برنامه روزانه

دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم ، خدایا خسته ام. دیگه حال اینترنت و وبلاگ خونی و اخبار و .... رو هم ندارم .خسته شدم ، همه روزها تکراریه. هیچ روزی با روز بعد فرق نداره دقیقا می تونم بگم فردا چه اتفاقاتی برام پیش میاد. صبح با صدای پسر کوچولوت بیدار میشی و میبینی که آقای همسر رفته سرکار . پسری صبحانه می خواد بهش میدی و در همین حین صبحانه خودت رو هم می خوری ضمن اینکه تی وی هم برای آقا پسری برنامه کودک پخش می کنه. بعدش میری سراغ کامپیوتر و فیس بوک و اخبار ایران و وبلاگها و ..... خلاصه خسته میشی ، پسری خوابش میاد میبریش می خوابونیش دوباره یه کم اینترنت بازی و بعدش آقا کوچولو بیدار میشه و با صدای قشنگش میگه ماما. میری بغلش میکنی و از اتاق میاریش بیرون ، میره طرف تی وی و دستای کوچیکش و تکون میده میگه نانا یعنی اینکه کارتون برام بذار. خوب اینم کارتون. حالا من چیکار کنم؟ خوب ویتامینهای پسری و میدم میشینم یه کم فکر می کنم ، از کنار آقا کوچولو هم نمی تونم دور بشم چون طاقت دوری نداره و شروع به داد و فریاد میکنه! خوب حالا وقت ناهاره اول ناهار شازده رو با هزار ادا و اطوار بده چون نمی خوره و فرار می کنه بعد خودت با بی میلی تمام یه چیزی بریز تو حندق بلا.........

یه کم اینباکس و چک می کنم و بعد دیگه شده ساعت سه و نیم ظهر و شازده بازم لالا داره ، این دفعه یه یک ساعتی لالا می کنه و مامانش میره سراغ پخت و پز برای عصرونه آقا و شام حاج آقا! خوب بقیه اش هم که بازم معلومه بیدار میشه و عصرونه می خوره و بازم کارتون و حالا زنگ خونه صداش در میاد و پسرک طفلک من میپره بالا و پایین که باباش اومده ، خسته شده از تنهایی و این مامان بی حالش که بازی بلد نیست. یه کم با بابایی بازی می کنه و این دفعه نوبت بابایی که بره سراغ اینترنت بازی و دنبال خونه گشتن تو اینترنت و کارای خودش. خوب شام هم حاضر میشه و به سلامتی صرف میشه و شام نی نی هم با مکافاتهای یه بچه بد غذا داده میشه. یه کم دیگه هم این ور اون ور می کنم و کاری آشپزخونه که تموم میشه میریم برای لالا.

کور شم اگه یه کلمه کم و زیاد کرده باشم عین تمام کاریه که از وقتی پام و گذاشتم تو این قاره که یه کشور هم بیشتر نداره دارم انجام میدم.

یعنی تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؟ حالم داره بهم می خوره از این روزمرگی...

/ 4 نظر / 10 بازدید
خانه ما

دریاب زندگی را که حسرت در کمین است....

حسین محمودزاده

سلام و تکرار بخشی لذت بخش از زندگیست . . .[لبخند] " حسین محمودزاده "

نازلی حقانی پرست

درود: سپیده جان ... خیلی اتفاقی به وبلاگ شما رسیدم . می فهمم چی می گی و روزمرگی تا چه حد خسته کننده است . تکرار ، روز مرگی ، دوری ، غربت ، و هزاران چیز دیگه ... تنها یه چیزو یادت باشه دوستم و این که "تو مسئول زندگی خودت هستی " . به زندگیت معنایی ببخش چون کسی این معنا رو به زندگیت نمی بخشه ... بچه ها بزرگ می شن . آدم هایی که عاشقشون هستیم دچار عادت می شن ... این ماییم که می تونیم با معنا بخشیدن به زندگی خودمون برای دیگران هم منبع شور و عشق باشیم ... با خودت مهربان باش ... اون لحظه است که مهربانی درست مثه سرماخوردگی مسری می شه و سرایت می کنه ... جاری می شه . و زندگی رنگی دوباره می گیره . شاد باشی و سربلند. نازلی

جوجوک

سپیده جان عزیز دلم همه جا آسمون همین رنگ است من تازه با وبت آشنا شدم و مطالب ات را شروع به خوندن کردم فکر نکن ما هم اینجا کاری مافوق تو می کنیم همه مون داریم روزهامون را می کشیم و بس شاد باشی