خ مثلِ .... (3)

وقتی با هیجان برای من تعریف می کرد که چند روز پیش وقتی برف شدیدی می اومد و من خیس شده بودم ، یه پسری اومد جلو و چترش رو داد به من و همون موقع هم یه برگه کاغذ گذاشت توی دستم هاج و واج نگاهش می کردم و سعی می کردم که درکش کنم. اون هم با حرارت بیشتری ادامه میداد که وقتی دستش به دستم خورد یه حس گرمی داشتم انگار که داغ شده باشم!  وقتی اومدم خونه لپام هم قرمز بود خوب شد مامانم نبود وگرنه می فهمید!  

غیر از من هیچ کس از راز فرانک با خبر نبود ، خواهرش که عملا بچه بود و زن دایی هم که اگه خدایی نکرده بویی می برد خونش و می ریخت! کلا زن دایی دوست داشت که دو تا دخترش تو همه چیز نمونه باشن و به خصوص از من سرتر باشن! یادمه حتی می گفت من هرچی سعی کنم شما دو تا رو از هم جدا کنم ولی باز هم شماها به هم می چسبید ، فایده ایی نداره انگار باید تسلیمتون بشم! منم خیلی بچه درس خونی بودم و به خاطر همین خیلی تو درس خوندن به فرانک سخت می گرفت و اگه نمره فرانک از 20 کمتر میشد موهای فرفری و خوشکل فرانک رو توی دستاش می پیچوند و می کشید! این کارش باعث شده بود فرانک یه حالت عصبی بهش دست بده و هر وقت از خودش دلخوره یا از موضوعی ناراحته بشینه و موهای قشنگش رو بکنه! طفلک حالا که دل داده بود جرات نداشت سرش رو تو خونه بلند کنه که مبادا مادرش از تو چشماش بخونه! ولی شانسی که داشت دایی مهندس عمران بود و ماه به ماه خونه می اومد و زن دایی هم پرستار بود و گاهی شیفت شب و اون موقع فرانک با خیال راحت می رفت تو تراس و حامد زیر تراس می نشست و با هم حرف می زدن. حامد 9 سال از فرانک بزرگتر بود و تازه سربازیش رو تموم کرده بود ، نه درس خونده بود و نه کار داشت. اونا معمولا تو راه برگشتن فرانک از مدرسه همدیگه رو میدیدن و حامد هم فقط به نامه نگاری و گهگاهی تلفنی که فرانک از تلفن عمومی بهش بزنه راضی بود. یه چند وقتی همینطوری گذشت تا اینکه من بعد از چندماه رفتم شهری که دایی اینا ساکنش بودن.

فرانک بدجوری پکر بود تا سر صحبت رو باز کنه دلم هزار راه رفت تا فهمیدم که حامد به قصد کار از ایران خارج شده! دلم برای فرانک خیلی سوخت. گاهی سر یه ساعت خاص با هم می رفتیم خونه خواهر حامد تا حامد بهش زنگ بزنه ، وقتی فرانک صداش رو از پشت تلفن میشنید گلوله گلوله اشک می ریخت و اصلا نمی تونست حرف بزنه! چند ماهی هم به همین منوال گذشت تا فرانک تونست به حالت عادی برگرده ، ظاهرا دوری یه کم عاقلش کرده بود و متوجه شده بود که سنخیتی با این پسر نداره و دایی و زن دایی اگه از جریان با خبر بشن کمر به قتلش میبندن. تصمیم گرفته بود حامد رو فراموش کنه و خوب این کار رو هم کرد.

هنوز به سال نکشیده با یه پسر دیگه آشنا شد به اسم ژوبین! این بار فرانک 17 ساله بود و روابط یه کم جدی تر از مورد قبلی بود. تلفن پشت تلفن و قرار پشت قرار! شب تا صبح یواشکی پای تلفن! از ترس سختگیریهای مادرش آرایش یواشکی و موقع رسیدن به خونه به زحمت فراوون پاکشون کردن ، خلاصه کلی دردسر ! اما جالبه که دقیقا ماجرای حامد مو به مو در مورد ژوبین هم تکرار شد و اون هم از ایران رفت! بعد از رفتن ژوبین باز هم فرانک شدیدا به هم ریخت و این بار بدتر از دفعه قبل! هر وقت که ژوبین از اونور تماس می گرفت فرانک عین بید می لرزید و پای تلفن گریه می کرد و نمی تونست حرف بزنه! این حرکاتش باعث شد مادرش متوجه جریان بشه ولی باز جای شکرش باقی بود که دیر متوجه شده بود و ژوبین از ایران رفته بود. با این حال یه حال اساسی از فرانک گرفت و فرانک این بار هم سعی کرد ماجرا رو فراموش کنه و در همین راستا برای جایگزینی دل سپرد به پسری به اسم فرشاد ..........

پ . ن : تا حالا دست گرمی بود تازه قصه شروع شده ها!

پ . ن : در مورد اسم داستان چندتا از دوستان درست حدس زدن ولی من فعلا نمیگم کدوم درست بود تا داستان لو نره چشمک

/ 36 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

سلام سپید جان؛ هی‌ داره جالبتر میشه این داستان.... باریک الله تند تند بنویس.... آوا.[لبخند]

محبوبه

ما منتظر چهارمیش هستیم... [دست]

خانمی

سلام خوبی؟ دیشب همش خواب میدیدم که خ مثل چیه آخرش هم تونستم بفهمم ولی الان یادم نمیاد[خنده][نیشخند] از دستت تو خواب هم راحت نیستیم[قهقهه] بیا بگو خ مثل... موفق باشی خانم گل[ماچ][قلب]

حنا

خ مثل خنجر ........خ مثل خیانت .........

بهی

سلام من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم واقعا از نوشته هاتون خوشم اومده و شروع کردم از اول خوندم اما متاسفانه نتونستم یادداشتهای خصوصی رو بخونم خوشحال میشم اگه اجازه بدید و رمز رو به منم بدید تا بخونم ممنون میشم

پيرايه

هيچ نگران نباشيد من الان بقيه داستان رو براتون مي گم..... فرانك با فرشاد دوست مي شه و يك دل نه صد دل عاشقش مي شه....آما....اين وسط يهو سالومه با فرشاد زير آبي مي رن!!!![خجالت]

پریا

من این قسمتهای 2و3 با هم خوندم به نظرم خ مثل خیانت