سرپناه (5) - فصل دو

تو راه برگشت علی حال خوبی نداشت ، خسته شده بود از این همه جنگ اعصاب و درگیری. دو سال بود که یه روز خوش ندیده بود ، هر شب که خسته می رسید خونه باید در نظاره گر گیس و گیس کشی بین مادر و زنش بود ، با این کار آخری هم که حوری کرده بود کاملا بهش مشکوک شده بود که نکنه با شوهر اسبقش رابطه ایی داشته باشه ، خوب چون طریقه آشنایی خودش و حوری یه جورایی برای خود علی قابل هضم نبود. اون زمان دختر باید آفتاب مهتاب ندیده بود ، اصلا یه طوری که همسایه ها هم ندونن طرف دختر داره! زن بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد! این کاری که حوری کرده بود بد آبروریزی بود! علی احساس پشیمونی نمی کرد این کار باید می شد ، حتی اگه خواهر خودش هم بود باید اینطوری می شد! نشون به اون نشون که سال گذشته خواهر دومیش بدون اجازه رفته بود سینما! اونم بی حجاب اون روز که علی فهمید یه کتک مفصل بهش زد و تازه اون روز بود که علی فهمید شهناز ابرو هم برداشته! این شد که طی یک ماه شهناز رو شوهر دادن به یه مردی که 20 سال از خودش بزرگتر بود! برادر بزرگتر علی معتقد بود دختری که این کارها رو بکنه دیگه نباید تو خونه بمونه وگرنه آبروریزی به بار میاره! شهناز وقتی شوهر کرد فقط 14 سالش بود. حوری که سنی ازش گذشته بود ، 27 ، 28 سال سن داشت ، بچه نبود که بگی بی عقلی کرده! وقتی همه این فکرها از سرش گذشت و مطمئن شد که اشتباه نکرده راه افتاد به سمت یه میخونه و اون روز تا عصر مشروب خورد و غروب تلو تلو خوران رسید به در خونه و یه راست رفت تو اتاقش و خوابید تا خود صبح. مادر علی با دیدن حالش و نبودن حوری متوجه شد که اون کاری که می خواست شده و کم کم باید آستین بالا بزنه و اون دختری رو که می خواد برای علی بگیره.

ترانه به تازگی یکسالش تموم شده بود و تازه گفتن مامان رو یاد گرفته بود ، از این اتاق به اون اتاق می رفت و مامانش رو صدا می کرد ، ترانه بی نهایت زیبا بود و همه زیباییهای پدر و مادر رو بود به ارث برده بود . مادر علی خوشبختانه خیلی ترانه رو دوست داشت و خواهراش هرچقدر می تونستن به ترانه محبت می کردن ولی ترانه کوچولو انگار یه جورایی بهانه نبودن مادرش رو می گرفت و دائم گریه می کرد. علی با دیدن بهانه های ترانه بیشتر از پیش عصبی می شد و این روزها تنها پناهش مستی بود.

هنوز سه ماه از طلاق دادن حوری نگذشته بود که مادر علی بالاخره راضیش کرد که ازدواج کنه. شهلا دختری بود که همشهری مادر علی به حساب می اومد ، دختر سر زبون دار و زبر و زرنگی بود. قد و بالای بلند و هیکلی درشت داشت ، چشمهاش دقیقا مثل اسمش شهلا و درشت بود و این چیزی بود که علی با دیدنش نتونست مخالفت بیشتری بکنه و راضی به ازدواج شد.

همه چیز به روال قبل اتفاق افتاد، بچه محل ها حیاط و کوچه رو آذین بستن ، زنهای همسایه سر حوض میوه ها رو می شستن ، دخترها به عروس کمک می کردن که حاضر بشه. ولی این بار علی هیچ استرس و هیجانی نداشت ، نگران چیزی نبود ، حتی از لای در سرک نمی کشید که ببینه عروس چه شکلی شده؟! فقط ترانه رو بغل کرده بود و آروم آروم تو گوشش زمزمه می کرد :

بابایی دختر خوشکل من ، دارم برات یه مامان جدید میارم ، قول داده مامان خوبی برات باشه ، دیگه همه چیز مرتب میشه ، عمه ها فکر نمی کنن که مادربزرگ تو رو عوض کرده و مادربزرگ فکر نمی کنه که عمه ها عوضت کردن و تو دیگه پاهای کوچولوت نمی سوزه ، به موقع شیر و غذات رو می خوری و از بی خوابی جیغ و گریه راه نمی اندازی. ببخشید که چند ماه بهت بد گذشت و بابا زیاد حواسش به تو نبود. دیگه همه چیز تموم شد ، امشب می تونی مثل بابا راحت بخوابی.

اون روز کلی عکس یادگاری گرفتن و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. شب که مهمونها رفتن و علی و شهلا تنها شدن ، شهلا از علی خواست که امشب ترانه بالا بخوابه و پیش اونها نباشه و علی به شرط اینکه فقط امشب باشه قبول کرد ، بعد هم شهلا رفت سراغ آلبوم عکسهای علی و حوری و تمام عکسهای حوری رو همون شب پاره کرد! علی این کار رو گذاشت به حساب حسادتهای زنانه و چیزی نگفت ، بهش حق داد که نخواد چیزی از زن سابق علی تو اون خونه نباشه و به این ترتیب فصل جدید از زندگی برای علی شروع شد.....

/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

سپیدههههههههههه عاشق قلمت شدم حسابی خب وقتی اپ میکنی خبر کن لطفا اهههههههههه راستی یه کوچولو تند تر بنویس تا یادمون نرفته من که اول میرم اخر اونو میخوم بعد میام اول اینو خودم نفهمیدم چی گفتم [زبان][چشمک]

اوا

بیا ...دیدی؟ اینم از وفای مرد ها!!!حالا امیدوارم شهلا دمار از روزگارشون در بیاره.... [دست][تایید]

مرجانه

الله اکبر [نیشخند]

ملوس خانمی

سلام سپیده جون.چه داستان باحالی شده ها.نمیشه مث سریالای فارسی وان هر شب بنویسی ما بخونیمش؟[نیشخند]

آشپز20

سلام فکر میکنم شخصیت اصلی این داستانت باید ترانه باشه آیا اینجوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاتوت

سلام مرسی به خاطر پسورد داستان زندگیتو خوندم به نظرم عاقلانه تصمیم گرفتی برات آرزوی موفقیت دارم

مرضیه

آخ! یک حالی بگیره از علی و مادرش! همچین خووووووب