سرپناه (48) - فصل 11

سعید اول به خونه خودش رفت تا مطمئن بشه که ترانه اونجا نیست و از رفتن ترانه اطمینان پیدا کرد به منزل عمه ترانه رفت تا بلکه با وساطت عمه و شوهر عمه ترانه بتونه ترانه رو از موضع خودش پایین بیاره:

- احمد آقا ترانه از شما و عمه اش حرف شنوی داره یه کمی باهاش صحبت کنید بلکه از خر شیطون بیاد پایین.

- مشکل اصلی چیه آقا سعید؟ من هنوز متوجه نشدم که چرا ترانه درخواست طلاق داده؟

- راستش من خودم هم دقیق نمی دونم احمد آقا ، نمی دونم تو این مدتی که تهران تنها بوده چه اتفاقی افتاده که یه دفعه ایی بهانه اورد که طلاق می خوام!

- عجب! پس یهویی اومد ارومیه و گفت طلاق من و بده و برگشت؟

- یه همچین چیزایی! حالا یه چیزای دیگه ایی هم هست اگه خودش خواست شاید بگه! میشه شما یه روزی رو قرار بذاری باهاش که بیاد اینجا با هم رو در رو صحبت کنیم؟

- باشه من امشب زنگ می زنم بهش می گم آخر هفته بیاد اینجا خوبه؟

- نه بگید فرداشب بیاد آخر هفته دیره من باید برگردم ارومیه

- اشکالی نداره میگم فردا بیاد البته اگه خودش وقت داشته باشه

- البته که به اون باشه که حتما وقت نداره دیگه! به ما که میرسه کبود وقت پیدا می کنه! معلوم نیست وقتش کجا پر میشه!؟

روز بعد ترانه با کراه فراوان و تنها با اصرار عمه و شوهر عمه اش راضی شد که برای صحبت کردن با سعید به منزل عمه اش بره و البته برادر بزرگ ترانه و حوری هم ترانه رو همراهی می کردند ، احمد آقا اینطور شروع کرد:

- خوب ترانه جان شما ظاهرا درخواست طلاق دادی و چند روز دیگه سعید خان باید بیاد دادگاه درسته؟

- بله ، چیه از دادگاه اومدن می ترسه؟

سعید گفت:

- مساله دادگاه نیست عزیزم ، موضوع اینه که نمی خوام کار به اونجاها بکشه من برای آشتی اومدم.

- آشتی؟ مثل اینکه هنوز روشن نشدی سعید جان!

احمد آقا پرسید:

- ترانه جان مشکل چیه؟

- اوا احمد آقا شما هنوز نمی دونی؟ من فکر کردم سعید همه چیز و بهتون گفته!

سعید با عجله پرید وسط حرف ترانه و گفت:

- چیزی نشده که این خانم داره شلوغش میکنه! جریان از این قراره که یه شب ایشون بی خبر اومد ارومیه و من هم دوستام پیشم بودن ، خانم ناراحت شدن!

- همین سعید؟ به همین راحتی؟ یعنی انتظار داری بقیه این داستان رو باور کنن؟

- نه آقا یه چیز دیگه هم بود ما داشتیم یه کم تفریحات ناسالم می کردیم! حالا جوونی کردیم یه کاری کردیم این که دیگه این همه کش و قوس نداره!

ترانه شروع کرد به تعریف ماجرا از جایی که سعید تصادف کرده بوده و اتفاقاتی که افتاده و هرچه که بیشتر تعریف می کرد بقیه بیشتر متعجب می شدند! بعد از پایان داستان احمد آقا رو به ترانه کرد و گفت:

- دخترم درسته که حق با شماست و سعید اشتباه کرده اما حالا پیش اومده و به نظر من بهتره شما کوتاه بیای و حالا که دیگه همه در جریان هستند سعید هم متعهد میشه که دیگه چنین اتفاقی نیافته. خوبه؟

سعید گفت :

- آره به خدا ، همین دیگه قربون آدم چیز فهم

ترانه ادامه داد:

- نه احمد آقا من تصمیم و گرفتم و محض اطلاع سعید باید بگم که وکیل هم گرفتم و به هیچ وجه راضی به ادامه زندگی با سعید نیستم!

برادر ترانه پرید وسط حرف و با عصبانیت گفت:

- مگه من مرده باشم که ترانه بخواد دوباره بره با این مرتیکه زندگی کنه!

سعید با شنیدن این حرف دگرگون شد و ناخودآگاه با برادر ترانه دست به یقه شد و داد زد:

- پس بگو همه اش زیر سر تو اون ننه عفریته اشه که نشستید زیر پاش! بیخود گذاشتم تهران تنها بمونه که شما ها پرش کنید! لابد فکر کردید چیزی از مهریه به شماها هم می ماسه!

سعید و برادر ترانه درگیر شدند و احمد آقا به زحمت تونست از هم جداشون کنه.

سعید دست آخر آرمان رو بغل کرد و از خونه زد بیرون! با رفتن سعید و آرمان ترانه حسابی کلافه و آشفته شده بود ، گریه می کرد و کاملا مستاصل بود ، حوری سعی می کرد ترانه رو آروم کنه:

- عزیز من انقدر بیتابی نکن ، ببین منم یه مدت از سه تا پسرام جدا بودم الان باهام هستن ، تا ابد که اینطوری نمیمونه! برات وکیل گرفتیم آرمان رو پس می گیریم نگران نباش ، فقط یه کم باید قوی باشی و جلوی سعید کم نیاری ، این مرتیکه نقط ضعف تو رو می دونه و از این طریق می خواد برت گردونه تو باید عاقل باشی و آتو دستش ندی!

ترانه همچنان گریه می کرد که احمد آقا گفت:

- حوری خانم چرا به جای این حرفها وساطت نمی کنی که برگرده سر خونه و زندگیش؟ شما خودت خیلی مصر بودی که ترانه با این خانواده وصلت کنه و خوشبختیش رو در گروی این ازدواج می دیدی!

- احمد اقا نمک به زخمم نپاش! من از کجا می دونستم این مرتیکه معتاده! هیچ فایده ایی نداره که ترانه باهاش ادامه بده! چه تضمینی هست که باز برنگرده؟

- پس بهتره که روال قانونیش رو ادامه بدید و سعی کنید سعید رو لجبازی نیافته که کارتون طول بکشه این حرکت الان درست نبود و نباید سعید رو سر لج می انداختید که آرمان رو ببره!

بعد این جریان ترانه تصمیم گرفت که پیش عمه و شوهر عمه اش زندگی کنه تا تکلیفش مشخص بشه و حاضر نشد به خونه حوری برگرده.

جلسه اول دادگاه بدون هیچ نتیجه ایی خاتمه پیدا کرد و جلسه دوم سعید به دادگاه نیامد ، ظاهرا سعید تصمیم گرفته بود تا می تونه این جریان رو طولانی کنه و از ملاقات آرمان با ترانه هم ممانعت می کرد. شب قبل از جلسه سوم دادگاه سعید به درب منزل عمه ترانه اومد.....

پ . ن : دیگه خجالت می کشم پوزش بطلبم! ولی مطمئنم خودتون درک می کنید دیگه! باور کنید کارام ده برابر شده! این مادرشوهر من خیلی ........ خواب

راستی خواهر شوهرم هم ویزا گرفته و دو هفته دیگه میاد! واویلا!!! قوم الظالمین حمله ور شدن امسال عید اینجا! آخ

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

فرق نذار بین خونواده ی خودت و شوهرت دختر خوب. [لبخند] تو خوشت میاد شوهرت پشت سر تو به خانواده ات بگه قوم الظالمین؟ شایدم به شوخی نوشتی و برای من سوتفاهم شد. از بس زن برادر من بین ما و خونواده ی خودش فرق میذاره حساس شدم. امیدوارم با قوم و خویشات روزهای خوشی رو بگذرونی.

سارینا

این ترانه کشیده به مامانش اگه میرفت ارومیه این جوری نمیشد. خدا صبرت بده با قوم الظالمین[نیشخند]

ُسحر(مامان پارسا)

سپييييييييييييييييييييييييييييييد.....حالا نميشد ما رو پشت در نگهه نداري؟؟؟؟؟؟؟؟رفت تا ببينم كي بنويسي كه چي شد!!!!

نسرین

[گل]

حکیم باشی

خدا به دادت برسه که قوم الظالمین دارن میان

مژگان امینی

سال خوبی را برایت آرزو می کنم. سخت نگیرید خوش می گذرد.

آیسودا

اخی خوبه که تا یه مدت عوضش سوژه داری برای خندیدین یا گیر دادن به همسرت[نیشخند]

هاجر

سپیده عزیزم سال نو مبارک شاد باشی

هردی

سلام سپیده خانم عید نوروز رو به شما خوبان دور از وطن تبریک عرض میکنم.امید وارمم هر جا هستین دلتوون شاد باشه و خوش باشین.آرزوی من ایرانی آزاد و دمکراسی و سربلندی شماست.وبلاگتو دوست دارم قد خودم و خودت.[گل][ماچ]

هردی

آخرش این سحر خانم مامان ریما بود یا مامان پارسا.هرکی درست جواب بده 1 دستگاه قوری چینی بند خورده از سپیده خانم به عنوان کادو هدیه میگیره.[خرخون][گل][نیشخند]سپیده[شکست][شیطان][ماچ]