سرپناه (3) - فصل یک

با دیدن نوزاد آهی کشید و پیش خودش زمزمه کرد : ای خدا شکرت اون موقع که دختر می خواستم پشت سر هم بهم پسر دادی! حالا که یه پسر چاره زندگیم بود ، دختر دادی! حکمتت رو شکر

همون لحظه علی از در وارد شد و پشت سرش مادرش داخل اتاق سرک کشید. پرستار با خنده بچه رو داد دست علی و گفت مژدگانی فراموش نشه! علی سوال کرد سالمه؟ پرستار با همون لبخند گفت از من و تو هم سالم تر ، علی دست کرد توی جیبش تا مژدگانی پرستار رو بده اما مادرش مانع شد و گفت اول بگو ببینم دختره یا پسر؟ پرستار گفت یه دختر مثل پنجه آفتاب خوشکل تر از مامانش!

چهره مادر علی با شنیدن این حرف چنان تو هم رفت که پرستار بخت برگشته از گرفتن مژدگانی پشیمون شد و عقب عقب از در رفت بیرون!

علی نوزاد رو تو بغلش با عشق نگه داشته بود و با دقت تمام صورت قشنگش رو نگاه می کرد و یواشکی با حوری پچ پچ می کرد که یه دفعه یاد مادرش افتاد و برگشت پشت سرش تا بچه رو بده مادرش هم بغل کنه ولی در کمال تعجب دید که خبری از مادرش نیست! هرچی چشم چرخوند مادرجون نبود که نبود ، در همون حال هم ماما از راه رسید و بعد از یه نگاه سر سری به بچه و مادر گفت که مرخص هستن و می تونن برن.

توی خونه خواهرهای علی به نوبت می اومدن و بچه رو بغل می کردن و قربون صدقه اش می رفتن ، انقدر نوزاد قشنگی بود که مادر علی هم بعد از یکبار دیدنش نتونست مهر بچه رو تو دلش نگه نداره به خصوص که نوه اولش بود اونم نوه پسری و بچه علی که خیلی براش عزیز بود. این شد که یه کم از موضع سختی که گرفته بود پایین اومد.

حوری و علی تصمیم گرفتن به احترام مامان اسم شناسنامه بچه رو هم اسم مامان یعنی معصومه بگیرن ولی ترانه صداش بزنن. به این ترتیب ترانه جاش رو تو دل مامان معصومه حسابی باز کرد ولی نتونست کاری برای مامان حوری که قبلا ازدواج کرده بوده و صاحب سه تا پسر بوده بکنه!

مامان معصومه حساب حوری رو از حساب ترانه کاملا جدا کرده بود و بعد از مدتی مجدد برگشت سر موضع اولش.

یه روز بر حسب اتفاق مامان معصومه خونه نبود و عمه بزرگه ترانه مریض احوال بود و توی خونه خوابیده بود ، اون روز وقتی مامان معصومه میرسه خونه میبینه که دختر بزرگش حال زاری داره و حتی ناهار هم نخورده! حسابی کفری میشه از دست حوری که چرا مراقب دخترش نبوده و یه راست میاد پایین سراغ حوری و تا می تونست حوری رو کتک مفصلی می زنه و میره.

شب وقتی علی اومد خونه با صورت ورم کرده و کبود حوری مواجه شد و از در تو نرفته پرسید:

- چی شده؟ چه بلایی سر خودت اومدی؟ ترانه کجاست؟ نکنه ترانه طوری شده که زدی خودت رو اینطوری کردی؟ چرا جواب نمیدی؟

- خوب یه لحظه صبر کن ، تو پشت سر هم داری می پرسی به کدوم سوالت جواب بدم؟

- اول بگو ترانه کجاست؟ نه نه صبر کن اول بگو صورتت چرا اینطوری شده؟

- راستش ، خوب ، می دونی ، آخه تقصیر من نبود ...

- بگو دیگه جون به لبم کردی!

- مامانت زده!

- مامان؟ برای چی؟ باز دوباره چی شده؟ بابا خسته شدم از دستتون چه مرگتونه عین سگ و گربه می افتید به جون هم؟ هر شب از راه می رسم یه مکافاتیه! تا کی بکشم از دستتون؟ باز چه غلطی کردی که اینطوری سیاه و کبودت کرده؟

- تو مگه مادرت و نمی شناسی؟ نمی دونی از اول هم چشم نداشت من و ببینه؟

- دهنت رو ببند راجع به مادر من درست حرف بزن حتما باز دوباره آتو دادی دستش وگرنه مرض نداره بیاد تو رو بزنه و بره که!

- چرا اتفاقا داره!

علی عصبی و خسته بود و با شنیدن این حرف یه کشیده خوابوند تو صورت حوری. حوری گریه کنان سرش و کرد لای بالش دم دستش تا از ضربات احتمالی بعدی جلوگیری کنه. علی همون لحظه از کارش پشیمون شد و اومد سمت حوری و بلندش کرد و گفت :

- بابا جان منم آدمم دیگه ، هر شب خسته و کوفته میام خونه یه علم شنگه به پا شده! یا اون جیغ و هوار می کنه یا تو گریه و زاری می کنی! آخه من این وسط چیکار کنم؟ نه می تونم از تو بگذرم نه اینکه اون ول کنم! حالا بگو ببینم سر چی این اتفاق افتاد؟

- هیچی من حواسم نبود که خواهرت مریضه و تو خونه خوابیده مادرت هم بیرون بود و به من نگفته بود که حواسم به ماهک باشه. وقتی اومد خونه ماهک حالش خوب نبود و غذا هم نخورده بود عصبانی شد و این بلا رو سر من اورد و بعد هم ترانه رو برداشت رو رفت بالا! الانم جرات نمی کنم برم دنبال ترانه.

- خوب چشمت کور ، حقته! مگه دائم باید همه چیز رو بهت گوشزد کنه؟ اون دفعه که در دبه مربا رو باز گذاشتی و مربایی که مامان کلی براش زحمت کشیده بود پر مورچه شد و همه رو ریخت دور! اون روز من نرسیده بودم خونه مرده بودی! باز آدم نشدی حواست و جمع کنی؟ هفته پیش هم که بازم غذا رو جزغاله کردی و ته دیگ رو در اوردی! خوبه قبلا چند سالی شوهر داری و بچه داری کردی و الان اینی! حق داشته شوهر سابقت کتکت میزده از بس که دست و پا چلفتی بودی و حواس پرت! باید از اول به حرف مادرم گوش میدادم ، دختری که شوهر اولش نگهش نداشت یه ایرادی داره حکما!

- علی تو رو خدا بسه مگه حالا چی شده؟

- دیگه چی می خواستی بشه؟ می خواستی خواهرم دور از جونش بمیره؟ خوبه اون طفلک انقدر به تو محبت می کنه ، انقدر تو نگهداری ترانه کمکت می کنه وگرنه تو عرضه نگهداشتن ترانه رو هم نداری!

- علی؟

- بسه دیگه کلافه ام کردی هی علی علی! بلندشو برو سر و صورتت رو بشور تا من برم از دل مامان در بیارم تا فردا نزده ناقصت کنه!

علی با سلام و صلوات رفت بالا ولی تا مادرش چشمش به علی افتاد شروع کرد غرلند کردن و نالیدن از دست حوری.

- خوب مامان تو میگی چیکار کنم؟ می خوای یه خونه بگیرم ما از اینجا بریم؟

- چه غلطهای اضافه؟ پر رو شدی علی! میدونم اینا حرفهای اون زنیکه است ، تو زبون نداشتی از این حرفها بزنی! دستت درد نکنه خواهر و مادرت و بذاری بری؟ برادر بزرگت که راننده بیابونه و سال به سال میاد خونه! این مرتیکه {همسر فعلی معصومه خانم} هم که هر نصف شب مست و لایعقل میاد خونه! بقیه بچه ها هم که کوچیکن! دیگه من کی و دارم آخه؟ می دونستم زن بگیری مادرت یادت میره ، زنیکه عوضی چیز خورت کرده ، جادو جنبلت کرده ، تو علی من نیستی!

- مامان غلط کردم به خدا بس کن ، گفتم شاید تو از دست ما خسته شدی ، نه به خدا من تو رو هیچ جا نمیذارم برم. گریه نکن تو رو خدا

- من از دست شما خسته بشم؟ من که دارم کلفتی بچه ات رو می کنم ، نمیبینی مگه؟ اون زن بی عرضه ات از پس یه ریزه بچه هم بر نمیاد!

- خوب شما میگی چیکار کنم؟ این که نشد کار هر شب کتک و کتکاری! همسایه ها هم کلافه شدن از دست شما!

- طلاقش بده بره......

ادامه دارد.

پ . ن : دیگه غر نزنیدا! جیره یه ماهتون رو نوشتم نیشخند

پ . ن: دوستان من به همه سر می زنم ولی قبلا هم گفتم چون اکثرا با موبایل کانکت میشم کامنت گذاشتن یه کم سخته ، ببخشید به بزرگی خودتون. جبران می کنم

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

من بازم رانده درگاه شدم.[نیشخند]

محدثه

تُف به اين ....به كي فحش بدم آخه؟ ولي خوش گذشتا.[بغل]

محدثه

اه راست ميگي؟پس همه امروز مشكل دارن.آخيش خيالم راحت شد.حالا نميشه اون تعاريفتو براي من خصوصي ميل بزني؟زود باش تنبلي نكن

معاون کلانتر

سلام. نمی دونم چن وقته می نویسین. و این کار چندوتونه؟ ولی باید خیلی بیشتر تو زمینه داستان کوتاه مطالعه کنین. خیلی خیلی. بدترین قسمت داستانتون این جاشه:مرتیکه {همسر فعلی معصومه خانم} هم ... موفق باشین

ShiShi

akh joon dastane jadid:X:X:X ta injash ke ghashang boode:X:X:X

ما

نگوووو یعنی واقعیت داشت این موضوع. یعنی این بنده خدا از کتک اون یکی فرار کرد سه تا بچه اش رو هم گذاشت. حالا اومده گرفتار کتک این یکی شده؟... یعنی چرا ما زن ها نباید هیچ وقت روی خوشی ببینیم. دپرس شدم. آخه چند تا مورد خودم دیده بودم ولی نه به این شدت و حدت. خاک بر سرشون.مردا رو می گم[نیشخند] به خودت نگیر.

محبوبه

هیییییییییییییییییییی روزگار!

پگاه

کجایی خانمی ؟ ما منتظریم سخــــــــــــــــــــت[رویا][منتظر]

ملوس خانمی

سلام. [افسوس] چرا خوب نیستی سپیده جونم؟[ناراحت] زودی خوب شو دیگه[ماچ][بغل]