قصه کهنه 38

تا اونجا براتون گفتم که داشتم افسردگی می گرفتم ، ما تو ایران تازه بعد از ساعت ۵ عصر راه می افتیم تو خیابون برای خرید و پارک و تفریح و مهمونی که ساعت ٨ ، ٩ شب میریم ولی اینا ساعت ۵ عصر زندگی خیابون رو تعطیل می کردن و عملا اگه ساعت ۶ تو خیابون میرفتی غیر از چند تا کلاغ که با صدایی شبیه به نوزاد انسان قار قار می کردن و رعشه به اندامت می انداختن چیز دیگه ایی نمیدیدی! تمام مغازه ها تعطیل ، مردم تو خونه هاشون ، حتی اغذیه فروشی ها هم نهایتا ساعت ٩ شب تعطیل می کردن چون ساعت شام اینجا معمولا ۵ یا ۶ عصره و ساعت ٧ که بچه ها می خوابن و بزرگتر ها هم نهایتا ١٠ خوابن! حتی مهمونی های خانوادگی ساعت ٣ الی ٧ عصر! و جاهایی که تا دیر وقت باز هستن اصلا با بچه نمیشه رفت. حتی به قول خودمون شهربازی روزهای یکشنبه که تعطیل رسمیه و مردم وقت آزاد دارن تعطیله! یعنی توی ساعات غیر اداری همه جا تعطیل! این واقعا برای افرادی که از ایران میان و عادت ندارن معزل بزرگیه! شکل زندگی شهری هم با ایران کامل متفاوته یعنی اینجا مردم اکثرا توی سابرب زندگی می کنن . سابرب یعنی حومه مرکز شهر جای اداری و تجاری محسوب میشه و مردم غالبا برای کار و تفریح و هر چیزی ممکنه برن به مرکز شهر ولی معمولا برای زندگی توی حمومه هستن . دقیقا مثل حالت منظومه شمسی. خورشید وسطه و سایر سیاره ها دورش هستن. از هر سابرب تا سابرب بعدی اتوباند یا جاده است و مسافتها خیلی خیلی زیاده. کلا تو استرالیا به علت وسعت زیاد و جمعیت کم راهها طولانی و مراکز مسکونی پراکنده است. مثل ایران قدم به قدم بقالی و مغازه و خونه نیست. تو هر سابربی غالبا یه شاپینگ سنتر یا مرکز خرید هست که همه چیز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش داره و یه خیابون اصلی هم درش موجوده که چند عدد مغازه توش یافت میشه و لاغیر! دقیقا مثل شهرستانهای کوچیک و دورافتاده ایران! برای کسی که تو شلوغی تهران زندگی کرده یه دفعه وارد چنین محیطی شدن یعنی مرگ! غروب که میشد دلم می خواست زار زار گریه کنم ، از این همه بی کسی از این همه غریبی ،‌ از این همه تنهایی و بی همزبونی. از اینکه صدا از سنگ در میاد از آدم در نمیاد! خیلی برام سخت بود که خودم و با اینا آداپته کنم. وارد یه دنیای دیگه شده بودم که همه چیزش حتی توالت رفتنشون هم با ما فرق داشت! هرچی که داشتم رو باید پشت مرزهای استرالیا خاک می کردم و می اومدم از اول شروع می کردم.

غیر از همه اینها با ریالی که ما میاریم و باید دلار خرج کنیم کوه پول هم داشته باشی تموم میشه! ما مجبور شده بودیم برای اون خونه کذایی ۶ ماه اجاره رو پیش بدیم! قردادهای اینجا کلا ۶ ماهه است ، یعنی کل اجاره بها رو از پیش پرداخت کردیم برای خونه ایی که دوزار نمی ارزیدو البته از دیدگاه یه ایرانی که توی خونه های مدرن ایرانی زندگی کرده وگرنه برای خودشون که خیلی هم خوب بود! اکثرا تو همین طور خونه های درب و داغون زندگی می کنن چون عادت به نوسازی ندارن ! البته خونه های تازه ساخت هم زیاد هست ولی کلا اینجا مردم خیلی خاکی هستن ،‌ساده زیستن و مثل ماها دنبال شیکی و تجملات نمیرن. نه اینکه نباشه این چیزا هست ولی نه برای قشر عادی جامعه. انقدر خرجهای مختلف داری که شیک و پیکی توش گم میشه! مردم با یه زیر پوش و شلوارک و دمپایی لا انگشتی راه میافتن تو خیابون و عین خیالشون هم نیست حالا ما تو ایران تا دو کیلو عطر رو سر و کله مون خالی نکینم محاله از در خونه بریم بیرون چه برسه به سر و وضعمون. من نمی خوام بگم کدوم درسته و کدوم غلط چون فرهنگهامون متفاوته و شاید به خاطر همین باشه که اینا تولید کننده هستن و ما مصرف کننده. ما تو ایران اگه بهمون بگن بیا روزی یه میلیون بهت میدیم برو کف زمین بشور محاله قبول کنیم و میگیم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من می خوام برم دانشکاه درس بخونم دکتر بشم! اما اینا تحصیلات اجباریشون تا ١۵ سالگی و بعد از اون میرن سرکار و هرکار شریفی براشون قابل احترامه و همه کاری می کنن از زمین شویی بگیر برو تا هرجا که دلت می خواد ،‌ اصلا عیب و عار نمی دونن. اینطوری میشه که ایرانیا میان اینجا تن به هرکاری میدن ولی وقتی تو ایران ازشون می پرسی اونجا چیکار می کنی؟ میگن ریئس فلان شرکت هستیم! ولی من از همین جا بهتون میگم معمولا (توجه کنید همه رو نمی گم ) حتی کارای دفتری هم ندارن! البته خوب دکتر و مهندس ایرانی هم کم نداریم که تو استرالیا نقاش ساختمون هستن و خیلی هم موفق هستن و پول پارو می کنن! به خدا جدی میگم اینجا شغل اکثر ایرانیا نقاشی ساختمونه. اینه که اینجا که میایی هرکاری برات کاره و مهم نیست چی باشه ولی تو ایران غیر از پست ریاست هیچی قبول نمی کنی!

خوب خیلی بیراهه رفتم ولی مجبور بودم تفاوتها رو بگم تا بفهمید من به اون شاد و شنگولی چرا یه دفعه ایی هنگ کردم!

عرفان هم که هنوز کار پیدا نکرده بود و دنبال کار بود ،‌ پسرم هم حتی برای دستشویی رفتن از من جدا نمیشد و یکسره چسبیده بود به من ،‌ خوب کاملا حس غریبگی با محیط رو درک می کرد ،‌ متوجه میشد از اون شلوغی دیگه خبری نیست ،‌ اون همه آدم که باهاش سر و کله می زدن و بازی می کردن دیگه نیستن و این بود که پناهی به جز مادرش نداشت و ول کن مامانش نبود. این بود که هرچند که داشتم عادت می کردم و خوشبختانه تابستون هم بود و فصل سرما و افسردگی نبود ولی به اصرار عرفان و همون میزبانمون و صد البته خانواده خودم که خیلی بی قراری پسرم رو می کردن تصمیم گرفتم برای عید برم ایران.........

پ . ن : فعلا تا تموم شدن این قصه خصوصی نمی نویسم ولی قصه کودکی رو خصوصی می نویسم چون مجبورم. البته پسوردم رو عوض نمی کنم و همونه که از اول همه خواننده ها داشتن.

پ . ن : به خدا استرالیا بد نیست فقط با گروه خونی ما فرق داره و کافیه عادت کنی. البته نه فقط استرالیا بلکه همه جای این دنیا به همین شیوه زندگی می کنن و قربونش برم ایرانه که همیشه متفاوت بوده و هست! مهاجرت هم بد نیست والا فقط سخته و زمان می خواد تا جا بیافتی. وقتی جا بیافتی و به همه چیز عادت کنی و معیار های زندگیت عوض بشه متوجه میشی اونقدرها هم سخت نبوده که تو به خودت سخت می گرفتی. ( من کلا آدمی هستم که همه چیز رو به خودم سخت می گیرم)

/ 41 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

در ضمن اگر دوست داری به من هم پسورد بده. مرسی

فراموج

سلام. بابا دلم گرفت. احساس خفگي كردم يك لحظه... تو هم مثل همه ماها سر دو راهي موندي و گفتي غريبي بهتره، واسه همه در به درا اين ديگه راه آخره.... غريب توي غربت، نگي چي شد محبت، بگي ميگن ديونست، حرفاش چه بچگونست... رفتم و پست هاي قديمي(پست هاي 1 تا 15) وبلاگت رو خوندم + نظرات. خيلي خوشحالم كه با اون روزا فرق كردي... ولي يكم هم در حال باش، همش گذشته؟ همش عبرت و افسوس گذشته؟ فايده زيادي نداره... [گل]

شهرزاد

سپیده جونم من همیشه از این ماجراهای مهاجرت وحشت دارم و معتقدم آدم باید خودشو از قبل واسه همه چیز آماده کنه ولی خوشبختانه تو اون مراحل رو گذروندی وای بر ما که همچنان در اینجا هستیم!!

رحیلا

سلام سپیده جان..خیلی از وبت و نوشته هات خوشم اومده . از اول داشتم آرشیو وبتو میخوندم که وقتی رسیدم به خاطرات 12 دیدم رمز دار شده، خیلی ناراحت شدم اگر امکانش هست برام رمزشو بفرستی واقعا ممنون میشم. چون خیلی دوست دارم ادامه بدم...

ShiShi

Man Canada toronto hastam:(

ام البرتو

سلام بعد از مدتها فرصتی شد بهت سری بزنم منم مثل تو خیلی‌ از مشکلات را برای خودم و اطرافیانم بزرگ می‌کنم، اما حالا می‌خوام بدونم به محیط و فرهنگشون عادت کردی یا نه؟ [لبخند]

سپیده مشرقی

اینجا تو کانادا تجملات زندگیشون از استرالیا بیشتره

سعید شکرانی

می دونی من از بچگی برنامه ام این بود که از ایران برم اما پدرم همیشه می گفت فکر کردی اونجا فقط عشق و حاله می برنت تو کمپ زندگی می کنی فقط کار از فامیل و دوست و آشنا دوری و از این حرفا.... حالا درسته که از ایران نرفتم اما 6 ساله تو کمپ زندگی می کنم از فامیل دورم از صبح تا شب کار می کنم تازه یه زره هم عشق و حال نیست البته ناشکری نکنم بندر عباس شهر بدی نیست اما خب وضع کار همونه و با 5 سالی که عسلویه کار می کردم فرقی نداره

پونه يه دونه

چون متوجه شدم که يه پونه ي ديگه هم برات کامنت ميزاره واسه جلوگيري از هر گونه اشتباه از اين پس با نام پونه يه دونه برات کامنت ميزارم چون که شايد پونه هاي زيادي وجو داشته باشن اما من چيزه ديگرم ... يه دونم[نیشخند]

پونه يه دونه

خواهر من وقتي قرار شد بره استراليا شوهرش که تازه هم عقد کرده بودن 6 ماه زودتر از خودش رفت اونجا هم کار گرفت و هم خونه رو آماده کرد که خواهرمم رفت اونجا يه راست .. البته اولش خونه نگرفتن تو يه هتل يه سوئيت گرفتن و سر فرصت رفتن دنباله خونه .. البته شما وقت کافي نداشتين ... طفلکيا... ولي مهم نيسن مهم اينه که الان اونجايي و اينجا نيستي الکي هم دلت واسه اينجا تنگ نشه ها .. اگه تنگ شد ياده دختر پسرايي بيفت که هيچ تفريحي ندارن و همه زندگيشون شده کار و يه وقتي به خودشون ميان و ميبينن فقط کار کردن و کار... اونجا همه ازادن به خدا بخاطر بي بندوباري نميگم ولي دلم لک زده يه مهموني بي استرس برم ... يه کم مشروب بي عذاب وجدان بخورم ... يه کم بدون ترس لباس بپوشم اينا ساده است اما مگه زندگي نيست ؟؟ همشون جزئي از زندگي هستن عزيزم