سرپناه (47) - فصل 10

ترانه با احتساب اینکه کمتر از 4 ماه از قرارداد کاری سعید باقی مونده و بعد از این مدت قراره که سعید به تهران برگرده تصمیم گرفت که به توصیه های اطرافیان توجه کنه و به ارومیه بره ، اون روز ترانه بدون اینکه سعید رو در جریان بذاره برای خودش و آرمان بلیطی تهیه کرد و اسباب سفر رو جمع کرد و به سمت ترمینال مسافربری حرکت کرد. دلش می خواست بی خبر بره و سعید رو سورپرایز کنه ، توی راه مدام صورت متعجب و خندان سعید رو تصور می کرد که با دیدن آرمان توی بغل ترانه تو چهارچوب در چطور سرجاش خشک میشه!

بالاخره جاده به انتها رسید و ترانه به مقصد نزدیک می شد ، بعد از پیاده شدن از اتوبوس تاکسی دربستی به نشانی که داشت کرایه کرد ، آرمان توی بغل ترانه به خواب عمیقی فرو رفته بود ، پنج شنبه شب بود و ترانه مطمئن بود که سعید خونه است و چون فردا سرکار نمیره احتمالا مشغول تماشای فیلمه ، جلوی درب منزل راننده تاکسی ساک سنگین ترانه رو از صندوق عقب ماشین پایین گذاشت ، ترانه کرایه تاکسی رو حساب کرد و برای اینکه آرمان بیدار نشه آروم کلید رو توی در چرخوند و وارد راهرو شد ، چون ساک سنگین بود ترجیح داد برش نداره تا سعید بیاد و ببرتش داخل خونه ، ترانه شدیدا خسته بود اما سه تا پله بیشتر نمونده بود تا قیافه ذوق زده سعید رو ببینه ، جلوی در با خودش فکر کرد بهتره در نزنه و باز هم آروم کلیدش رو در اورد و توی در چرخوند ، هنوز در باز نشده بود که بوی آشنا و عجیبی به مشام ترانه خورد.

سعید مهمان داشت و اصلا متوجه صدای در خونه نشده بود ، با شنیدن صدای کلید توی در ، هراسان به سمت در چرخید اما وقتی برای فکر کردن نداشت و با چشم به هم زدنی ترانه توی چهارچوب در نمایان شد!

لبخند روی لبهای ترانه خشک شده بود ، اونچه که می دید رو باور نداشت! انگار که با پتکی توی سرش زده باشن قدرت حرکت و تصمیم گیری نداشت! بدجوری سورپرایز شده بود! سعید دستپاچه وار گفت:

- ترانه؟! تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا خبر ندادی؟

- خبر؟ آره واقعا چرا خبر ندادم؟ کاش خبر می دادم و تو خواب خوش می موندم!

- بیا تو بیا تو حتما خسته ایی ، آرمان رو بده به من.

- نه مزاحم نمیشم ، خوب شد چمدون رو با خودم نکشیدم بیارم تو! همون بهتر جلوی در گذاشتمش.

- یعنی چی؟ بیا تو در و ببند ، الان بچه ها میرن. پنج شنبه شب بود گفتیم دور هم جمع بشیم حوصله مون سر رفته بود!

دوستهای سعید با عجله بلند شدن و بساط دودی که جلوشون بود رو سریع جمع کردن و گیج و هول یکی یکی از در زدن بیرون!

- ترانه باور کن اون چیزی نیست که تو فکر می کنی بیا تو یه دقیقه!

- لازم نیست فکر کنم دارم می بینم دیگه!

- باور کن به جان آرمان ....

- اسم آرمان و نیار! قسم بیخود نخور!

- باشه ولی تفریحیه به خدا!

- دفعه قبل هم تفریحی بود که به اون وضع افتادی نه؟

- نه این دفعه حواسم جمع شده دیگه.

- سعید من همه حرفهام رو دفعه قبل زدم و این بار حرفی ندارم که بزنم ، من نمی تونم تا ابد مثل سگ نگهبان دائم تو رو بپام! من یه زندگی آروم می خوام نه اینکه مدام تشویش و دلهره داشته باشم که الان سعید داره چه غلطی می کنه! توی دادگاه خانواده می بینمت.

ترانه با گفتن این حرف به سمت در خونه به راه افتاد ، سعید با عجله به سمت ترانه دوید:

- صبر کن ، صبر کن ، خیلی داری تند میری. آرمان و کجا می بری؟ می دونی که طلاق بگیری آرمان ماله منه!

- شما داری تند میری! فعلا آرمان با من میاد چون هنوز 2 سالش نشده ، بعدش اگه خواستی می تونی بگیریش!

- ترانه صبر کن....

- تا الان هم زیادی صبر کردم ، خدا رحم کرد که اون دوتا بچه رو سقط کردم! خوب شد نموندن! انقدر اصرار داشتی اونا رو نگه دارم برای همین بود؟ که سر من حسابی به بچه داری گرم بشه و شما هم به تفریح بپردازی؟!

- ترانه!

- ......

- ترانه به خدا من عاشقتم

- می خوام نباشی ، تو دادگاه می بینمت.

ترانه ساکی رو که جلوی در گذاشته بود به زحمت برداشت ، آرمان از سر و صدا بیدار شده بود و گریه می کرد ، سر خیابون ترانه مجدد تاکسی دربست به مقصد ترمینال مسافربری گرفت و چندین ساعت بعد توی تهران پیاده شد و مستقیم به سمت منزل مادرش به راه افتاد. با عصبانیت تمام دستش رو روی زنگ فشار داد ، حوری آیفون رو برداشت:

- چه خبره؟ کیه؟ داری سر می بری؟

- باز کن در و مامان که هر بدبختی می کشم از تو می کشم!

- ترانه؟ مگه تو نرفته بودی ارومیه؟ بیا تو ببینم چی شده؟

ترانه با چشمانی اشکبار و بدنی خسته پا به داخل خونه گذاشت:

- این نوه عموت رو خوب می شناختی دیگه نه؟

- یعنی چی؟

- از اول هم می دونستی معتاده؟

- معتاد؟ کی؟

- سعید!

- سعید معتاده؟ کی معتاد شده؟ نه بابا! اشتباه می کنی ، تهمت نزن به پسر مردم!

- گفتی اگه زنش نشم خودت و آتیش می زنی؟ آبروت میرفت اگه من زنش نمی شدم نه؟ حالا چی؟ الان آبروت سر جاشه؟ همه چیز خوبه؟

- ترانه یه دقیقه آروم باش ببینم چی می گی؟ اینطوری که گریه می کنی و حرف می زنی من هیچی نمی فهمم.

- لازم نیست چیز بیشتری بفهمی من می خوام طلاق بگیرم!

- ای وای نه دختر ، صبر کن من الان زنگ می زنم به سعید.

- زنگ بزنی چی بگی؟ بپرسی شما اعتیاد داری؟ اونم بگه بله ببخشید مامان! دیگه تکرار نمیشه؟!

- طلاق که نشد راه حل!

- جدی میگی؟ پس شما چرا سه دفعه طلاق گرفتی؟ دوست پسر جدیدت کجاست؟ نمی بینمش؟!

- ترانه! خیلی پر رو شدی! ببند دهنت رو!

- راست میگی اگه با طناب تو برم تو چاه خیلی دختر خوبی هستم! اگه بخوام خودم به خواست خودم کاری انجام بدم پر رو هستم نه؟

- ببین اگه سعید واقعا اعتیاد داشته باشه من خودم طلاقت رو برات می گیرم خوبه؟

- پس گوش کن مامان ، من حدود کمتر از یک سال پیش سعید رو خودم با بدبختی و مصیبت که کسی نفهمه ترک دادم که الان دارم میبینم اشتباه کردم ، اگه اون موقع به همه گفته بودم الان نباید سین جیم به شما پس می دادم! دیشب دوباره رفتم دیدم با رفیقاش بساطش به راهه! دفعه قبل بهش گفته بود اگه دوباره برگرده به اون سمت طلاق می گیرم و این بار حتما این کار رو می کنم!

- راست میگی؟ ای وای....

- انقدر آدم بی چشم و روییه که میگه تفریحیه!

- تو چرا تنهاش گذاشتی که باز اینطوری بشه؟

- مادر من آخه مگه میشه من مدام مثل نگهبان مواظب سعید باشم؟ تا از دستم در بره یه غلطی بکنه؟ مثلا 10 سال هم از من بزرگتره! براش مادری بکنم؟

- صبر کن فردا با هم میریم پیش مادر و پدرش

صبح روز بعد ترانه به اتفاق حوری راهی خونه پدری سعید شدند ، حوری روز قبل سر بسته پسرعموش رو در جریان گذاشته بود و بنابراین بدون اتلاف وقت سریعا سراغ اصل مطلب رفت:

- حمید خان من ترانه رو با توجه به شناختی که از شما داشتم به عقد سعید در اوردم! فکر نمی کردم از این پدر همچون پسری به وجود بیاد!

- اختلافشون سر چیه؟

ترانه با بغض گفت:

- یادتونه پارسال که سعید به خاطر تصادفی که کرده بود و تو خونه خوابیده بود و شما خرج ما رو می دادی؟ یادتونه اون روز که من زیر بارون شما رو جلوی در دیدم و ناراحت بودم شما تعجب کردی از بی پولی من؟

- آره آره یادم میاد

- بله پدر جان همون موقع ها بود که من متوجه اعتیاد سعید شدم و چون نمی خواستیم کسی بدونه بی سر و صدا ترکش دادم!

پدر سعید با حالی مغموم و با سکوتی تلخ به حرفهای ترانه گوش می داد.

- حالا هنوز به یک سال نرسیده دیشب رفتم ارومیه دیدم باز هم بساطش پهنه! قبلا هم بهش گفته بودم دفعه دیگه اگه همچین مساله ایی پیش بیاره طلاق می گیرم!

- یعنی فکرهات رو کردی و مصمم هستی که طلاق بگیری؟

- بله!

همین موقع مادر سعید داخل بحث شد و گفت:

- ببین دختر جون ، فکر کردی ما چرا تو رو برای سعید گرفتیم؟ ما گفتیم پدر تو اعتیاد داشته حتما تو عادت داری به همچین مسائلی و بهتره که تو زن سعید بشی که بتونی راحت تر با این موضوع کنار بیای!

حوری با عصبانیت و تعجب رو به پدر سعید کرد و تقریبا فریاد کشید:

- حمید خان یعنی شما می دونستی؟ من اصلا توقع نداشتم ازتون!

پدر سعید با سرافکندگی گفت:

- حوری خانم به خدا شرمنده تون هستم ، سعید قبل از ازدواج اعتیاد نداشت ولی هر از گاهی که با دوستهاش به مسافرت می رفت ما متوجه شده بودیم که گهگاهی تفریحی چیزی استفاده می کنه ولی در حدی نبود که بشه بهش اعتیاد گفت!

ترانه پرسید:

- میشه شما به من بگی تعریف اعتیاد چیه؟ وقتی یه نفر مداوم یه کاری رو تکرار می کنه حالا ، هفته ایی یه بار ، ماهی یه بار! ولی تکرار میشه دیگه! این اعتیاده! مگه نه؟ غیر از اینه؟ پس سعید از قبل اعتیاد داشته.

- نه دخترم اگه اونطور بود که من خودم هرگز نمیذاشتم ازدواج کنه!

- اتفاقا شما اشتباه کردی پدر جان! لابد فکر کردی ازدواج کنه از سرش می افته و فکر نکردی که دو نفر دیگه رو هم بدبخت می کنه!

- بذارید من باهاش صحبت می کنم ، مطمئنم انقدر به ترانه و آرمان علاقه داره که دیگه تفریحی هم این کار رو نکنه.

- نه زحمت نکشید من تصمیمم رو گرفتم ، من نمی تونم ادامه بدم.

مادرشوهر ترانه مجددا گفت:

- می دونی که طلاق بگیری سعید آرمان رو از تو می گیره!

- سعید نمی تونه آرمان رو نگه داره! پس چطور می خواد کار کنه؟

- مگه من و خواهرهاش مردیم؟ ما نگهش میداریم!

- مهم نیست!

ترانه این و گفت و با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت در رفت ، حوری برای اینکه جوابی به مادر سعید داده باشه گفت:

- ضمنا یادتون نره مهریه رو هم تا قرون آخر باید بدید!

تمام راه رو تا خونه حوری ترانه اشک می ریخت و به بخت بد خودش لعنت می فرستاد ، صبح روز بعد ترانه برای درخواست طلاق راهی دادگاه خانواده شد....

/ 30 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوا

[ماچ]خیلی ممنون سپیده جون. ای میلت رو گرفتم و دارم با خوشحالی بقیه خاطراتت رو میخونم.

پونه

سلام . من و لب تابم هر دو خوبیم[نیشخند] اینی که اینا میگن چیه که باید براش رمز ورود بدی؟؟ من که چیزی پیدا نکردم. خب بگو منم برم مگه چی میشه؟؟[نگران]

بادام

سلام من خیلی وقته که اینجا رو میخونم . تقریبا از اولای داستان سرپناه بودم . اما تقریبا خواننده ی خاموش بودم ! الان هوس کردم آرشیو گردی کنم . خاطراتتون رو خوندم اما خوردم به پست های رمز دار . امکانش هست رمز رو بهم بدین ؟! اگه خواستین لطف کنین و رمز رو بگین توی وبم بنویسید ، تایید نمیکنم . ممنون :)

هردی

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همکار محترم"یرکار خانم سپیده خانم ار اوستورالیا.نشد دیگههههههههه.به اینا میگی یه چیزای شخصی نوشتی به من میگی شوخیه؟منو سر کار میزاین؟داشتیم؟در ضمن من الااااااااااان 23 سالمه.ولییییی[ناراحت]دلم غمگین و غصه داره.راستی توی حیاط خون توون کانگرو دارین؟

بادام

سلام نظر من نرسید دستت ؟!

سارینا

ای بابا مردم از خوشییییییییییییییی!

نوا

آپ نمی کنی سپیده جون؟ منتظریم...

آی بانو

سلام سپیده جون. من یه پیشنهادی برات دارم. تو می تونی داستانهایی رو تو وبلاگت می نویسی چاپ کنی. مطمئن باش خیلی پرفروش می شه. ولی واقعا" قشنگ می نویسی. کلا" اگه رو این قضیه کار کنی نویسنده موفقی می شی. در ضمن لطفا" تندتند بنویس که منتظرم ببینم بقیه زندگی ترانه چی می شه.