خیلی وقت پیشها

نقشه رو سه تایی کشیده بودیم  و هرکی مسئول یه کاری شده بود. برقها خاموش شد و اول نوبت من بود که دست به کار بشم ، از قبل کلی جوهر مشکی خریده بودم ، رفتم مثلا کمک کنم ، هر گلاب پاشی که دستم می رسید  تا می تونستم توش جوهر می ریختم و می دادم دست بقیه تا بپاشن رو مردم. همینطوری که عزادارا داشتن تو سر و صورت خودشون می زدن ما هم روشون عطر و گلاب می ریختیم و اونها هم کلی دعامون می کردن. همین که برقها روشن شد اول یکی به اون یکی گفت اینا چیه رو صورتت؟ اون یکی به بغل دستیش گفت بابا رو صورت اونم هست! یه دفعه انگار که تو مسجد توپ ترکیده باشه همه قاه قاه به همدیگه می خندیدن و سعی می کردن سیاهی ها رو پاک کنن. انگاری که ملت سیاه سرخک گرفته باشن سر و روشون پر بود از دونه های سیاه. حاجی که دید اوضاع بدجوریه شروع کرد به صلوات فرستادن و قال قضیه رو فیصله دادن. همون زمان که جماعت مشغول تمیز کردن سر و کله شون بودن ما داشتیم تند تند بندهای کفش ها رو جا به جا به هم گره می زدیم و به محض اینکه عزدارا مویه کنان و برسرزنان رسیدن دم در مثل یه لشکر شکست خورده ولو شدن روی زمین و مشغول باز کردن گره کفشها و پیدا کردن لنگه کفشهای مربوطه شدن . فحش بود که نثار پدر و مادر هرکی که این کار و کرده بود میشد! ما هم زیر زیرکی نگاه می کردیم و می خندیدیم!

بالاخره از این کار هم فارغ شدیم و دور حوض بزرگ مشغول زنجیرزنی شدیم و ما سه تا هم با زنجیر تو سر و کله هم می زدیم و عزاداری می کردیم که طبق نقشه  یه دفعه نعمت غش کرد و من و براتعلی شلوغش کردیم که آب بیارید آب بیارید یکی غش کرده ، جماعت هول کرده بودن و دنبال آب و باد بزن می گشتن. من و براتعلی با یه چشمک به هم که می دونستیم جریان چیه دست و پای نعمت گرفتیم و یک ، دو ، سه الهی به امید تو! پرتش کردیم وسط حوض! نعمت بخت برگشته که خودش و زده بود به غش، از این قسمت قضیه خبر نداشت و وقتی افتاد تو حوض شروع کرد داد و بیداد و لو دادن ما! من و براتعلی هم که از خنده پس افتاده بودیم و نمی تونستیم جم بخوریم تا اینکه حاجی رسید سر وقتمون و با یه اردنگی پرتمون کرد بیرون! حالا نقشه آخر مونده بود باید بچه ایی که نقش علی اکبر رو داشت انگولک می کردیم تا اون شب بتونیم سر راحت زمین بذاریم! به هزار بدبختی وقتی که دسته راه افتاد ما هم خودمون رسوندیم بهشون و به بهانه کمک رفتیم زیر محمل علی اکبر ، براتعلی با یه چوب از زیر هی می کرد تو ماتحت بچه و بچه مادر مرده هرچی اومد به خودش فشار بیاره که صداش درنیاد و نقش مرده رو خوب بازی کنه نشد که نشد و یه دفعه وسط جمعیت کفنش و زد کنار و نشست رو محمل که آی ملت بدادم برسید یکی از این زیر داره من و انگولک می کنه!

آقا باز جماعت عزادار حالا نخند پس کی بخند! زنجیرها رو ول کرده بودن و به علی اکبر می خندیدن! حاجی فهمیده بود موضوع چیه ، بدجور از دستمون شکار بود و مثل سگ بو می کشید که پیدامون کنه ، ما هم  مثل موش دنبال سوراخ می گشتیم که در بریم همین موقع ناظم مدرسه سر راهمون سبز شد! خوب ما رو می شناخت که از اون بچه شرا هستیم. با دیدن اوضاع و احوالمون سریع دوزاریش افتاد که کار کار ماست! اما تا کمربند و کشید که بزنه سیاه و کبودمون کنه شلوارش افتاد! آقا حالا ما غش غش خنده اونم فحش بود که بهمون میداد و تنبونش رو سفت چسبیده بود، ما هم فرصت و غنیمت شمردیم و دو تا پا داشتیم دو تا دیگه هر قرض کردیم دِ برو که رفتی! 

پ .ن : این یه خاطره مربوط به دهه چهل از یکی از دوستان قدیمی بود.

پ . ن : دوست دارید در مورد چی بنویسم؟ داستان؟ خاطره؟ زندگی شخصیم؟ استرالیا؟ مهاجرت؟ این رو آب؟ اون ور آب؟  

/ 44 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

سلام سژیده جون من عاشق خاطراتم بازم از این جور خاطرات بنویس راستی منم اژ کردم خوشحال میشم بهم سر بزنی گلم

یلدا

سلام عزیزم اره مدتهاست که وبلاگت رو میخونم ولی تو موقعیتی نبودم که دوباره بنویسم ولی حالا دوباره شروع کردم به نوشتن و دو تا ژست اخرم مال امروزه من خیلی دوستت دارم و از رفتارهات بسیار خوشم میاد راستش من ادمهای جدی و مهربون رو دوست دارم و شخصیتت برام الگو هستش پسر گلت هم برام خیلی عزیز و دوست داشتنیه گلم ممنون که بهم سر میزنی

مهرک

سپیده من دیوونه این پست آخرت شدم میشه همینجوری ادامه بدی!!! راستی شما هم نمیتونید تو ساید برید؟

نسرین

بعضی از دوستان فکر کردند که داستان سالومه تموم نشده چون فرشاد آدم اصلی داستان یا خاطره ات نبود . خوب بود اگه همین توضیحات رو آخر نوشتارت می آوردی . این خاطره دوستت هم خوب تعریف کردی .

گلبرگ

سپیده جون به نظر من از همه چی بنویس اجازه بده وبلگت متنوع باشه هرچیزی که به نظرت خوندنی هست البته خاطره یا داستان باشه نه متن ادبی و علمی ها از زندگی خودتم لا به لا بنویس

بهانه ها

سلام از خودت از استرالیا از اون ور آب از این ور آب فقط تو رو خدا دیگه از داستان سالومه و .... مشابهش ننویس. خداییش مگه داستان زندگی خودت چه ایرادی داشت؟ پسر رو ببوس.

ساناز مامان دانیال

چرا حس میکنم این سالومه خیلی اشناست :د[مغرور][ابرو]

خورمالا

سلام سپیده خانوم . یه سری به ما بزنی خوشحال میشیم. اون کتابها رو هم سعی می کنم یا برات پیدا و پست کنم. یا اسکن و ایمیل اما باید برم خونه و کتابها رو بیارم اینجا

گلبرگ

[نیشخند] بعضی ها شعر و مقاله مینویسن از اون جهت گفتم

reyhaneh

سلام خانومی من از دیروز که با وبلاگت آشنا شدم تا الان همه پست هاتو خوندم البته به جز اونایی که رمز داشت و خیلی جاها هم نفهمیدم چی شد مثلا اون جا که با محسن بودی ولی یهو شد یکی دیگه حالا بی خیال- داستانسالومه هم جالب بود ولی آخرش فکر میکردم اتفاق خاصی میافته و تموم میشه [زبان] راستی یه سوتی هم تو این پستت دادی خیلی ضایع بود -تا کسی نفمیده درستش کن - اون اولاش نوشتی "ه بچه هم سن علی اکبر هم توش خوابیده و روش ملحفه سفید کشیدن با خودشون حمل می کنن." عل اکبر اونموقع 27-8 سالش بوده که شهید میشه - اون علی اصغر بوده مجید جان -دلبندم[نیشخند] خلاصه اینکه منم به احتمال بالای 70% 2 سال دیگه از ایران میرم یا سنگاپور یا کانادا خودم سنگاپور رو بیشتر ترجیح میدم ولی حالا ببینیم چی پیش میاد می دونم مهاجرت خیلی سخته ولی از نظر تنهایی و غربت خدا رو شکر وب میتونم کنار بیام - چون اکثر فمیلام رفتن- رابطم با خونوادم هم خیلی صمیمی نیست [لبخند] وی امیدوارم اگه رفتم خیلی سختی نکشم - چون یکم نازک نارنجی و لوس هم هستم. اگه دوست داشتی به این کامنتم جواب بدی آدرس میلم رو گذاشتم [چشمک] بازم مطمئنا سر میزن