خ مثلِ ... (1)

از همون بچگی عاشق هم بودیم ، همبازی بودیم ،‌ همسایه بودیم ،فامیل بودیم ، دوست بودیم ،‌  و خلاصه که بدجوری همه چیز هم بودیم. مادر اون پرستار بود و مادر من مهندس. هر دو کارمند بودن و تازه دختر خاله هم بودن. اما من و اون غیر از همه اینایی که گفتم دختر دایی و دختر عمه  هم میشدم.

یادم میاد کلاس اول دبستان رو که تموم کردم اون هم کلاس دوم رو تموم کرده بود و هر دو با معدل ٢٠ چه پزی به در و همسایه میدادیم. عاشق این بودیم که عصر بشه و بریم بازی . البته بیشتر من می رفتم خونه اونا چون خونه ما خیلی کوچیک بود و در واقع طبقه همکف خونه مادربزرگم بود و مادر بزرگم هم از اون پیرزنای جیغ جیغو که امان همسایه ها و مستاجر ها رو می برید و نمیذاشت تو حیاط بازی کنیم ،‌ حالا خوبه مادربزرگ هر دوتامون بود! به هرحال خونه اونا یه آپارتمان خیلی بزرگ با حیاط مشاع خیلی خیلی بزرگتر بود و میشد اونجا حسابی بازی کرد. دنیای بچگی عجب دنیاییه! وقتی بچه ایی می خوای زودتر بزرگ بشی وقتی هم بزرگ میشی آرزو میکنی به اون روزا برگردی.

زن دایی ولی خیلی زن بدجنس و حسودی بود! تو همون عالم بچگی می فهمیدم که یه جوراییه! اصلا نمی تونستم ارتباط خوبی باهاش برقرار کنم ، راستش رو بگم یه کمی ازش می ترسیدم ،‌ گاهی وقتا بدجوری بدخلق میشد به خصوص اگه گربه خونگیشون به خاطر شیطنت های ما رو فرش خرابکاری می کرد اون وقت بود که تبدیل به یه دیو سیاه میشد و نعره هاش من رو از اونجا فراری میداد! چون خودش بد ذات بود این تصورات رو برای بقیه هم داشت مثلا یه روز که بعد از یه بازی ، دیگه داشتیم از حال میرفتیم بهمون گفت بلند شید بریم خونه شما ،‌ خوب همسایه هم بودیم و ما هم که مستاجر مادربزرگم محسوب میشدیم و مادربزرگ هم مادرشوهر زن دایی هم میشد. اون روز تا رسیدیم خونه من دویدم سمت خونه خودمون تا کش سرم رو بذارم تو کمدم و زن دایی هم سرک کشید تو خونه که ببینه من چیکار دارم می کنم و بعد راهی طبقه بالا که همون مادرشوهرش یا مادربزگ ما بشه شد. روز بعد از فرانک شنیدم که می گفت سالومه تو دیروز که از خونه ما اومدی چیزی با خودت نیاوردی؟ من با چشمهای گرد شده گفتم نه و نفهمیدم منظورش چیه و گفتم برای چی می پرسی؟ گفت آخه مامانم می گفت سالومه حتما یکی از اسباب بازیهای تو رو دزدیه چون تا رسید خونه شون پرید رفت سراغ کمدش و یه چیزی اون تو قایم کرد! این کلمات مو به مو روی مغز من حک شدن و تا حالا که بیشتر از ٢٠ سال از اون زمان گذشته یادم نرفته که چطور یه خانم با تحصیلات دانشگاهی اونم لیسانسیه ۴٠ سال پیش به خودش اجازه داده که راجع به یه بچه معصوم اینطوری فکر کنه و خوب این موضوع مسلما به ذات خودش برمی گرده!

بگذریم سال بعد پدرم که و با پدر فرانک شریک بودن به تحریک زن دایی توی شراکت به مشکل بر می خورن و یه دعوای خانوادگی حسابی راه می افته و زن دایی انتقالی میگیره و میره ساکن یکی از شهرهای مرکزی ایران میشه و به اصطلاح از قوم الظالمین! هرچند که قوم خودش هم بودن فرار میکنه. همیشه هم ورده زبونش بود که هرکی عروس خاله شه ( منظور خودش) جزغاله شه! البته باید می گفت جزغاله می کنه!  

بعد از اون سال من از یار و همدمم دور افتادم و چقدر هم که برام سخت بود مثل یه کابوس بود ،‌ دائم دلم هواش رو می کرد و چقدر یاد روزهای خوشی که با هم داشتیم می کردم. هر سال بعد از اتمام سال تحصیلی می اومدن تهران خونه مادربزرگمون و من چقدر دلم می خواست که برم و ببینمش ولی اجازه صادر نمیشد. تا اینکه...... 

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرک

اینم وبلاگه جدیدم. از تو یاد گرفتم دارم داستان زندگیمو مینویسم!![زبان]

محبوبه

خ مثل خیلی چیزا... خ مثل خواننده خاموش، مثل خانواده خوب، مثل خاطرات خیس، مثل خرداد خسیس، مثل خر خمار، مثل خواب خرگوشی، مثل خنده خبیث، مثل ... [هیپنوتیزم] خلاصه این عنوان پستت ذهن ما رو بدجوری درگیر کرد!

حميد

سلام اولا که نه سالم و زنده هستم و ادامه هخامنشی رو جمعه مینویسم دوما ترسو نباش بنویس فوقش میبندن دوباره یکی دیگه باز میکنی تو ایران خیلی ازادی هست شما ها خیلی بد بین هستید میخوام بگم هر چی که بگی فرقی نمیکنه کسی گوش نمیکه عزیزم

elaheh

iino nesfe vel nakoni ke koshte mishi![چشمک]

پردیس

منظورم اینه که پس چرا نمی یای بقیه اش رو بنویسی بی معرفت؟[دلشکسته][گل]

آشپز20

سلام عزیزم امروز مشتاق بودم که بیام و ادامه ماجرای کودکی یک دوست رو بخونم اما در کمال ناباوری دیدم هنوز شروع نشده تمومش کردی هر چند رمزو فراموش کرده بودم اون ژستی رو که رمز این قسمت رو گذاشته بودی هم نبود حالا نمیشد این داستان رو هم به صورت کلی یه جوری تمومش کنی آخه من که دارم از کنجکاوی میمیرم که آخرش چی میشه راستی اگه تونستی رمز این قسمت کودکی یک دوست رو تو وبلاگم خصوصی بزار آخه من قسمت یک رو خوندم اما دو رو نخوندم [ناراحت]

رضا

سلام ... داستان جالبیه ... حتما ادامش رو بنویس منتظرم ها .......!!!!!!!!