سرپناه (25) - فصل 7

این روند چند ماهی ادامه پیدا کرد و ترانه کم کم حس می کرد که واقعا به فرهاد علاقمند شده ، به خصوص که وقتی ترانه مشغول توضیح دادن و درس دادن به فرهاد بود ، فرهاد عوض گوش دادن به ترانه با خودکار روی ورقه رو به روش ترانه های عاشقانه و حرفهای دلش و می نوشت! ترانه هر دفعه بعد از خوندن این نوشته ها رشته کلامش پاره می شد و هزار جور فکر و خیال و احساسات ضد و نقیض دور و برش رو می گرفت ، اگه یه وقت زن عموش هم اون دور و بر بود که دیگه حسابی دست و پاش رو گم می کرد و لپ هاش قرمز می شد و لکنت زبون می گرفت!

یه روز که فرهاد طبق معمول مشغول آماده شدن جهت رفتن به خونه خاله بود ، مادر بزرگ که مدتی بود بود حسابی تو کوک فرهاد بود سر رسید:

- به به گل پسر ، چه عطر و بویی ، چه لباس قشنگی ، عروسی میری مادر؟

فرهاد که انتظار چنین حرفی رو نداشت در حالیکه کمی دستپاچه شده بود جواب داد:

- مادرجون گل پسرت همیشه خوش تیپه مگه تازگی داره؟

- یه چیزاییش تازگی داره!

- مثلا چه چیزاییش مادر جون؟

- قبلا یادمه با دمپایی و لباس تو خونه می رفتی خونه خاله ات! جدیدا یه ساعت دم آیینه خودت و ورنداز می کنی بعد میری! خبریه؟

فرهاد همیشه یه جوابی برای این سوالها تو آستینش داشت خیلی خونسرد جواب داد:

- خوب همین دیگه مادر جون شما نمی دونی آخه! من معمولا یا قبل از خونه خاله یا بعد از خونه خاله با دوستام میرم بیرون ، برای همین قبلش لباس مناسب می پوشم!

- آهان پس که اینطور مادر جان!؟ دلم شور افتاد گفتم نکنه خبریه ، دلت جایی بنده که ما خبر نداریم!

- اگه دلم جایی بند باشه که باید خوشحال بشید! دوست ندارید دامادی من و ببینید؟

- چرا که نه؟ آرزومه ، تو نوه بزرگ من هستی عزیز دلم ، ولی خوب این که عروس کی باشه و برازنده تو و این فامیل باشه مهمه!

- نگران نباشید ، فعلا گلوم جایی گیر نکرده ، هر وقت قرار شد گیر کنه اول میام پیش شما خوبه؟

- این شد یه چیزی!

فرهاد برای اینکه زودتر از دست سوال و جوابهای مادرجون خلاص بشه سریع خداحافظی و از خونه رفت بیرون. توی راه با خودش فکر می کرد که دیر یا زود این قضیه لو میره و باید یه فکری براش بکنه ، تصمیم داشت قبل از اینکه ماجرا علنی بشه کم کم سر صحبت رو با اطرافیان باز کنه ، ولی از طرفی دلهره مخالفت خانواده رو داشت و از طرفی هم فکر می کرد که احتمالا ترانه هنوز آمادگیش رو نداشته باشه ، بنابراین صلاح دید که اول با ترانه مشورت کنه. اتفاقا وقتی به خونه خاله رسید دید که خاله عازم جاییه کنجکاو شد که چطور شده که این موقع خاله قصد بیرون کرده؟ و خاله در جواب گفت که متاسفانه مشکلی برای همکارش پیش اومده که مجبوره چند ساعتی به منزلشون بره. فرهاد حسابی از این پیش آمد استقبال کرد و فرصت رو غنیمت شمرد.

با اینکه دو تا دختر خاله های فرهاد خونه بودند اما فرهاد آروم و در گوشی سر صحبت رو با ترانه باز کرد:

- ترانه من کم کم می خوام موضوع رو تو خانواده مطرح کنم تو چی میگی؟

- فرهاد من می ترسم ، نه الان زوده یه کم دیگه صبر کن.

- اولا از چی می ترسی؟ ثانیا  تا من آروم آروم ذهن بقیه رو برای این جریان آماده کنم تو دپلمت و گرفتی.

- از مخالفت بقیه می ترسم و اینکه من هنوز کنکور ندادم ، صبر کن کنکور بدم بعد.

- راضی کردن خانواده با من ، فکر نکنم غیر از مادرجون کسی بخواد مخالفتی بکنه ، دانشگاه هم باشه بعد از ازدواج. اینطوری راحت تر درس می خونی غیر از اینه؟

- نمی دونم من خیلی اضطراب دارم. تازه مادرجون و دست کم گرفتی؟ اون بزرگ خانواده تونه اگه مخالفت کنه راضی کردنش کار حضرت فیله!

- از حالا منفی بافی نکن ، ایشااله که مخالفت نمی کنه. خوب پس راضی هستی که من کم کم سر صحبت رو باز کنم؟

- نه ، می ترسم از استرس این جریان  امتحانام و خراب کنم برای همین میگم باشه یه کم دیرتر.

- خوب منم می خوام قبل از اینکه دیگران چیزی بفهمن خودم بگم ، اینطوری بهتره ، راستش امروز مادرجون هی سوال پیچم می کرد که کجا میرم و چرا انقدر جدیدا عوض شدم!

- وای راست میگی؟ تو رو خدا بیشتر مواظب رفتارت باش نذار بفهمه. اصلا یه مدت نیا اینجا.

- ای بابا! مگه میشه نیام تو رو ببینم؟ پس چیکار کنم؟

- فعلا یه مدت به بهانه اینکه من امتحان دارم نیا اینجا ، من خودم با زن عمو میام خونه شما. تو رو خدا نذار مادرجون فعلا بویی ببره من خیلی از زخم زبونهاش می ترسم.

- باشه ولی فقط تا بعد از امتحانهای ثلث اولت صبر می کنما ، بعدش اول سر صحبت رو با مامان که می دونم تو رو خیلی دوست داره باز می کنم. خوبه اینطوری؟

- نمی دونم چی بگم ..... باشه.

پ . ن: همچنان نیازمند انرژی مثبتتون هستم.

زود بر می گردم.

/ 26 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

ببینیم کار این 2تا شازده به کجا میکشه [نیشخند]

بانوی اردیبهشت

من بالاخره لینکستانم رو فعال کردم![لبخند] راستی کاش میتونستی تند تند آپ کنی. این ترانه طفلکی بالاخره روی خوش میبینه از زندگی؟[نگران]

شقايق مامان ايليا

چه عشقولانه شده . ولي من حس بدي به مادرجون دارم به نظرم بعدها بخواد مخالفت كنه شديد!!!!!!!!!!!!!

قوی زیبا

چه با عجله نوشتی رفتی مشکت هنوز حل نشده خانومی نگرانم ها[متفکر]

ساسان

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم ، گاه يک نغمه آنقدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم ، گاه يک نگاه آنچنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند ، گاه يک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نميكنم. سلام آپم خوشحال میشم بهم سر بزنی[گل]

نسرین

امیدوارم خوب باشی. یه سر زدم ببینم بقیه رو وقت کردی بنویسی یا نه؟

لیلی (مامان ژینا)

سلام سپید جان . من کلی برت انرژی از این ور دنیا می فرستم . اشاالله زودتر همه چی حل می شه توکلت به خدا عزیزم

قوی زیبا

این کامنت فقط بخاطر دادن انرژی مثبت میباشد و فاقد هرگونه ارزش دیگری میباشد[قلب][ماچ][نیشخند]