سرپناه (12) - فصل سه

وقتی به هوش اومد ماهک رو که به تازگی عروس شده بود بالای سرش دید. با زحمت ازش پرسید :

- چی شده ماهک؟ من کجام؟

- من باید از تو بپرسم چی شده؟ چرا حالت به هم خورده بود؟

شهلا انگار که پتکی توی سرش خورده باشه یکدفعه ماجرا یادش اومد و شروع کرد به شیون و کردن و تو سر و روی خودش کوبیدن. ماهک همینطور که سعی می کرد آرومش کنه ازش سوال کرد :

- به جای گریه و زاری بگو ببینم چی شده آخه؟

- ندیدی مگه؟

- نه چی رو؟

- مگه تو نیاومدی بالاسرم وقتی حالم بد شد؟

- نه! احمد قبل از من رسید ، من سر کوچه یکی از دوستهام رو دیدم و مشغول حرف زدن با اون بودم و احمد حدودا ٢٠ دقیقه ایی زودتر از من رسید خونه!

- وای خاک به سرم یعنی شوهر تو من و جمع و جور کرد؟

- چه اشکالی داره مگه؟ خوب نگفتی چی دیدی که غش کردی؟

- ای وای ماهک دست رو دلم نذار ، یادم ننداز ، کاش کور شده بودم ، خان داداش کجاست؟

- با احمد داداش علی رو بردن بیمارستان ، من نفهمیدم بالاخره حال تو بد شده بود یا دادش؟

- کاش من مرده بودم که نمی دیدم ، کاش من الان بیمارستان بودم ، وای یکی به دادم برسه....

- بس کن شهلا حوصله ام و سربردی انقدر ننه من غریبم بازی در نیار ، بگو ببینم چی شده بود آخه؟

- خان داداش به شماها نگفته؟ نگفته که علی ، علی ...... هروئینی شده؟

ماهک  در حالیکه دو دستی تو سر خودش میزد نشست روی زمین و ادامه داد :

- شهلا راست که نمیگی؟

- کاش دروغ بود ، اگه با چشمهای خودم ندیده بودم باور نمی کردم ، وقتی در رو باز کردم دیدم علی سرش رو زمینه و پاهاش روی تخت و یه سرنگ هم تو دستشه و بیهوشه ، من فقط یادمه جیغ کشیدم ، دیگه چیزی یادم نمیاد!

- خدای من تزریق؟ تو چرا تا به حال متوجه نشده بودی؟ مگه علی سرکار نمی رفت؟ با این وضعیت که نمی تونست کار کنه!

- نمی دونم ماهک ، نمی دونم ، انقدر این آخریا سرم به این سه تا توله سگ گرم بود که نفهمیدم چی شد! می دیدم خیلی چُرت میزنه و پول درست حسابی نمیاره خونه ، اما سعی می کردم زیاد پا پیچش نشم چون تازگی ها خیلی بد عنق شده بود و وقتی عصبانی میشد هرچی دم دستش بود پرت می کرد سمت من و بچه ها!

- خدا خودش به شما و مادر پیر من رحم کنه ، اگه مادرم بفهمه سکته می کنه!

- من که دیگه نمی تونم با علی زندگی کنم ، این مرد خوب بشو نیست ، نمی خوام بیشتر از این عمر رو جوونیم وبه پاش حروم بشه.

ماهک که حسابی از حرف شهلا کفری شده بود گفت :

- ببین شهلا خانم به من ربطی نداره تو هرکاری می خوای بکنی تا به حال هم از دهن من یکی چیزی نشنیدی ولی تو هم بی تقصیر نیستی این وسط ، وقتی هوس کرور کرور پول می کردی و هر روز بیشتر ازش می خواستی ، وقتی سرویس طلات نباید از سرویس طلای اشرف خانم کمتر بود ، وقتی از راه می رسید یه جای خسته نباشید ظرف و ظروف تو سرش می شکستی ، وقتی برات سوغاتی می اورد بهانه می گرفتی که چرا از مد افتاده خریده و از در پرت می کردی بیرون ، وقتی ترانه رو زیر مشت و لگد می گرفتی و هر روز بیشتر از روز قبل علی رو از زندگی سیر می کردی و می فرستادیش سفرهای ماه به ماه که فقط پولش و ببینی نه ریختش رو باید فکر اینجاها رو هم می کردی! مادر بیچاره من هم که از ترس کولی بازیهای تو صداش در نمی اومد که نکنه زندگی رو برای عزیز دردونه اش تلخ تر کنی!

- ای مرده شور چشمهای سبزت رو ببره ماهک که انقدر بی چشم و رویی ، کم براتون کلفتی کردم.....

ماهک ادامه حرفهای شهلا رو نشنید و در رو پشت سرش بست و از خونه رفت بیرون.

به ماه نکشیده انقدر شهلا سر و صدا تو محل به پا کرد که طلاقش رو دادند و سه تا دختر ٨ ، ٧ و ٢ ساله اش رو گذاشت برای مادر علی و رفت. علی هم مجدد و اینبار برای مدت یکسال روانه زندان شد.

***

بچه های علی زندگی بسیار سخت و مشقت باری رو پشت سر می گذاشتند ، شیوا که ٨ ساله بود مجبور بود کارهای خونه رو انجا بده چون در طول روز کسی خونه نبود که بخواد به امور خونه رسیدگی کنه ، شستن ظرفها ، جارو کشی و گردگیری از کارهایی بود که باید علاوه بر درس خوندن انجام میداد و این باعث می شد که نتونه شگرد خوبی باشه. به علاوه جدایی از مادر و پدر هم مزید بر علت مردودی آخر سالش شد. شیما هم وضع بهتری نداشت و اما وضعیت شیرین ٢ ساله از همه اسفناک تر بود ، شیرین دچار شب ادراری شده بود و مادر علی که وسواس داشت هر روز صبح کتک مفصلی به شیرین می زد و گاها شیرین رو توی انباری زندانی می کرد که مگر یاد بگیره که رختخوابش رو خیس نکنه!

مدتی بعد ماهک که خودش تازه بچه دار شده بود تصمیم گرفت که سرپرستی شیما رو به عهده بگیره. با سپرده شدن شیما به ماهک اوضاع درسی شیما خیلی زود پیشرفت کرد به خصوص که شوهر ماهک خیلی در این زمینه به شیما کمک می کرد.

بعد از آزاد شدن علی از زندان هم همچنان این روند باقی بود ، اما شیوا اوضاع مناسبی از لحاظ روحی و درسی نداشت ، سال سومی بود که کلاس پنجم دبستان رو می گذروند و چنانچه قبول نمیشد برای سال آینده نمی تونست به مدرسه روزانه بره ، تا اینکه یک روز بعد از ظهر نه شیما و نه شیوا که هر دو به یک مدرسه می رفتند به خونه برنگشتند .....

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتی

حیونکی شیرین ..منتظرم واسه بقیه داستان [ماچ]

سحر(مامان پارسا)

ببخشد سپيده جون ديروز از سر عصبانيت اونجوري به شهلا گفتم...وگرنه هيچ مادري تا جونش به لبش نرسه از بچه هاش نميگذره....

محدثه

از دشت تو....آخرش مارو سكته ميدي مسريم پي كارمون...[نگران]

لیلیوم

[گل] مرسی سپیده جون منتظر قسمت بعدیم[بغل][قلب]

نسرین

این وضع از اون وضع هاییکه که آدم نباید قضاوت کنه چون تقصیر هر دو طرف بوده و شرایط زندگیهاشون . منتظرم ببینم چی میشه

الهام

ای بابا این یکی هم که کارش به طلاق رسید! طفلکی بجه ها[ناراحت]

محدثه

آره بابا ما مهتاديم ديگه آبژي...تا حالا مهتادي كه خوب بشه ديدي؟اگرم ديدي من جژو اونايي هم كه خوب نيميشن داداش[ابله]

آوا

سلام ای بابا!!!هرچی دندون رو جگر میذاریم بلکه گشایشی بشه هی بدتر میشه که؟![دلشکسته][ناراحت]شایدم بقول شهرام شبپره:قصه قشنگه پایونش[چشمک]

ساناز مامان دانیال

خب بقیه اش فکرکنم من سالی یه بار بیام بخونم بهتره اینجوری تو خماری میمونم میشم مثل علی هااااااااااااا

خورمالا

این پایان خوبی داشت اما یه نکته ای در مورد دیالوگ نویسی هست گفتگو ها در داستان لازم نیست عین گفتگوهای روزمره باشه بلکه باید موجز و کوتاه باشه .معروفه که میگن باید حالت پینگ پنگی داشته باشه و در خودش تنش داشته باشه مثال: مردی در میزنه زنی در رو باز میکنه مرد سلام . حال شما خوبه؟ ممنون شما چطوری؟بچه ها خوبن؟ ممنون به لطف شما سلام دارند خدمتتون .... علی آقا هستند؟ بعله بفرمایید تو این بدترین نوع دیالوگ نویسیه چون هیچ اطلاعاتی نمی ده و تنشی ایجاد نمی کنه و اگه حذف هم بشه اتفاقی نمیافته