سرپناه (8) - فصل دو

شهلا با باز شدن در یکه ایی خورد و سرجاش میخکوب شد!

 

- چی کار داشتی می کردی زنیکه روانی؟

 

شهلا زبونش بد اومده بود و نمی دونست چی باید بگه.

 

- بهت می گم چی کار می کردی؟ موهای ترانه رو چرا پیچوندی دور دستت؟

- داشتم موهاش رو می بافتم.

- موهاش رو می بافتی یا می کشیدی؟

- می بافتم....

- یک بار دیگه فقط یک بار دیگه ببینم دستت به این بچه خورده با لگد از خونه پرتت می کنم بیرون. هرچی باهات مدارا کردم و به روت نمیارم بلکه خودت حیا کنی ، داری بدتر می کنی. نون کمه؟ آبت کمه؟ چه مرگته؟ مگه این بچه چه بدی در حق تو کرده؟ از شکم تو می زنم میدم به این که اینطوری هار شدی افتادی به جونش؟ مگه من فرقی گذاشتم بین ترانه و شیوا؟ مگه برای من فرقی می کنن؟ هر دوشون بچه من هستن یا نه؟ ببین خوب گوشت رو باز کن کاری نکن که بلایی که سر حوری اوردم و نذاشتم چشمش به بچه اش بیافته سر تو هم بیارم. می دونی که ماهک درسش تموم شده و سرکار میره ، می شونمش تو خونه و بچه ها رو میدم دستش ، تو هم می فرستم خونه بابات! بهت گفته باشم...

 

از اون روز به بعد شهلا تمام تلاشش رو می کرد که حداقل جلوی علی و خانواده اش هم که شده هرچه بیشتر به ترانه محبت کنه! هرچند که در خفا تا جایی که از دستش بر می اومد از اذیت و آزار ترانه دریغ نمی کرد، اما دیگه حواسش جمع بود تا تن و بدن ترانه کبود نشه و آثاری به جا نمونه. موهای بلند و طلایی ترانه بهترین قسمت بدنش برای تنبیه بود!

 

از طرفی حوری درصدد بود تا ترانه رو از پدرش بگیره ، اما هیچ راهی به ذهنش نمی رسید تا اینکه یک روز که دور بر محله به حوای دیدن ترانه پرسه می زد ماهک رو که سرکار می رفت دید و با ترس و آروم پشت سرش به راه افتاد تا اینکه کمی از محل دور شدن و بعد خودش رو به ماهک نزدیک کرد و صداش زد :

 

- ماهک؟ ماهک؟

 

ماهک با تعجب برگشت تا صاحب این صدای آشنا رو شناسایی کنه.

 

- سلام ماهک جان ، من و که یادت نرفته!

- سلام حوری! معلومه که یادم نرفته ، سی سال که نیست سه ساله که ندیدمت!

- آخه تو خیلی عوض شدی ، حسابی خانمی شدی برای خودت

- ولی تو اصلا عوض نشدی ، تازه جوون تر و خوشکل تر هم شدی! خونه ما خیلی بهت بد می گذشت حتما ، ماشااله آبی زیر پوستت رفته و حسابی ترگل ورگل شدی!

 

حوری با خنده ایی حاکی از رضایت ادامه داد:

 

- خوب راستش پیش یه خانم دکتر پرستاری یاد گرفتم و الان دیگه برای خودم کار می کنم ، اوضاعم رو به راه شده و یه خونه نقلی برای خودم اجاره کردم و راضی هستم.

- خوب خدا رو شکر ، از پسرهات خبر داری؟

- آره گاهی میبینمشون ، با پدرشون و نامادریشون زندگی می کنن ، الحمداله پدرشون عقلش کار می کرده و زنی گرفته که بچه اش نمیشده و با بچه ها خوب تا می کنه. فقط یه غصه دارم.....

- چی؟ اتفاقی برات افتاده؟ مشکلی داری؟

- اتفاق که نه......... ولی مشکلی دارم که اگه تو بخوای حل میشه!

- من؟ این چه مشکلیه که به دست من حل میشه؟

- راستش ...... راستش...... چطوری بگم آخه؟ .......

- بگو دیگه جون به سرم کردی!

- همه فکر و ذهنم شده ترانه ، شنیدم علی زن گرفته. زنش با ترانه خوبه؟ اذیتش نمی کنه؟

- والا چی بگم حوری خانم؟ نپرسی بهتره.

- وای تو رو خدا اینطوری نگو ، یعنی بچه ام رو اذیت می کنه؟ شماها چیزی بهش نمی گید؟

- خوب الان خیلی بهتر شده ، اوایل که شیوا به دنیا اومده بود انگاری که جنی شده بود! داداش یه بار یه تشر حسابی بهش زد الان دیگه آدم شده!

- ماهک جان قربون شکل ماهت برم ترانه رو بیار من ببینم دارم دق می کنم

- وای نه حوری خانم ، داداش بفهمه پوست از سرم می کنه.

- از کجا بفهمه؟ به بهانه شکلات آبنبات خریدن بیارش بیرون ، من فقط از دور نگاهش می کنم ، قول میدم نزدیک نیام.

- اگه قول بدی جلو نیای ، باشه قبول . چون خوب به هرحال ترانه بچه است دیگه ممکنه دهن باز کنه چیزی بگه اون وقت خیلی بد میشه برای من.

- باشه به جون خودش تا تو نخوای هرگز نزدیکش نمیشم. ایشااله هرچی از خدا می خوای بهت بده.

 

به این ترتیب حوری ماهی دو بار از دور ترانه رو میدید.

 

و اما هنوز شش ماه از زایمان شهلا نگذشته بود که شهلا به هوای به دنیا اوردن پسر و عزیز شدن توی خانواده مجددا باردار شد ولی  این بار هم دختری به دنیا اورد که شیما نام گرفت! با تولد سومین فرزند علی خونه حسابی شلوغ شده بود ، شهلا مسئول نگهداری از سه تا دختر قد و نیم بود! خواهرهای علی در شرف ازدواج بودن و تهیه جهزیه به عهده علی و برادر بزرگترش بود. شهلا غیر از اینکه نمی تونست وجود ترانه رو تحمل کنه کمک خرجی که علی به خانواده اش می داد و جهیزیه ایی که برای خواهرهاش تهیه می کرد هم  باعث کینه توزی بیشتر شهلا شده بود و به هر بهانه ایی سعی می کرد بیشتر از علی پول بگیره ، این خرجها زمینه ساز این شد که علی شغلش رو برای درآمد بیشتر عوض کنه و به طور قسطی یک ماشین سنگین خرید و راهی جاده شد.......

 

پ . ن : دوستان خیلی ممنون که انقدر به من لطف دارید، واقعا خوشحال شدم وقتی دیدم انقدر پیگیر هستید.

/ 37 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

جواب کامنتمو خوندم / ممنونم عزیزم. این بزرگترین حسن یه نویسنده است که قدرت پذیرش انتقاد رو داشته باشه . همین باعث پیشرفته و بس. البته من انتقاد نکردم فقط یه کاستی بود که می دونم تو می تونی روش کار کنی. باور کن بدون تعارف میگم که عالی تعریف می کنی و جذاب.

ما

سپید بنویس زودتر دیگه. تموم شه بابا . هی شب خواب علی و ترانه و شهلا و حوری و اینا داریم می بینیم الان ما.[نیشخند]

محبوبه

ننه قربان! منم اون موقع هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم، ولی خوب بعضی از فیلمای اون دوره رو دیدم دیگه.

یه دوست

سلام خانوم.من هرچی میخوام خانومی کنم نمیذاری[اوه] فقط یه بار زود اومدی؟ تموم شد؟؟؟؟؟ حالا که داستان حساس شده مارو تو خماری نذار[زودباش]

سحر

سلام ...نميخوايي آپ كني؟؟[متفکر][زودباش][منتظر]

خورمالا

سپیده جان می خونمت. اما به شدت تنبل شدم.و کم می نویسم. موفق باشی

مهسا

ای ول چه تند تند آپ کردیا[راک]برم بقیه شو بخونم[ماچ]