سرپناه (18) - فصل 5

- رضا یه چیزی می خوام بهت بگم البته یه کم خجالت می کشم ...

- تو فکر نکنم خجالت بکشی ، بگو چی می خوای بگی؟

- خودت می تونی حدس بزنی نمی تونی؟

- در مورد مصطفی می خوای بگی؟

ترانه با شرمندگی سری به علامت تایید تکون داد.

- خوب منتظرم بگو

- راستش من .... چطوری بگم آخه .... من یه حسهایی نسبت به مصطفی دارم .... دوستش دارم.

رضا که انتظار شنیدن این جمله رو داشت خیلی خونسرد گفت:

- اتفاقا منم فکر می کنم مصطفی هم به تو علاقه داره!

- وای راست میگی رضا؟ تو از کجا فهمیدی؟ خودش گفت؟

- امشب هی زیر چشمی تو رو می پایید چندتا سوال هم در موردت پرسید.

- چی پرسید تو رو خدا زودتر بگو طاقت ندارم.

- پرسید که چه نسبتی با ما داری و چند ساله هستی و تا حالا کجا بودی که اون ندیدت و از این حرفها دیگه!

- خوب ، تو چی گفتی؟

- هرچی لازم بود بدونه رو گفتم.

- تو اجازه میدی ما با هم دوست باشیم؟

- فکر نکنم شماها به اجازه من نیازی داشته باشید! ظاهرا که خودتون بردید و دوختید!

- رضا لوس نشو ، تو باید همکاری کنی وگرنه من نمی تونم مصطفی رو ببینم یا باهاش بیرون برم!

- ببین ترانه مصطفی خیلی پسر خوبیه و من شناخت کافی بهش دارم برای همین حرفی ندارم که شماها با هم رابطه داشته باشید ولی نمی خوام بعدا موردی پیش بیاد که کاسه کوزه رو سر من بشکنید. متوجه ایی که چی میگم؟ ضمنا تو باید درست رو هم بخونی.

- باشه رضا می فهمم. تو بهترین عموی دنیا هستی.

به این ترتیب رابطه ترانه و مصطفی شروع شد. مصطفی هفته ایی چند روز به هوای موسیقی به خونه می اومد و همینطور که با رضا مشغول نواختن بودن گهگاهی هم با ترانه حرفهایی رد و بدل می کرد و هر از گاهی هم ترانه با رضا و مصفطی به بهانه کوهپیمایی بیرون می رفت. ترانه لحظات نابی رو تجربه می کرد و با تمام وجود حس می کرد که مصطفی رو دوست داره. از اونجا که مصطفی دوست رضا محسوب می شد خیلی راحت تو جمع خانواده پذیرفته شد و تقریبا تو تمام مهمانی ها و برنامه های خانوادگی حاضر بود. کم کم اعضای جوون تر خانواده به رابطه بین ترانه و مصطفی پی برده بودند ولی رضا به بهانه های مختلف همیشه مانع رابطه بیشتر بین مصطفی و ترانه بود. هرگز اجازه نمی داد تنها بیرون برن و یا لحظاتی رو به تنهایی بگذرونن و ترانه از این موضوع ناراحت بود و دائم به دنبال بهانه ایی بود تا بیشتر بتونه مصطفی رو داشته باشه.

یک روز که ترانه از مدرسه بر می گشت و غرق در رویا خودش رو با مصطفی تصور می کرد درست سر پیچ کوچه مدرسه مصطفی رو دید. کوچه خلوت بود و میانبری بود که گاها ترانه برای زودتر رسیدن به منزل از اون استفاده می کرد برای همین اول شک کرد که شاید مصطفی نباشه اما یه کم که بیشتر دقت کرد تونست قامت بلند مصطفی رو با موهای مجعد و صورت سبزه نمکیش تشخیص بده. دل تو دلش نبود و تقریبا دیگه داشت به سمت مصطفی می دوید. مصطفی با لبخندی به لب چشم به ترانه دوخته بود و با نزدیک شدن ترانه دستهاش رو به سمت ترانه دراز کرد و ترانه برای اولین بار دستهای مصطفی رو برای لحظه ایی توی دستهاش لمس کرد. لحظه ایی هرچند کوتاه ولی برای ترانه شیرین ترین لحظه دنیا بود ، گرمی دستهای مصطفی انقدر داغش کرده بود که بی اختیار دستهاش رو دور کمر مصطفی حلقه کرد. مصطفی شادتر از ترانه بوسه ایی به موهای خوش رنگ ترانه زد. دقایقی به سکوت گذشت و هر دو آروم در کنار هم قدم می زدند تا اینکه ترانه سکوت رو شکست:

- انتظار نداشتم اینجا ببینمت اول شک کردم که خودت باشی.

- من مدتهاست که یواشکی میام موقع برگشت از مدرسه میبینمت ولی از ترس رضا جلو نمیام! امروز دیگه دل و زدم به دریا!

- چرا از ترس رضا؟ اون طفلک که کاری به ما نداره

- از اول از من خواست که هیچ وقت بدون حضور اون تو رو نبینم ، منم بهش قول دادم ولی امروز نامردی کردم ، قولم و شکستم حالا نمی دونم چطور تو چشمهاش نگاه کنم.

- بابا انقدر سخت نگیر اون مطمئنا می دونه که ما یواشکی هم همدیگه رو میبینیم. خواسته گربه رو دم حجله بکشه. حالا کجا بریم؟

- برای امروز دیگه بسه جایی نمی خواد بریم وگرنه من بیشتر وجدانم عذاب می کشه! بهتره زودتر بری خونه تا رضا نیامده ، ببینه دیر کردی میاد سراغ من!

- باشه ولی خیلی دلم برات تنگ شده بود ، بازم بیا.

- خوب منم دلم تنگ میشه ، ولی این رضا دائم تو گوش من می خونه که ترانه درس داره ، باید درس بخونه! ولی زیاد نگران نباش به زودی از دستش راحت میشیم!

- ترانه با تعجب پرسید چطور مگه؟

- مگه شماها خبر ندارید؟

- چی رو؟ خبریه؟

- اگه نگفته پس لابد صلاح ندونسته که فعلا بگه! منم نمی تونم چیزی بگم.

- خواهش می کنم بگو ، اتفاقی افتاده؟

- ترانه جان خودش بهتون میگه بهتره از زبون خودش بشنوی.

ترانه و مصطفی خداحافظی کردند و ترانه تمام راه رو مشغول فکر کردن به رضا بود. با خودش فکر می کرد که چه موضوعیه که رضا رو می خواد از ما دور کنه؟ اگه اون از من دور بشه روابط من با مصطفی کمتر میشه ، مصطفی این رو نمی دونه! جریان چیه که رضا هنوز چیزی نگفته؟ یا شاید هم بقیه می دونن و من نمی دونم؟! نه من تحمل دوری رضا رو ندارم! یعنی کجا می خواد بره؟ .....

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز مامان دانیال

مموهام را بکنم بزنم تو سرمممممممم خب ننه چرا اینجوری میکنی رضا کجا می خواست بره هان بیا در گوشم بگو تلف میشمهااااااااااااااااااا

مرجانه

معلومه دیشب از اونجا اومدی حسابی شنگول و منگول بودی که وبلاگت رو هم آپ کردی [عینک]

اوا

[سوال][چشمک]

مهر

بیشتر بنوسی بهتره هاااااااا، اینطوری میشه اوشین که اونهمه طول کشید[چشمک]

احسان

سلام دوست عزيز. به شما تبريك ميگم .خيلي وبلاگ خوبي داري .اگه خواستي وبلاگ منو با عنوان دانلود فيلم هاي روز دنيا لينك كن سپس تو وبلاگم نظر بده تا شما را هم لينك كنم .با تشكر http://highfilms.blogfa.com/

آتی

زود بیا باشه[رویا]

یلدا

سپیده سپیده سپیدههههههههههههههههههه عاشقتم سپیدهههههههههههه[چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک]خب حالا زودتر بنویس برات انر}ی میفرستم عشق من

مهسا

سلام.شاید برای کار میرفت یه شهر دیگه؟یه دانشگاه دیگه؟ازدواج؟ها ها ها؟زودتر بیا بگو[نیشخند]