خاطرات من 10

اتوبوس حرکت کرد ، نمی تونستم چشم از چشمای خیس محسن بردارم . تمام راه فکرم پیشش بود ، نمی تونستم پایان این ماجرا رو حدس بزنم . راننده اتوبوس صدای ضبط رو بلند کرد ، هر واژه ایی که از حنجره خواننده بیرون می اومد مثال سیلی بود توی صورتم :

سفر کردم که از یادم بری ،دیدم نمیشه / آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه/ غم دور از تو موندن ، یه بی بال و پرم کرد / نرفت از یاد من عشق ، سفر عاشق ترم کرد/ هنوز پیش مرگتم من ، بمیرم تا نمیری/ خوشم با خاطراتم ، این و از من نگیری....

بالاخره رسیدیم ، هفته قبل که برای ثبت نام اومده بودیم پدرم یه خونه دو خوابه تو بهترین جای شهر برام اجاره کرده بود و البته سه تا همخونه هم داشتم. وسایل خونه از قبل آماده شده بود و تقریبا چیزی کم و کسر نداشتیم. فقط یه وسیله حیاتی هنوز مهیا نشده بود و اونم چیزی نبود به جز تلفن! در اولین فرصت یک عدد گوشی تلفن ابتیاع گردید و این مشکل هم خدا رو هزار بار شکر از پیش پای بنده برداشته شد. کلاسها شروع شده بود و با رفتن به دانشگاه و محیط جدید و صد البته دوستان و همخونه های جدید حال و هوای من خیلی با زمانی که تهران بودم توفیر داشت. هر روز از احوال محسن با خبر میشدم و تمام صحبتهاش حاکی از دلتنگی و در نتیجه بازهم حسادت بود. حتی به همخونه های من هم حسادت میکرد! اسم هر کدوم رو که می اوردم و با هرکه بیشتر اُخت میشدم نسبت به اون فرد ندیده و نشناخته کینه ورزی می کرد و از من می خواست که ازش دور بشم! خوب یادم هست تو همون روزهای اول تلفن زنگ زد و یکی از دوستان گوشی رو برداشت و به من گفت بیا با تو کار دارن من هم ناخداگاه پرسیدم کیه؟ و سر همین موضوع الم شنگه ایی به پا شد که وصف کردنی نیست! محسن می گفت چرا می پرسی کیه؟ مگه غیر از من کی اونجا زنگ میزنه؟ انقدر ذهن خودش رو بیخود مشغول کرده بود که نمی تونست فکر کنه ممکنه پدر یا مادر یا اقوام من بخوان به من زنگ بزنن و اگه من میپرسم کیه یعنی حتما باید یه مذکری اونور خط باشه اون هم از نوع جوان و عاشق پیشه! بعد از این مکالمه من که دوری محسن داشت اذیتم می کرد حسابی کلافه شدم ، اول فصل پاییز بود و بارونهای لاهیجان تو این فصل فرقی با دوش آب نداره ، رفتم توی حیاط خونه و زیر بارون روی زمین نشستم و تا می تونستم گریه کردم. از خدا خواستم اگه به صلاحمه این رابطه ادامه پیدا کنه وگرنه خودش یه طوری مهر این پسر رو از دلم بیرون کنه. از اون روز به بعد خیلی نسبت به حرکات و حرفهای محسن آروم تر شدم ، سعی می کردم سر خودم رو با دوستای جدید و درس و دانشگاه و تفریح گرم کنم تا کمتر فکر کردن به محسن آزارم بده.

یک ماه و نیم به سرعت برق و باد گذشت ، دلم خیلی تنگ شده بود . چند روز تعطیلی رسمی با چند روزی که تو هفته کلاس نداشتم به هم گره خورده بود و می تونستم برای یک هفته برم تهران. بلیط گرفتم و راهی شدم ، وقتی رسیدم ترمینال محسن منتظرم بود. خیلی خوشحال بود و حسابی ذوق زده! من رو رسوند خونه و رفت ، فردا صبحش که از خواب بیدار شدم بالای سرم بود! وقتی چشمام باز شد از دیدنش داشتم شاخ در می اوردم ! گفتم اینجا چیکار می کنی؟ من تو کوچه خوابیدم یا تو اومدی خونه ما؟ و مثل اینکه بعله انقدر تو این مدتی که من نبودم برای پدر و مادرم دلبری و هنرنمایی کرده بود که مادرم صبح که زنگ در رو زده بود بهش گفته بود بیاد بالا و خودش بیدارم کنه! از اون روز علنا پای محسن به خونه ما باز شد و وقت و بی وقت هر زمان دلش می خواست در حضور مادرم و گاها پدرم تشریف می اورد منزل ما! می دونستم پدرم هنوز مخالفه با محسن ولی نمی تونستم علت اینکه داره این همه بهم آزادی میده رو درک کنم ، این بود که از خاله ام خواستم ته و توی قضیه رو برام در بیاره و طی اخباری که خاله ام برام اورد متوجه شدم که ظاهرا پدرم می خواد این پسر رو بیشتر بشناسه و در واقع می خواست با پنبه سر ببره! به خاله ام گفته بود من مطمئنم سپیده تا قبل از اینکه درسش تموم بشه خودش این پسر رو کنار میذاره ، تو محیط دانشگاه می تونه بفهمه که دنیا به همین عشق و عاشقی ختم نمیشه. من می خوام خودش بفهمه نه اینکه از سر اجبار رابطه اش رو قطع کنه!

باز هم زمان برگشتن به شهر جدیدم رسید ، همه همکلاسی ها و هم دانشگاهی هام که برای این یک هفته تعطیلی با من به تهران اومده بودن با همون اتوبوس عازم بازگشت بودند و این جمع متشکل از پسر و دختر بود ، محسن با دیدن این جمع خون خونش رو می خورد و حس می کردی از گوشهاش دود بیرون میزنه! صدا از سنگ در می اومد که از اون در نمی اومد. این دفعه دیگه ازش نمی ترسیدم بازم داشتم می خندیدم ! سوار شدم و اتوبوس حرکت کرد. بعد از یک ساعت راننده اتوبوس اومد و از من خواست که جام رو عوض کنم و برم چندتا صندلی جلوتر! علت رو جویا شدم گفت همسرتون گفتن شما نزدیک این آقایون نشینید مبادا مزاحمتون بشن! از این حرف که با صدای بلند زده شده بود شکه شدم! با همون تُن صدا گفتم آقا اشتباه گرفتی بنده متاهل نیستم ، مشخصات محسن رو داد و گفت مگه اون آقا همسر شما نیست؟ خودش گفت که همسرتونه! انقدر از حضور همکلاسی هام خجالت زده شده بودم که با صدای بلند گفتم نه خیر اینطور نیست ، شما اشتباه می کنی.

آه که چه روزای بدی رو میگذروندم ، تصمیم گیری خیلی برام سخت شده بود ، عقل و احساسم شدیدا با هم درگیر بودند. هنوز توی دو دو تا چهارتا بودم ولی خیلی نسبت به قبل آروم تر شده بودم. نزدیک به امتحانات ترم اول بود و حسابی مشغول درس خوندن بودم. خوشبختانه حالا دیگه خیلی بهتر می تونستم حواسم رو جمع کنم و راحت تر درس بخونم ، امتحاناتم رو عالی دادم و بعد از آخرین امتحان بلافاصه عازم تهران شدم که تعطیلات رو حسابی خوش بگذرونم و خستگی در کنم غافل از اینکه محسن چه خوابی برام دیده بود...... 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجانه

ماشالا خیلی پدر عاقلی داشتی. بهترین برخورد رو کرده باهاتون. راستی این ماجراها مال چند سال پیش بوده؟

نسرین

رحمت به شیری که پدرت خورده . چه مادر آزاد منشی داشتی . مامان منهم وقتی دوست پسر خواهرم می اومد خونه مون هیچی نمی گفت . ولی ما نباید میذاشتیم بابام بویی ببره وگرنه توی شهر هو می شدیم . اونم فقط از طرف خودش ! جای حساسی قطع کردی . بیصبرانه منتظر بقیه شم

طوطیا

سپیده روش پدر تو دقیقا روشی هست که پدر و مادر من در پیش گرفته بودن.منتها بابای من به روم نمی آورد که قضایا رو می دونه ولی ظاهرا می دونسته... زودی بیا بقیه شو بنویس.خیلی مشتاقم بدونم الان محسن در چه حال و و ضعیتیه...زودی

مرجان

مرسی از اینکه خاطراتت را با ما تقسیم میکنی منتظر ادامه اش هستم [قلب]

رویا

چند روز نبودم زیاد نوشتیا [نیشخند] مرسی که بهم سر میزنی.. منم از برخورد بابات خیلی خوشم اومد.. البته پدر منم همینجوری باهام رفتار میکنه ولی متاسفانه مامانم اینجوری نیست [ناراحت]

پونه

سپیده جونم خیلی داره جالب میشه. مرسی کلی از کار سنجیده پدرت کیف کردم[عینک]. پسره[عصبانی] ... من دوستش ندارم چرا؟؟؟ منو یاد یک نفر میندازه..........[دلشکسته][رویا]

پیرایه

پس پدرت خیلی هم دیکتاتور نبوده ها.... تو هم یاد گرفتیا... جای حساس داستان رو تموم می کنی...... ولی نترس کتکت نمی زنم![چشمک]

تارا ننه آراد

آخي!!!!![رویا].خوب طفلكي دوستت داشته حسوديش ميشده به جمع تو اتوبوس[نگران].....تو چرا به حرف آقاتون!!!!!![نیشخند] گوش نكردي بري جلو بشيني هان؟؟؟؟؟؟[سوال][عصبانی] مطمئنا اون راننده و شوفراش خيلي چش پاكتر از دانشجو جماعت اون هم از نوع فنچش هستن ديگه[چشمک][بازنده][شرمنده][خداحافظ]

فراموج

سلام. مشكل جامعه ما اين هست كه در خيلي از موارد احساس و عاطفه جاي عقل و منطق رو ميگيره... راستي به دستور شما شمارم رو هم از تو وبلاگ برداشتم خواهر عزيزم[گل] به زودي دوباره ميام و مطلب ميدم. خيلي سرم شلوغه. زندگي خيلي سخت شده....