خ مثل.... (6)

 مثل همیشه پریدم ، خودش بود. همینطوری که مثل همیشه لوسم می کرد و نازم و می کشید گفت یه روز با پریناز بلند بشید بیاید خونه بهنام اینا! بهنام از پریناز خوشش اومده می خواد باهاش بیشتر آشنا بشه. گفتم نه من اینکار و نمی کنم ، واسطه دوستی اینا نمیشم پریناز رو خوب میشناسم آدمی نیست که با یه نفر بتونه بمونه و دائم از این شاخه به اون شاخه است. همه رو سرکار میذاره حالا یه آدمی مثل بهنام که صد سال یه بار از یه نفر خوشش میاد بزنه و عاشق این بشه اینم سرکارش بذاره چی؟ صحبت که به اینجا رسید نمی دونم چرا فرشاد انگار که از طرح این موضوع پشیمون شده باشه سریع حرف من و قبول کرد و گفت آره راست میگی نمی خواد بیایید اونجا ، بیایید بریم خونه سیامک!

می دونستم منظورش از خونه خونه گفتن چیه ، ولی سعی می کردم خودم و بزنم به نفهمی و شاید هم خوش بینی . با خودم می گفتم یه کم روشن فکر باش. چی میشه مگه؟ تهش یه بوسه است و خلاص! تازه تنها هم که نیستی با پریناز میری. هرچی کردم بگم نه نتونستم . قبول کردم و چند روز بعد قرار شد بریم خونه سیامک. فرشاد به هر ترفندی بود ما رو راضی کرد که شب بریم اونجا با گفتن اینکه روز همسایه ها میبینن و زنگ میزنن نیروی انتظامی میریزه خونه شون و خونه سیامک نزدیک خونه ماست بابام میبینه و هزارتا حرف دیگه که من هم قبول کردم. حدودای ساعت 8 شب بود که رسیدیم دم خونه سیامک زنگ و زدیم و رفتیم بالا. یه شامی چهار تایی خوردیم و یه کم حرف زدیم و بعد فرشاد به من اشاره کرد که برم تو اتاق پیشش. راستش جلوی پریناز روم نمیشد برم تو اتاق با فرشاد و در رو ببندم ، یه ذره این پا و اون پا کردم دیدم دیگه بیشتر نمی تونم لفتش بدم و بلند شدم رفتم توی اتاق. اتاق رو به یه تراس باز میشد که چند تا نیمکت توش بود و بارون شدیدی هم داشت می بارید ، بلافاصله رفتم توی تراس و از شانس خوبم تراس مسقف بود و می تونستم روی نیمکت بشینم و به منظر شهر بارونی نگاه کنم. فرشاد بلافاصله دنبالم اومد توی تراس و گفت اینجا سرده سرما می خوری بیا تو! گفتم نه هوای اینجا عاشقونه تره ، بیا اینجا بشین ، اجبارا اطاعت کرد. شروع کرد به صحبت کردن و ضمن صحبت با موهام بازی می کرد و کم کم خودش رو به من نزدیک می کرد ، استرس عجیبی داشتم اصلا نمی تونستم حواسم و جمع صحبت کردن کنم و دائم مکث می کردم ، وقتی دستش رو گذاشت روی پام با یه تصمیم آنی سریعا از جام بلند شدم و از در اتاق رفتم بیرون. دنبالم اومد بیرون و بدون هیچ حرفی رفت سراغ لوده بازی و شکلک در اوردن با سیامک و پریناز.

نزدیکهای ساعت 11 بود که رو کردم به پریناز و گفتم بلند شو بریم دیگه داره دیر میشه ، ولی پریناز انگار که میخ بهش زده باشن از جاش تکون نمی خورد ، هرچی بهش اشاره می کردم انگار که پول گرفته باشه و قسم خورده باشه که این شرط رو ببره محکم سرجاش نشسته بود! از اون طرف هم فرشاد اصرار می کرد که نه این وقت شب محاله بذارم دو تا دختر تنها برید! داره بارون میاد اصلا و ابدا نمیشه برید! هرچی بیشتر اصرار می کرد من بیشتر کلافه میشدم ، کم کم داشتم جوش می اوردم و صدام داشت به فریاد تبدیل می شد که پریناز بلند شد اومد کنارم و در گوشم گفت ، احمق جون این موقع شب کجا می خوای بری؟ گفتم خوب خونه! گفت با کدوم ماشین؟ گفتم با تاکسی تلفنی ، آژانس ، دربست. گفت اعتمادی بهشون نیست! اونا هم آدمن دیگه نصف شب دزدیدنمون چی؟ گفتم بابا جان اونا کارشون همینه اگه قرار باشه هر شب یکی رو بدزدن که نونشون آجره! گفت به هر حال من جرات نمی کنم بیام. می خوای تنها برو!

تسلیم شدم ، تنها نمی تونستم برم ، شهر برام غریبه بود ، مردمش هم همینطور. حداقل فرشاد رو چند صباحی بود می شناختم. حداقل حس گرمی نسبت به فرشاد داشتم ، لااقل اینجا خونه بود و خیابون نبود.

گفتم پس من میرم بخوابم ، رفتم تو همون اتاق و در رو بستم. خوابم نمی برد ، محال بود بتونم روی اون تخت غریبه چشمام رو ببندم. ساعت شماته دار بالای تخت بدجوری صدا می کرد ، شر شر بارون برخلاف همیشه پریشونم کرده بود ، حتی صدای ماشین ها داشت گوشم رو کر می کرد . نمی دونم دقیقا چند ساعت گذشت تصمیم گرفتم از اتاق برم بیرون. در رو باز کردم هال تاریک تاریک بود ، چراغ همه اتاق ها خاموش بود. ظلمات مطلق! پس پریناز چی شد؟ خونه دوبلس بود ، دو تا اتاق و یک دستشویی و  حمام بالا و یه اتاق و سایر مخلفات پایین.  من تو یکی از اتاقهای بالا بودم ، اگه پریناز هم تو اون یکی اتاق باشه پس فرشاد و سیامک باید تو اتاق پایین باشن. تصمیم گرفتم به هوای آب خوردن برم پایین تو آشپزخونه. پله ها که تموم شد یه هیکل سیاه تو تاریکی به نظرم اومد. نشسته بود روی صندلی کنار میزناهار خوری سلطنتی 18 نفره! قدش به نظرم بلند اومد. نه فرشاد نبود! فرشاد قدش کوتاه بود با دقت بیشتری نگاه کردم. صدای سیامک رو تشخیص دادم که می گفت: سالومه خانم شما هم خوابت نبرده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم نه! می تونم برق و روشن کنم؟ اومدم آب بخورم. گفت خواهش می کنم روشن کنید. بدون معطلی رفتم تو آشپزخونه و یه کم آب تو یه لیوان ریختم و خوردم و اومدم بیرون. داشتم از پله ها می رفتم بالا که سیامک گفت اگه خوابت نمی بره بیا اینجا بشین یه کم حرف بزنیم. گفتم نه دیگه تشنه ام بود الان فکر کنم خوابم ببره. چندتا پله رو رفتم بالا و بعد یاد فرشاد افتادم. پرسیدم آقا سیامک فرشاد خوابیده؟ جواب داد: نه تو همین اتاق پایین داره با پریناز صحبت می کنه!!! تعجب کردم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم. راهم و کشیدم و رفتم بالا ، پیش خودم می گفتم که آخه چه حرفی داره با پریناز بزنه؟ این موقع شب؟ 2 ساعت! شایدم بیشتر!

دوباره روی تخت دراز کشیدم ، چند دقیقه نگذشته بود که صدای پا از پله ها بلند شد. در اتاق باز شد ، فرشاد تو چهار چوب در بود! سریع نشستم روی تخت ، گفتم فکر کردم خوابیدی!؟ گفت نه داشتم با پریناز ورق بازی می کردم! گفتم خوب چرا توی اتاق؟ چرا سیامک باهاتون هم بازی نشد؟ گفت خوب حکم یا 4 نفره است یا دو نفره ، سه نفره نمیشه که! از اون گذشته سیامک زیاد علاقه ایی به ورق بازی نداره! بعد هم سریع اومد روی تخت نشست کنارم. گفتم خوب برو بگیر بخواب دیگه. منم خوابم میاد صبح هم زود می خوام برم. گفت خوب اگر قرار بود هرکی سر جای خودش بخوابه تو توی خونه خودتون می خوابیدی منم تو خونه خودمون! گفتم من قصدم این بود که تو خونه خودمون بخوابم تو نذاشتی! گفت باشه حالا نمیشه من تو همین اتاق بخوابم؟ گفتم چرا میشه ولی رو زمین بخواب نه روی تخت! نشست پایین تخت و دستهام و گرفت توی دستش ، همینطوری که توی تاریکی با دستهام بازی می کرد و حرف می زد حس می کردم صداش نزدیک تر میشه و آروم آروم لبهاش روی لبهام قرار گرفت. حرفی برای گفتن نداشتم ، تا به خودم بیام روی تخت کنارم دراز کشیده بود و توی بغلش بودم.....

پ . ن : می دونم دیر به دیر می نویسم شما ببخشید باور کنید خیلی درگیرم. قول میدم این دفعه زود آپ کنم.

پ . ن : ضمنا باور بفرمایید خود شخص شخیص بنده تو این داستان حضور فیزیکی ندارم ، روحم اونجا بوده و همه رو دیده! یعنی که خوب بابا جان لازم نیست که طرف تا فیها خالدون رو برام بگه! به قول معروف ف بگه من ته تجریشم نیشخند قصه خودم رو که خوندید خدا رو شکر ! نه تنها دیده بودم دست مردم ، بلکه خودم هم خورده بودم نون گندم عینک، قوه تخیل هم خوب چیزیه دیگه چشمک

/ 49 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتی

سلام عزیزم خیلی خیلی معذرت میخوام که بیخبر اومدم سلام با یه عالمه ماچ اینروزا خیلی سرم شلوغه به زودی میام بابا این جا خیلی ارومه و خلوت ولی خیلی قشنگه[قلب]

شقایق

چه خوش اشتها بوده این فرشاد خان . چندتا چندتا !!!![عصبانی]

رنگارنگ زندگی من(الهام)

[رویا] سیامک بگو.....چرا بی کار نشسته بوده.....[زبان] فرشاد چه خوش اشتهاست ها.... اول پایین بعدم بالا[خنده]

میگما احیانا ایه الکرسی نمیخوند به جای ورق بازی :دی

مریم

قربون اشتهای فرشاد

E

ajab jorati dashte in dokhtar! adam ke javoone saresh pore bade madar![نیشخند]

ساناز مامان دانیال

ا اون بی اسمه من بودم اسمم کو نکنه فرشاد به اسم ادم هم رحم نمیکرده میگما کی بقیه اش را مینویسی من نیام دو هفته دیگه بیام کلی بخونم

ذهن سفید

نمیدونم...احتمالا به خاطر پست سال سیاه 88 بوده که موقتا حذفش کردم...

ما

تو که مخواستی همون شب آپ کنی . مارو مچل کردی؟؟؟ بیاد دیگه جونم. اینا که مردن اونقدر رو تخت دست به دست هم خشکیده موندن تا تو بیایی و بقیه اش رو بگی؟؟؟[نیشخند]