خ مثلِ .... (2)

چند روز بعد متوجه شدم که اومدن تهران و خونه خاله شون هستن ،‌ وقتی از خاله خودم شنیدم که فرانک ازش خواسته که من و ببره اونجا تا همدیگه رو ببینیم دیگه دلم طاقت نیاورد و شروع کردم به التماس مامان و بالاخره موافقتش رو به دست آوردم. خاله اومد دنبالم و من و برد پیش فرانک. وای باورم نمیشد ،‌ چقدر بزرگ شده بود! بعد از ٢ سال میدیدمش! خیلی عوض شده بود ،‌ باورم نمیشد این همون فرانک باشه که با هم می رفتیم دوچرخه سواری یا خاله بازی می کردیم! همه اش ٩ ماه تفاوت سنی داشتیم ولی قد و هیکل اون یه سر و گردن از من درشت تر شده بود! حتی موقع بیرون رفتن  مانتو تنش می کرد و من اون لحظه حس کردم که چقدر از هم فاصله گرفتیم! یاد دورانی افتادم که چقدر عاشق هم بودیم و سعی می کردیم مثل هم لباس بپوشیم ،‌ اون وقت زن دایی می اومد و می گفت که سالومه حسوده و هرچی فرانک می پوشه اونم می خواد! عاشق موهای فرفری فرانک بودم و تو دلم آرزو می کردم کاش موهای منم فر بود ،‌ اون وقتایی رو یادم می اومد که فرانک از حمام بیرون می اومد و موهاش حسابی وز و فر می شد و من بهش می گفتم چرا موهات اینطوری شده؟ اونم در جواب می گفت آخه بعد از اینکه از حمام اومدم شونه شون نکردم و نبستم پف کرده! برای همین من هم هر وقت حمام می کردم نمیذاشتم مامانم موهام رو شونه کنه بلکه مثل موهای فرانک فر بشه ! هر وقت هم پایین موهام یه کم تاب برمیداشت ذوق می کردم که آخ جون داره مثل موهای فرانک فر میشه!

سال بعدش باز هم موقع تعطیلات تابستون یه روز ظهر وقتی مامان خواب بود زنگ در خونه صدا خورد و وقتی در رو باز کردم از تعجب و خوشحالی می خواستم جیغ بزنم ! فرانک رو به روم ایستاده بود! انقدر ذوق زده بودم که متوجه نشدم همراه دایی کوچیکه و خاله کوچیکم اومده! هنوز یادم نرفته که یه مانتو آبی تنش بود و هیکلش مثل خانم ها شده بود اما من هنوز مثل یه دختر بچه فسقلی بودم! با این حال رفتارش هنوز مثل بچه ها بود یعنی ظاهرش بود که انقدر عوض شده بود ولی وقتی با هم حرف می زدیم هنوز همون فرانک دوست داشتنی خودم بود که حرفهای هم رو خوب می فهمیدیم. همون سال زن دایی خودش با پای خودش اومد خونه ما و از مامان و بابا عذرخواهی کرد و روابط حسنه شد! کلا زن دایی بگیر نگیر داشت! تا روی خوبش بود که خوب بود ولی وقتی اون روش بالا می اومد زمین و زمان رو آتیش می زد! اون سال تابستون خیلی به من و فرانک و خواهر کوچکتر فرانک که یک سال از من کم سن تر بود خوش گذشت.

از اون به بعد همه چیز خوب بود و ما در سال چند مرتبه همدیگه رو میدیدم یا من می رفتم شهری که اونا اونجا زندگی می کردن یا اون پیش من بود. دیگه وارد سنین نوجوانی شده بودیم و کم کم معنی جنس مخالف رو هم درک می کردیم ، تو همین روزها بود که متوجه شدم فرانک دلش یه جایی گیر کرده ......

پ . ن : چند تا از دوستان حدس زدن که خ مثله چی می تونه باشه! یکی گفت خ مثل خواهر ،‌ یکی گفت ،‌ خر ! یکی دیگه گفت مثل خداحافظی. حالا من می خوام یه مسابقه بذارم براتون ، جایزه اش هم بعـــــــــــــــــــــــدا میگم. فعلا شما حدس بزنید خ مثله چی؟ فقط هم تو این قسمت قبوله ها! چون ممکنه تو قسمت ها ی بعدتر لو بره که خ مثل چی قراره باشه!

/ 48 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

میگم سحر امروز اومده؟؟؟؟؟؟؟؟من باز هم...[عصبانی]

محدثه

بی ادب...اول و دوم و سوم و همه چی خودتی[عصبانی][اوغ]

محدثه

بذار به سایه بگم.دیگه باهات دوست نباشه.[کلافه]

شقایق

خ مثل خورش فسنجون [عینک]

محدثه

بابا یکی بیاد منو نجات بده.اه...من میخوام بیام پیشتون

دختری از یه سرزمین دور

سلام دوست عزیز من تازه با وبلاگتون اشنا شدم و از اونجا که متوجه شدم شما هم مثل من از ایران دورید علاقه مند شدم تا آرشیوتونم بخونم. خاطراتتون برام جالب و خوندنی بودن و تونستم تا قبل از نوشته های خصوصی تون رو بخونم. اگه امکانش هست می تونم ازتون درخواست کنم پسوردتون رو به منم بگین تا ادامه خاطراتتون رو بخونم. ممنون می شم که بهم اجازه بدید.[لبخند]

سایه

چه کسی بود پشت سر حرف زد مرا؟! خ مثل خطر! شوخی کردم به نظر من هم خیانت. از اول هم همین به ذهنم خطور کرده بود.

آوا

خ ...مثل خواهر.... خوبه؟ [شوخی][لبخند]

سحر

من امروز به در بسته خوردم[گریه]