سرپناه (35) - فصل 8

اما زهی خیال باطل! انگار که قرار نبود این دختر سرنوشتش رو خودش رقم بزنه! مادر ترانه به خاطر حرفی که به مادربزرگش زده بود می خواست نشون بده که ترانه خاستگار خوب داره و با اینکه هنوز چند ماه بیشتر از بهم خوردن نامزدیش نگذشته اما خاستگارها اصرار دارن که رسما خاستگاری کنن!

ترانه قلبا راضی نبود که به این زودی دوباره این مسیر رو از اول طی کنه و این بود که با مادرش وارد مشاجره شد :

- مامان جان شما هم مثل اینکه مثل بقیه شدید! من میگم اصلا نمی خوام شوهر کنم ، چه کار به من دارید؟ من که نون خور شما نیستم با شما هم که زندگی نمی کنم! پس نگران من نباشید، به زندگی خودتون برسید!

- مگه ندیدی مادربزرگت چی می گفت؟ می ترسه بترشی رو دستش بمونی! بذار بفهمه که رو سر و دست می برنت!

- مادر جان اون یه حرفی زد شما چرا؟ من هنوز 20 سالم هم نشده!

- شده یا نشده من کاری به این حرفها ندارم ، باید حالیشون کنم خاستگار یعنی چی؟! معلوم نیست پسره یه لاقبا رو از کجا پیدا کرده بودن اورده بودن دختر دسته گل و یکی یه دونه من و بدن بهش!

- مامان ......

- انقدر مامان ، مامان نکن! اینا باید بیان خاستگاری تا چشم فامیل بابات دربیاد!

- مامان من نمی خوام! نمی خوام متوجه میشید؟

- ببین دختر جون این پسره نوه عموی من میشه ، تو هم حتما دیدیش شاید یادت نیاد ولی چون فامیل هستن من نمی تونم بگم نیان!

- مامان من نمی خوام ......

- همه اش میگه نمی خوام ، نمی خوام! اینا باید بیان خاستگاری ، آبروی من و تو به اومدن این خاستگار ربط داره می فهمی؟

- نه!

- به خدا اگه یه بار دیگه بگی نه خودم رو همین جا جلوی چشم تو آتیش می زنم! به جان هر 5 تا بچه ام قسم خودم و آتیش می زنم!

- به جهنم بگو بیان!

- آفرین دختر عاقل

- اما گفته باشم باید همون اول باهاش حرف بزنم ، شرط و شروط هم دارم ، اگه قبول نکرد و اگه ازش خوشم نیومد این دفعه من خودم و آتیش می زنم!

- من مطمئنم خوشت میاد ، این با امیر فرق می کنه ، تحصیل کرده است ، مهندس عمرانه ، خونه داره بهترین جای تهران ، آدم حسابیه!

- این که مهندس و خونه دار و زندگی داره چند سالشه که به این زودی این همه مال و اموال داره؟

- مثل امیر بچه نیست ، 30 سالشه!

- مامان این که 10 سال از من بزرگتره!

- 10 سال که چیزی نیست عزیز من! مثل اون امیر جوجه ماشینی خوبه که هنوز سر از تخم در نیاورده و صداش دو رگه نشده بلند شده اومده زن بگیره؟

- شما هم هی امیر و علم کردید می زنید تو سر من! لعنت به جفتشون!

- به مادربزرگ و عموت و بابات بگو که پسرعمو مامانم می خواد برای پسرش بیاد خاستگاری ، بگم بیان خونه مامان یا بیان خونه مادربزرگ؟

- من نمی گم به من ربطی نداره خودتون بگید!

- تو افتادی سر لج منم حوصله لجبازیهای تو رو ندارم ، خودم زنگ می زنم با مادربزرگت حرف می زنم!

حوری طی تماس تلفنی قرار خاستگاری رو جفت و جور کرد ، لباس شیک و مناسبی برای ترانه خرید ، برای روز خاستگاری ترانه رو به آرایشگاه فرستاد و از آرایشگر خواست تا آرایش ملایم و دخترونه ایی براش انجام بده و موهای مجعد و خرمایی رنگش رو سشوار کنه. لوازم و وسایل پذیرایی رو برای خونه مادربزرگ ترانه سفارش داد و ساعتی قبل از ورود مهمانها به همراه ترانه توی سالن پذیرایی خونه مادربزرگ به انتظار نشست. آقا فری ، عمه بزرگ ترانه - ماهک - به همراه همسرش احمد ، عمو و نامادری ترانه و مادربزرگ به خاطر توصیفاتی که حوری کرده بود شدیدا مشتاق دیدن این داماد بودند. بالاخره زنگ در به صدا در اومد و ابتدا یک دسته گل بسیار بزرگ وارد حیاط خونه شد و به دنبال اون آقای داماد به همراه دو خواهر و یک برادر و پدر و مادرش داخل شدند. سر و وضع بسیار شیک و مناسبی داشتند. بوی ادکلن گرون قیمت آقای داماد تا بالای پله ها به مشام می رسد.

ترانه برخلاف دفعه قبل اینبار موقع تعارف کردن چای حسابی تو چشمهای آقای داماد زل زد ، تصمیم داشت از اول محکم برخورد کنه و رودربایستی و خجالت رو بذاره کنار! سعید پسری بود سبزه رو و میانه اندام. چشمها و ابروهای مشکلی و پری داشت و سبیل خوش فرمی پشت لبهای گوشتیش خودنمایی می کرد. هرچند که موهای سرش کم کم شروع به ریزش کرده بودند و قطعا تاسی رو از پدر به ارث می برد ولی هنوز این ریزش مو محسوس نبود. در مجموع از لحاظ ظاهری بد نبود و به دل ترانه نشست.

بعد از حرفهای اولیه وقتی صحبت به موضوع اصلی رسید پدر سعید توضیح داد که پسرش مهندسی عمران خونده و توی یه اداره نیمه دولتی مشغول به کاره ، حقوق خوبی داره و صاحب خونه تو یه محله بسیار خوب تهران به اضافه ماشین شخصیه!

اوضاع ظاهری سعید و آنچه که پدرش می گفت با توجه به اینکه از اقوام مادر ترانه به حساب می آمدند جای هیچ شک و شبهه و تردیدی برای خانواده پدری ترانه باقی نمی گذاشت اما خود ترانه باید با سعید صحبت می کرد و نتیجه نهایی رو اعلام می کرد.

بنابراین قرار شد تا سعید و ترانه دقایقی در اتاق ترانه با هم تنها باشند و صحبت کنند تا هر دو بیشتر با هم آشنا بشن......

پ . ن 1: از کامنتهای دلگرم کننده تون بسیار ممنونم ، باید بگم خوشحال شدم از اینکه دیدم برای خودم نمی نویسم و مخاطب دارم چشمک امیدوارم این لطفتون همیشه شامل حال من بشه.

پ . ن 2 : یکی از دوستان نوشته بود که چون شما خودت زیاد اهل کامنت نیستی اینه که ما هم کامنت نمی ذاریم! هر رفتی یه آمدی داره. راستش رو بگم من خیلی وقتها با موبایل وبلاگها رو می خونم و با موبایلم نمی تونم کامنت بذارم چون پسر بنده با کامپیوتر میونه خوبی نداره و انگار که هووش رو دیده باشه تا من میام سراغ کامپیوتر دائم بهانه می گیره! ضمن اینکه طی دو ، سه ماه گذشته به علت مشکلاتی که داشتم و اینجا هم نوشته بودم ، اصلا به هیچ وبلاگی سر نزدم! جدای این حرفها همه خواننده ها که دوستان وبلاگی نیستن! اینطور که من دیدم اغلب دوستانی که لطف کردن و کامنت گذاشتن اصلا وبلاگ ندارن!

به هر حال از همه خوانندگان خاموش و روشن سپاسگذارم ماچ

/ 30 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حکیم باشی

سپیده جون عجب جایی داستانو تموم کردی . زودتر بیا بقیشو بگو

آرزو

کریسمس مبارک فردا از 5 صبح مایر بازه بدو بریم.[شوخی]

وفا

سلام- خسته نباشی-عالی بود-منتظر ادامه داستانت هستم

یاپراک

عزیزم این داستان کی تموم میشه من دوست دارم از زندگی خودت بشنوم بیشتر خیلی وقته سررشته این داستان از دستم در رفته[ناراحت]

مصی

راست میگن اون اقه مهمه من هم منتظرم

نیمفادورا

منم بشمار! گاهی روشن گاهی خاموش... ولی ببخش داستانت رو مثل یه داستان می خونم کامنتم نمیاد!

سحر(مامان پارسا)

اي بابا كجاييييييييييييي رفتي كريسمس بازي ...داستانت رو ول كردي!!!!!!!

سحر(مامان پارسا)

رفتي كريسمس بازي يادت رفته آپ كني ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

ماتی

خب بنویس دیگه[عصبانی] [گریه]