قصه کهنه 40

برادر من کلا خیلی پسر دل رحم و مهربونیه ،‌ بغلم کرده بود و هی بوسم می کرد و می گفت قربونت برم من ساعت ٩ اومدم خونه تو خواب بودی. گفتم پس جریان چیه؟ همون موقع بابا از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت هیچی نیست من و مامانت می خوایم یه سر بریم بیمارستان. گفتم آخه چه خبره؟ کی بود زنگ زده بود؟ گفت خاله بود و هنوز معلوم نیست چه خبره. خاله ات که می گفت پسر خاله ات نارنجک تو دستش ترکیده و بیهوشه.

مامان و بابا رفتن بیمارستان و نزدیکهای ۴ صبح برگشتن. من هم که خوابم حسابی به هم ریخته بود بیدار بودم. نارنجک خورده بود توی سر پسر خاله ٢١ ساله ام و تو کما بود! دیگه از این بدتر نمی شد ، حالم خیلی بد شده بود مثلا اومده بودم هوا بخوره به کله ام و از مود افسردگی بیام بیرون ولی انقدر استرس به هم وارد شده بود که حتی نمی تونستم چشمام رو هم بذارم. تا وقتی که مادر نشده بودم هیچ وقت چنین حسی رو تجربه نکرده بودم ولی الان دائم خودم رو میذاشتم جای خاله ام و آه از نهادم بلند میشد. واژه ها یاری نمی کنه که حسم رو توصیف کنم ولی شدیدا حالم خراب بود. چند روز بیشتر به عید نمونده بود و ما دائم در راه بیمارستان و خونه خاله بودیم. خاله ام فقط ضجه می زد ولاغیر. دلم کباب بود براش هم برای خودش هم برای اون پسری که روی تخت افتاده بود. خاله ام این پسرش رو خیلی دوست داشت. ۶ تا بچه داشت ، ٣ تا دختر و ٣ تا پسر. این پسرش از همه خوشکل تر و خوش قد و بالاتر و از بقیه بچه هاش درس خون تر و البته شر و شور تر بود و همین شیطنت هاش کار دستش داده بود. واقعا عاشق این پسر کوچیکه بود.

سال تحویل همه دعاشون این بود که خدا امیر رو شفا بده چون دکترها جوابش کرده بودن و گفته بودن ما هر کاری می تونستیم کردیم. چند روز بعد از سال تحویل ما بردیا رو برده بودیم پارک که خبر فوتش رو بهمون دادن. بهتره دیگه براتون از بقیه اش ننویسم چون مطمئنا میدونید چه وضع اسف باریه!

من تو هیچ کدوم از مراسمش شرکت نکردم چون وضعیت روحیم شدیدا به هم ریخته بود و ضمنا با بچه کوچیک هم سخت بود ، بنا به توصیه بابا رفتم شمال خونه مادر و پدر شوهرم. یعنی بالاخره تشریف اوردن دیدن نوه شون و ما رو با خودشون بردن شمال. اونجا هم وضعیتم چندان تغییری نکرد و دائم حس می کردم دلشوره دارم ، همه اش از یه چیزی نگران بودم ، دلم دم غروب می گرفت ، تقی به توقی می خورد گریه می کردم ، حوصله هیچ کاری نداشتم فقط دلم می خواست بخوابم ولی اونم با وجود بچه نمی شد. با هزار زور و زحمت من و بردن ١٣ به در! انقدر بهم بد گذشت که نمی تونم توصیف کنم. هوا سرد بود و کز کرده بودیم تو خونه ایی که وسط باغ بود و شومینه زغالی رو آتیش کرده بودن که دودش تا فی خالدون آدم نفوذ می کرد.( دلم نمی خواد هی غر بزنم و از همه چیز ایراد بگیرم ولی اینا احساساتی بود که اون موقع داشتم و اون موقع هم خوب افسرده بودم). غروب که شد انقدر التماس کردم تا من رو بردن خونه و خودشون مجدد برگشتن جهت ادامه ١٣ به در! همون شب پسرم از سرمای اون خونه و دود آتیش شدیدا مریض شد. پسر من سابقه آلرژی داشت و دود خیلی اذیتش کرده بود اوضاع سینه اش به هم ریخت و آبریزش بینی . روز بعد دکتر بهش آنتی بیوتیک داد با اینکه هیچ علائمی از عفونت نداشت! به خدا دکترای ایران خودشون مریضن فقط بلدن آنتی بیوتیک بدن! به من گفت حالا من آنتی بیوتیک براش می نویسم اگه دیدی عفونت داره بهش بده! آخه آدم عاقل من از کجا ببینم عفونت داره؟ چطوری توی حلقش یا توی گوشش رو ببینم؟ بگذریم ، خلاصه رفتم تهران و هنوز پسرم بعد از ١٠ روز خوب نشده بود و تهران بردمش پیش یه متخصص که اون گفت علائم آلرژیه و باید صبر کنی تا خودش خوب بشه. طفلک تا ٣ هفته سرفه های ناجور می کرد.

به علت اوضاع نامساعد روحی من مادر عرفان پیشنهاد کرد که برای پسرم تولد بگیریم! مجدد رفتیم شمال که اونجا تولد بگیریم. همه کارها رو پدر شوهرم کرد و فقط کیک رو من سفارش دادم که اونم اصلا باب دلم نبود چون قنادی درست و حسابی اونجا نبود. یه تولد کوچیک براش گرفتیم و هفته بعدش هم که عروسی خواهر کوچیک عرفان بود و عروسی هم به سلامتی به پایان رسید و ما برگشتیم تهران جهت جزم کردن عزم به سوی بلاد غربت. آخ که چه استرسی گرفتم دوباره. بازم همه چیز باید تکرار میشد.

چند شب قبل از پرواز زنگ زدم به میزبان اسبق و گفتم من فکر کنم اضافه بار داشته باشم شما بارتون چقدره؟ می تونید یه مقدار از بار من رو رو بار خودتون بذارید؟ (یادتون هست که اومدنی بار اونا اضافه بود و سریعا رختنش قاطی بار من؟) اونها هم گفتن ما خودمون خیلی بار داریم ولی خوب تو فلان ساعت بیا فلان جا ببینیم میشه کاری کرد یا نه؟ لعنت به من که باز رو انداختم به اونا! گفتم باشه ولی تصمیم گرفتم اگه شده اضافه بار بدم چیزی رو ندم اونا رو بار خودشون حساب کنن........

پ . ن : در جواب کسی که در خواست ١ رو کرده بود باید بگم که موافقم. ضمنا کاش بتونی ایمیلی که برات زدم رو چک کنی. برام مهمه.

پ . ن : از تحلیل رفتن کامنت ها متوجه شدم که یا از این قصه غصه ها خوشتون نمیاد یا اینکه شما هم دپرس شدید از نوشته های من و حال کامنت گذاشتن ندارید! به هر حال ببخشید که ناراحتتون می کنم.

پ . ن : تو این پست اصلا دلم نمی خواست جریان فوت پسر خاله ام رو تشریح کنم ولی دیدم بی مناسبت نیست و ۴ شنبه سوری هم نزدیکه گفتم باشد که اخطاری شود. مواظب خودتون باشید ،‌والا ما بچه بودیم یه گله آتیش درست می کردیم و چند دفعه از روش می پریدم و شعر می خوندیم و تموم میشد می رفت کلی هم کیف می کردیم. حالا بمب می ترکونن و انتفاضه درست می کنن! خدا به بچه های مردم رحم کنه امسال معلوم نیست چند تا کشته و زخمی داریم. خدایا هیچ دلی رو این دم عیدی غمگین نکن محافظ همه باش.

/ 74 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیما

مرسی عزیزم کل داستاناتو خوندم منتظر بقیه اش هستم خانمی مواظب خودت باش عزیزم

داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

من نمی دونم این چند ساله چرا چهارشنبه سوری شده مثل میدون جنگ دلم بد جور هوس قاشق زنی پسرا همسایه رو کرده... همونی که فرداش با دوستم تو راه مدرسه فقط به ریش و سیبیل هاش که از زیر چادرش معلوم بود می خندیدیم من که دیگه تو این شب جرات ندارم حتی تا حیاط خونه هم برم چه برسه به کوچه و خیابون[وحشتناک]

ملوس خانمی

عجب رویی داریا!!!ببند نیشتو...چه دندونای ردیفی هم داره![افسوس]

ملوس خانمی

آخه من دندونام ردیف نیس[گریه] خیلی مخلصیما[گاوچران]

آتی

آپ نمیکنی دخترک[زودباش]

یاسمن

سلام عزیزم من خواننده دائمی تو هستم.ما هم می خواهیم بیاییم استرالیا.وبلاگت خیلی جالب و احساساتی است.بازم میام.بای

ام البرتو

سپیده جان من همنجور که نمیرسم بیام سایت ،اینجا هم همینطوره ،ولی‌ از نوشته‌هات لذت میبرم و برام جالبه که در عین سادگی‌ و روونی با طنز همراهش میکنی‌، از تصادف پسر خاله هم خیلی‌ ناراحت شدم ،ممنون از ملاحظات ؛ولی‌ کاش آنچه بر دلت بود را اینجا به زمین میگذاشتی! یه جورایی عدم وقتی‌ از کشورش میاد بیرون مصداق این شعر می‌شه که نه در غربت دلم شاد و نه جایی در وطن دارم، من بد از گزش ۶ سال و نیم اینجا را جای خودم نمی‌بینم،جایم را گم کردم،چی‌ کار کنم؟[سوال]

یاسمن

سپیده جون خیلی خوب همه چیز رو توصیف می کنی .ما اینجاییم که تو غم و شادی باهات باشیم .هر چی تو دلته بنویس .من همران همیشگیت هستم.چند روز رفته بودم خارج از تهران.الان که برگشتم سریع بهت سرزدم.