قصه تازه 26

چند ماه بعد از این جریان پدر عرفان در کمال ناباوری به قولش عمل کرد و توسط آشناهایی که داشت عرفان رو از سربازی معاف کرد و به سلامتی از این سد وحشتناک و بچه آدم کن گذشتیم و به این ترتیب پر واضح است که عرفان آدم نشد بلکه تبدیل به فرشته گردید خیال باطل

دیگه نوبتی هم بود نوبت سرکار رفتن عرفان رسیده بود ولی از این بابت پدر عرفان نتونست به قولش عمل کنه و مدام می گفت باید بیایید شمال زندگی کنید تهران برای عرفان کار نیست! منم می گفتم من اگه شمال بیام بیاد خونه به پا (استعاره! از خونه دار) بشم و اونجا هم برای من کار نیست و من نمیام! البته همه اینا بهانه بود من کلا دوست نداشتم در جوار گهربار ایل و تبار شوهر باشم. معتقد به دوری و دوستی بودم و علاوه بر اون اصلا حال و حوصله مهمون بازی نداشتم و اینا برخلاف ما شدیدا به امر شریف صله رحم معتقد بودند و دائم در حال برگزاری مهمانی و مهمانداری! بعضی وقتا واقعا دیگه حالم از هرچی مهمون و مهمون بازی و خاله بازی بهم می خورد. اصلا انگار کار و زندگی وجود نداشت و دائم می چپیدن خونه همدیگه به صرف غیبت کنون! تا حوصله اشون توی خونه سر می رفت شال و کلاه می کردن خونه یکی دیگه! انگار که از این خونه به اون خونه فرجه! نیشخند بنده هم جهت رهایی از حملات دشمن! کمر بسته بودم به یافتن شغل مناسب برای عرفان توی تهران و بالاخره خدا مدد نمود و یه روز که مثل هر روز تو محل کار آگهی های همشهری رو به دنبال مهندس .... ورق می زدم یه تیتر نظرم رو جلب کرد کرد و سریعا شماره رو گرفتم و آدرس و ساعت مصاحبه و .... یادداشت کردم و زنگ زدم به عرفان. عرفان شمال بود و همینکه گوشی رو برداشت از صداش فهمیدم فکش رو تخم مرغ بسته چون دیشب تا صبح پای منبر بوده و الان لنگه ظهره و هنوز خوابه! گفتم شووور جان چه نشستی که شغلی نایاب مطابق با سلیقه شما در کمین است که شکارش کنید! ایشون با همون فک تخم مرغ گرفته و صدای خروسی فرمودند چی میگی عزیز دل برادر؟ وسط این همه آدم که این شغل رو به منی که هیچ سابقه ایی ندارم نمیدن که! گفتم تو بیا حالا برو یه صحبتی بکن و اون زبون آدم خر کنت رو بچرخون بلکه فرجی شد! برخلاف میلش و با اصرارهای عدیده و پی در پی بنده همون روز عازم تهران شد و فردا صبحش به بارگاه ملکوتی حضرت کار مشرف شدند و پس از طی مصاحبه ایی مقبول رئیس واقعه شدند و قرار شد از چند روز بعد اونجا مشغول به کار بشه. (خداییش عرفان علاوه بر اینکه حسابی چرب زبون بود و سریع مخ طرف رو می زد کار بلد هم بود و توی همه پروژه های عملی و کارگاههای درسی چند ماهه شرکت می کرد و به همین خاطر اطلاعاتش در حد تیم ملی بود و سریع جذب شد.) اما بعد از این اتفاق فرخنده بنده حسابی رو آتیش جلز و ولز کردم وقتی شنیدم که پدر شوهر گرامی فرمودند که من می دونستم پسرم بالاخره خودش شغل مناسب با خودش رو پیدا خواهد کرد!!!

این سد هم به مبارکی و میمنت شکسته شد و موند خریدن خونه توسط پدر شوهر که همونطور که بنده انتظار داشتم و اصلا متعجب نشدم موکول شد به سالهای آتی به این علت که زمینهای! ایشون هیچ کدام به فروش نرفته بودند (چون نرخ نجومی می گفت که مشتری ندیده فرار کنه) و قرار شد و فی الحال یه خونه برامون رهن کامل بکنه تا در آینده سر فرصت مناسب خونه بخره!!! ما هم گفتیم باشه و رفتیم دنبال خونه که رهن کنیم و وسیله خونه بخریم و تاریخ عروسی شمال رو مشخص کنیم.....

پ . ن : لطفا تفاوت رو به معنی واقع خودش تصور کنید! منظورم از بیان این داستانها نشون دادن دو تا فرهنگ مختلفه نه اینکه بگم اونا بد بودن و ما خوب بودیم یا برعکس.  

/ 53 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد

چرا آپ نمیکنی؟ مردم بس که سر زدم و سرم خورد تو دیفال!

پوپک

سلام از دیروز مهمان وبلاگت شدم اما رمز ندارم. میشه لطف کنی ؟

آخرین فرصت...

سلام خوبی.... خیلی باهالی شما...البته نوشته هاتون دیگه[چشمک] راستی شب یلدا هم جاتون ایران خالیه... یلدا مبارک[گل]

هاجر

سلام چقدر خوب و دلنشین می نویسی... منو غرق دنیای خودت کردی. خیلی مایلم کل نوشته هاتو بخونم اگه پسورد بهم بدی ممنون میشم. شاد باشی.

فرزانه

باسلام با تشکر از نوشتار زیبایت خیلی مایلم که متن های با پسورد را بخوانم وبلاگت مثل یک کتاب به دستم رسیده که کاغذهای وسط آن گم شده پس لطف کن آنها را در اختیارم بگذار با تشکر فرزانه

ساحره

سلام نوشته هات خیلی روون و خوبند. اما حیف که یه جاهاییش خصوصیه. اگه پسوردت رو بدی ممنون میشم.

farid

سلام نوشته هاتون خیلی زیباست من خیلی کنجکاوم که اون قسمتی که فقط با پسورد باز میشد رو بخونم اگر مایل بودین اونها رو در اختیار من هم قرار بدید ممنون