سرپناه (44) - فصل 10

تو مدتی که که سعید رفته بود ترانه شادتر و سر حال تر به نظر می رسید انگار که با رفتنش کوهی از مشکلات رو با خودش برده بود! گاهی ترانه آرزو می کرد که هرگز تن به این ازدواج نداده بود و بیشتر در مقابل خواسته های دیگران مقاومت می کرد ، تازه به سن 22 سالگی رسیده بود و دلش می خواست که حالا حالا ها خودش رو درگیر مشکلات زندگی نکرده بود! هر چند که دیگه برای این حرفها دیر بود اما وقتی تنها از خونه بیرون می رفت و دخترهای هم سن و سال خودش رو می دید که بی خیال از همه جا سرگرم دنیای دخترونه خودشون هستن و فارغ از همه دنیا مستانه می خندن حس بدی بهش دست می داد. اکثر دوستهاش هنوز مجرد بود و سعید رفت و آمدش رو با دوستهای مجردش ممنوع کرده بود ولی الان با نبودن سعید خیلی راحت می تونست سر به دوستهای قدیمیش بزنه و با هم بیرون برن و ساعتی رو خوش باشن.

هنوز یک ماه از رفتن سعید نگذشته بود و قرار بود که هفته آینده سعید برای دیدن ترانه و آرمان برگرده تهران و یک هفته ایی رو مهمون ترانه باشه. ترانه که می خواست بعد از برگشتن سعید بهش بگه که از تنها موندن منصرف شده و می خواد با سعید بره ارومیه تصمیم گرفت از این فرصت باقی مونده استفاده بکنه و برای یک روز آرمان رو به عمه ماهک بسپره و با دوستاش به گردش بره.

اون روز مهرناز و مرجان به همراه دوست پسر مهرناز و دوست اون که پسری به اسم وحید بود دنبال ترانه اومدن که ناهار رو با هم به اطراف فشم برن. ترانه اول از دیدن وحید یکه خورد چون قرار بود مهرناز و مرجان فقط با دوست پسر مهرناز که فرشید نام داشت بیان. و ترانه فقط به این دلیل که هیچ کدوم گواهینامه نداشتن راضی شده بود که فرشید هم به عنوان راننده همراهیشون کنه! اما حالا دیگه در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و چاره ایی به جز رفتن نداشت! توی راه ترانه لام تا کام حرف نزد و اخمهاش پایین بود. تا اینکه مهرناز با ادا و اشاره رو به ترانه گفت:

- چته بابا؟ چرا انقدر تو لکی؟

- هیچی

- هیچی که نشد! بعد یه عمری با ما اومدی بیرون زهرمار نکن دیگه ، این چه قیافه ایی به خودت گرفتی؟

- قرار بود فقط فرشید بیاد اونم به خاطر ماشین! این پسره دیگه کیه با خودتون اوردید؟

- دوست فرشیده ، سریش شد که منم میام ، دیگه ضایع بود بگیم نه!

- حداقل قبلش به من می گفتی که من نیام!

- مگه جای تو رو تنگ کرده؟ چیکار به تو داره بدبخت اون جلو برای خودش نشسته! در ثانی ما اصلا به خاطر تو این برنامه رو گذاشتیم!

- اگه یه وقت تو راه بگیرنمون من چه خاکی تو سرم بریزم؟ شما همه تون آس و پاس و مجردید! من بچه دارم شوهر دارم!

- ول کن اون شوهرت و! هی شوهر شوهر! نمی گیرنمون. این مسیری که فرشید میره همیشه دنج و خلوته و هیچ خبری نیست. بیخود نبود که گفتم با فرشید بریم!

- خب اگه خودمون می رفتیم که دیگه لازم نبود از جاهای دنج و خلوت بریم!

- اولا که ماشینمون کجا بود؟ در ثانی اصلا خوش نمی گذشت ، این دوتا انقدر جُکن که بدون اینها اصلا حال نمیده!

ترانه بیشتر ادامه نداد تا اینکه به قول مهرناز اون روزشون خراب نشه! اما مهرناز یه دفعه بی مقدمه مثل برق گرفته ها رو به ترانه گفت:

- ترانه ببین یه وقت حرفی راجع به سعید این وسط نزنی ها! من اصلا نگفتم تو متاهلی و بچه داری! گفتم مجردی. سوتی ندی یه وقت!

- خب چرا؟

- چراش رو نمی دونم ، نگفتم دیگه ، جون من حرف نزن حرفمون دو تا نشه! ضایع است!

همین موقع فرشید با صدایی بلند رو به دخترا گفت:

- چه خبره اون پشت هی یواشکی پچ پچ می کنید؟ بلند بگید ما هم فیض ببریم!

مهرناز در حالیکه پشت چشمی برای ترانه نازک می کرد گفت:

- نه آقا شما رانندگیت و بکن حواست پرت میشه!

- اونطوری که خوابم می بره. این دوستتون هم که چقدر ساکته صداش در نمیاد اصلا. زبونش و خونه جا گذاشته؟ بابا حوصله مون سر رفت!

ترانه سرخ شد و سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. اما مهرناز و مرجان شروع به سخنرانی و شوخی و خنده کردن.

موقع ناهار ترانه معذب تر از قبل بود و غذا از گلوش پایین نمی رفت ، هیچ بهش خوش نگذشته بود و فکر می کرد که اصلا اشتباه کرده که اومده. نگران آرمان بود ، حسابی تو خودش بود و اصلا متوجه اطراف نبود که یه دفعه مرجان محکم به پهلوی ترانه زد و ترانه که تو خودش بود ، حسابی ترسید و باعث خنده بقیه شد. مرجان ادامه داد:

- بابا این دختره اینطوری نبود به خداا! تو مدرسه خیلی شوخ و شنگ بود معلوم نیست چه بلایی سرش اومده امروز این مدلی گیج و منگ شده!

وحید گفت:

- اتفاقا من عاشق دخترهای ساکت و بی سر و صدا هستم! از بس که دور و برم پر آدمهای شلوغه این جور دخترا برای من جاذبه خاصی دارن.

ترانه لحظه ایی به صورت وحید نگاه کرد تا ببینه چقدر حرفهاش جدیه؟ اما حس کرد نگاه وحید روش سنگینی می کنه. انگار که تمام مدت چشم از ترانه بر نمی داشت و ریز به ریز کارهای ترانه رو زیر نظر داشت. دائم سعی می کرد یه طوری سر صحبت رو با ترانه باز کنه اما ترانه به پاسخ های یک یا دو کلمه ایی بسنده می کرد. 

- ترانه خانم یه سوال بپرسم؟

- بپرسید

- این موهای خودتونه یا رنگ کردید؟

- موهای خودمه

- عجب رنگی داره ، خیلی خوش رنگه.

- ......

- چه حالت قشنگی هم داره

- ......

- میگم این همه زیبایی رو از مامانت به ارث بردی یا بابات؟

ترانه در حالیکه یه نوع داغی و کرختی رو توی دلش حس می کرد و سعی می کرد که صورت گل انداخته اش رو از وحید پنهان کنه گفت:

- راستش نمی دونم. البته شما لطف داری!

- لطف چیه؟ این همه زیبایی از دید کسی پنهون نمی مونه! مگر اینکه کسی کور باشه نبینه!

مهرناز پرید وسط حرف وحید:

- یواش ، یواش! چه خبره آقا وحید خیلی دور برداشتی ها! مثل اینکه عشق کورت کرده! دو تا دختر به این خوشکلی بغل دستت نشستن نمی بینی؟ بعد زیبایی های ترانه که اصلا سرش رو هم بالا نکرده به این خوبی می بینی؟

- انصافا که دخترا خیلی حسودن نه؟

همگی خندیدن ، اما وحید جداً چشم از ترانه بر نمی داشت این بود که ترانه پیشنهاد رفتن داد:

- بچه ها می دونم حالا زوده برای شما ولی من یه کم دیرم شده نباید دیر برسم میشه بریم؟

مرجان گفت:

- ای بابا! ترانه تو امروز مثل اینکه یه چیزیت شده بودا! حالشو نداشتی می ذاشتی برای یه روز دیگه.

وحید دنبال حرف مرجان رو گرفت:

- بابا راست میگه ، تازه داشتیم از جمال شما فیض می بردیم و بیشتر آشنا می شدیم.

اما فرشید گفت:

- نه بچه ها ، اگه ترانه دیرش شده بهتره بریم. حالا وقت زیاد هست ، ایشااله یه فرصت دیگه.

- ببخشید که روزتون و خراب کردم.

وحید گفت:

- اتفاقا بهترین روز زندگی من بود ، خیلی خوش گذشت اما باید قول بعدی دفعه دیگه هم بیای تا من رضایت بدم بریم.

ترانه برای اینکه حرف ادامه پیدا نکنه بلافاصله گفت:

- آره حتما میام.

اون روز وقتی که ترانه دم در خونه عمه اش پیاده می شد وحید گفت:

- میشه جسارتا شماره من و بگیرید ترانه خانم؟

ترانه بدون هیچ فکری و فقط برای اینکه زودتر از دست همه شون خلاص بشه و بیشتر جلوی در خونه عمه باهاشون حرف نزنه سریعا شماره رو گرفت و در مقابل چشمهای تعجب زده مهرناز و مرجان خداحافظی کرد و با عجله از پله ها بالا رفت.

اون شب ترانه تا صبح خواب به چشمهاش نیومد. دائم به یاد حرفهای اغوا کننده وحید می افتاد و داغ می شد و توی دلش به خودش که زندگیش رو بدون عشق شروع کرده بود فحش می داد!

بالاخره آخر هفته از راه رسید و سعید با کلی سوغاتی به خونه اومد ، خوشحال و خندان دستش رو به صورت ملودی عروسی متناوبا روی زنگ می گذاشت ، اما ترانه که مطمئن بود کسی به غیر از سعید پشت در نیست بدون اینکه گوشی آیفون رو برداره دکمه رو فشار داد. سعید با شادی پا به داخل خونه گذاشت اما خبری از ترانه نبود!

- ترانه خانم؟ ترانه؟ کجایی بابا؟ بیا دلمون پوسید آخه زن!

آرمان که به تازگی راه افتاده بود با شنیدن صدای پدرش به سمت در رفت و بابا ، بابا کنان خودش رو تو بغل سعید انداخت. سعید در حالیکه آرمان رو بغل گرفته و می بوسید با چشم توی خونه دنبال ترانه می گشت که بالاخره توی آشپزخونه دیدش:

- ترانه خانم سلام عرض شد ، عجب استقبال گرمی!

- سلام ، دارم غذا درست می کنم به افتخار ورود حضرتعالی ، بیام بیرون از آشپزخونه خراب میشه!

- یه نگاه که می تونی به من بکنی!

- بفرما اینم نگاه خوب شد؟

- چیه ترانه؟ هنوز ناراحتی از اون جریان؟ بابا بیشتر از یکماه گذشته ، بی خیال دیگه! تا کی می خوای کشش بدی!

- نه دیگه اون جریان و فراموش کردم چیزی نیست برو بشین میام.

تمام اون شب ترانه کمال بی اعتنایی رو به سعید کرد و هر وقت سعید به طرفش می رفت که ببوستش یا اینکه دستش رو دور کمر ترانه حلقه می کرد ترانه به بهانه ایی ازش دور می شد. حتی شب موقع خواب انقدر خودش رو توی آشپزخونه مشغول نشون داد تا مطمئن شد سعید خوابش برده و آروم به اتاق آرمان رفت و پیش آرمان خوابید ......

/ 9 نظر / 29 بازدید
نسرین

و یادش رفت شماره تلفن رو پاره کنه و حالا... ای داد و بیداد

آتی

نهههههههههههههههههههههههههههههههه[اضطراب]

مرضیه

احتمالا یه تعقیب و گریز در پیش داریم

آرزو

ای داد بی داد چقدر نابخرده!!!!!!!!!!!!

مهسا

این ترانه خانم بی اراده هست[قهر]

نسرین

اومدم ببینم بقیه شو نوشتی یا نه؟ دارم فکر می کنم بعضی از مشکلات رو خودمون با دست خودمون درست می کنیم. مثلآ من نمی فهمم وقتی ترانه فکر نمی کرد با وجود شوهر داشتن به این آقا زنگ بزنه، چرا شماره رو گرفت؟ قبول ندارم که می خواست زودتر از شرش راحت بشه و بره خونه. می تونست بگه: چون فکر نمی کنم بهتون تلفن کنم، بهتره با گرفتنش بهتون امید بیجا ندم. نمی تونست؟ این انتخاب های بیجا و بی فکر هستند که مشلات زندگی رو بیشتر می کنند. قصد قضاوت ندارم که از این کار بیزارم. ولی بنظرم با بودن در اون جمع، ترانه فکرش برای زندگی عوض شد. دلش شادیهایی می خواست که نتونسته بود تو دوران مجردیش داشته باشه. این از رفتار سردش نسبت به اومدن شوهرش معلومه. از بی علاقه شدن درباره زندگی زناشوییش. ملامتش نمی کنم. خیلی زندگی باهاش غیرمنصفانه رفتار کرده. بیشتر از آدمای معمولی. ولی اینو هم نمی تونم قبول کنم که وقتی کسی تعهد داره، قبل از شکستن اون تعهد، شیطنت کنه. حتا تو ذهنش! راستی فکر می کردم تو یکی از شهرهای شمال زندگی می کنه/ طبقه بالای خونه پدر شوهر. اشتباه می کنم؟ البته مهم نیست.

الهام

ای بابا قضیه پیچیده شد حسابی!

Aria Lonely

دیپرس نیستم اما نمیدونم خودم هم چرا هیچ چیزی برام مهیج نیست ممنون سر زدی

سحر

یعنی حالا ترانه با این پسره تیک خواهد زد آیااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[چشمک]