خاطرات من 4

 توی فامیل چندتا پسر هم سن و سال خودم بودن که گاهی اوقات ابراز علاقه می کردن ، ولی منکه اصلا تو باغ حرفای اونا نبودم و دلم جای دیگه گیر بود هیچ وقت به روی خودم نمی اوردم . همیشه ابراز علاقه اشون رو با شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن جواب میدادم. یکی از این متمایلین پسر ِ خاله بزرگم بود که هر از گاهی به بهانه های مختلف سر از خونه ما در می اورد ولی جواب من همیشه منفی بود.

یه روز از روزهایی که من و محسن رفته بودیم خونه خاله ، درست جلو در خونه ، همین پسرخاله جلومون سبز شد و چشمتون روز بد نبینه که چه آشوبی به پا کرد و تازه فهمید چرا همیشه جواب من یه چیز بود! حالا من هی محسن و می کشیدم که ولش کن بیا بریم ولی اون دوتا ول کن نبودن و با هم درگیر شده بودن ، از اون طرف خاله که سر و صدا رو میشنوه میاد پایین و در همین لحظه هم سروکله مادربزرگ هم پیدا میشه. خلاصه کنم که به هر مصیبتی بود محسن رو از اون وسط کشیدم بیرون و سوار ماشین کردم و رفتیم...... توی ماشین فقط می خندیدم ، اصلا برام مهم نبود که دیگه یه ایلی ماجرا رو فهمیدن ولی به سرعت رفتم خونه و جریان رو برای مادرم تعریف کردم که دیگران به گوشش نرسونن. مادرم واقعا گیج و هراسون بود باورش نمیشد که این حرفا از دهن من داره درمیاد و فقط می گفت جواب بابات رو چی بدم؟ منم هی می گفتم قرار نیست بابا بدونه فعلا چیزی بهش نگو

رفتارهای من مامان رو به اندازه کافی مشکوک کرده بود به خاطر همین حس می کردم که آمادگیش رو داره که بدونه ، ولی برخلاف تصورم مادرم خیلی غمگین شده بود ، اول از همه می خواست محسن رو ببینه تا یه کم خیالش راحت بشه. من آدرس محل کار محسن رو که فقط چند دقیقه با خونه ما فاصله داشت  به مادرم دادم و مامان همون روز رفته بود و دورا دور محسن رو دیده بود ، اما وقتی برگشت خونه اصلا نظرش مساعد نبود ، می گفت من جنازه تو رو هم رو دست اینا نمیذارم ! نشست و کلی من رو نصیحت کرد که این پسر به درد تو نمی خوره و این چه شغلیه که داره و چرا درس نخونده و کلی از این حرفا. اما من اصلا این چیزا تو گوشم نمی رفت بهتر بگم من اون زمان مصداق کامل این شعر بودم :

به مجنون گفت روزی عیبجویی / که پیدا کن به از لیلی نکویی / که لیلی گرچه در چشم تو حوریست / به هر عضوی ز اعضایش قصوریست / ز گفت ِ عیبجو مجنون برآشفت / در آن آشفتگی خندان شد و گفت / که گر بر دیده مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی

تازه به مادرم ایراد هم می گرفتم که تو چطور نه باهاش حرفی زدی و نه برخوردی داشتی فقط با یک نگاه میگی به درد تو نمی خوره؟

من پیش خودم فکر می کردم هیچ دو آدمی کاملا شبیه به هم نیستن و همین اختلاف هاست که زندگی رو شیرین می کنه ، اوایل کار ما باهم بگو مگوهای کوتاهی داشتیم و از هم دلخور می شدیم اما سریع از دل هم در می اوردیم اما بعد از گذشت دو سال من با وجود همه عاشقیم حس می کردم که این عدم تفاهم ها ممکنه بعدا برام دردسر ساز بشه . گفتم که اون از یک خانواده مذهبی بود و کم کم دیگه به خودش اجازه میداد که به طرز پوشش من ایراد بگیره و باید همه لباسهام رو با نظر اون انتخاب می کردم . ته دلم خیلی ناراحت بودم ولی به خاطر عشقی که بهش داشتم نه نمی گفتم. من تو سنی بودم که دلم می خواست شیک بگردم و در نظر همگان تحسین بشم ولی اون به قول خودش من و فقط برای خودش می خواست و اصلا صلاح نمیدید چشم شخص دیگه ایی بهم بیافته. چون می دونست که مادرم هم در جریان هست دائم زنگ میزد به مادرم و شکایت می کرد که چرا امروز رنگ کفشش اینطوری بود یا چرا  مانتوش چنین و چنان بود! مامان هم که نمی خواست حرفی بزنه که کار دست دخترش بده (چون من اون موقع انقدر حساس شده بودم که با یه تلنگوری گریه می کردم و چنان تو خودم فرو می رفتم که مادرم هم می نشست و پا به پای من گریه می کرد) دائم هر دومون رو نصیحت می کرد. 

جدیدا به این نتیجه رسیده بودم که یه کم شکاکه ، دائم حس می کردم یه نفر تو خیابون دنبالمه ..........

پ . ن : مدتها بود که تصمیم داشتم این داستان رو بنویسم و همیشه فکر می کردم باید جزیییاتش رو هم بنویسم ولی وقتی شروع کردم دیدم خیلی برام سخته و یه جورایی ناراحتم میکنه این بود که تو این قسمت سعی کردم خیلی کلی بنویسم و سریع از روش رد بشم ، در واقع دیگه نتونستم شرح عاشقیم و حالم رو اونطور که بود توصیف کنم. شاید یه روز بتونم تصحیحش بکنم .

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فراموج

سلام مثل یک رنگین کمون هفت رنگ / سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ خیلی خاطراتت هیجانی شده. راستی تبریک میگم. فلم خیلی خوبی داری. یعنی خیلی خوب مینویسی. میشه بپرسم رشته تحصیلیت چی بوده؟؟؟

فراموج

با قلم می گویم : ای همزاد،ای همراه،ای هم سرنوشت هر دومان حیران ِ بازیهای دوران های زشت... حرفهایم را نوشتی دست خوش، اشک هایم را کجا خواهی نوشت. . .؟ ؟ ؟

نسرین

ای پدر عشق دوران نوجوونی بسوزه که همه مون داریمش . ولی همونموقع خوب برای خودش . آدم تا این تجربه ها رو نداشته باشه / اموراتش نمی گذره . . یه کم با عجله رد شدی ولی یه جوری نیست که به داستان لطمه ای بزنه . هر وقت هم از نوشتنشون ناراحت می شی / به خودت بگو : گذشت !

نسرین

ولی همونموقع خوب بوده برای خودش ... چرا من هربار تو کامنتهام برای تو غلط می نویسم ؟[خجالت] ببخشید

فراموج

سلام. من خوب خوندم سپيده خانم. منظورم دانشگاه بود نه دوره دبيرستان[چشمک]

فراموج

چرا متاسفانه؟ رشته خوبيه كه؟ حالا منتظر ميمونم تا بعدا بنويسي ماجراشو... بهم سر بزن...[گل]

نسرین

ببین سپیده جون ، حالا ما هی صبوری می کنیم . ولی تو هم نامردی نکن دیگه ! داره اول داستان یادمون میره از بس طول می کشه تا دنباله شو بنویسی . بعدشم / کامنت به این قشنگی رو چرا خساست بکار بردی و خصوصی نوشتی ؟ میذاشتی یه کم باد بندازم تو غبغبم دیگه [پلک] بهرحال قربان شما خانم لطفن ادامه رو هر چه زودتر به آپ ! اون پسر قند عسلتو هم برام ببوس

مژگان امینی

[گل]قشنگ می نویسی.چطوره مشغول خوندن رشته ی ادبیات بشی؟

رویا

سلام.. تازه با اینجا آشنا شدم.. دوست دارم همیشه بیام بخونمش لینکت میکنم تو وبلاگم.. موفق باشی [چشمک] منتظر ادامش هستم نصفه کاره نذاریشا [نیشخند]