قصه تازه 35
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸   کلمات کلیدی:

بعد از یه معاینه حسابی توی بیمارستان اول تصمیم گرفتم یه آزمایش ادار بگیرن و خوب اینجا کیسه ادرار که تو ایران برای بچه ها میذارن رو قبول ندارن و میگن یا مستقیم باید از مثانه ادرار گرفته بشه و یا مثل آدم بزرگا تو ظرف ادرار بکنه! خوب راه اول خیلی برای بچه دردناک بود و باید یه سوزن داخل مثانه می کردن و راه دوم هم که جهت بچه 9 ماهه بسیار مشکل بود! حالا من چطوری باید حالیش می کردم که مامان جان جیش کن و حتما هم تو اون لیوانه که دست باباته بکنه! تازه این بچه که هیچی نخورده بود از کجا می خواست جیش بیاره؟؟؟ من هم آبغوره پشت آبغوره که نمی خوام سوزن بزنید بهش! گفتند پس باید یه جوری ادرارش رو بگیرید! خلاصه همین که ما پوشک پسری رو باز کردیم ایشون عنایت فرموده و با شدت تمام حواله دادن سمت باباشون و پدر هم شیرجه رفتن سمت جیش پسر جان بلکه قطره ایی نصیبشون بشه و از بخت خوب چند قطره از اون جیش با ارزش گیر بابایی اومد و بابایی شاد و خندان جیش رو برد کوبید رو میز خانم دکتر!

روی ادامه مطلب کلیک کنید


خانم دکتر مجدد اومد گفت که باید مایعات داخل معده بچه اندازه گیری بشه اگه حجمش کم بود بستریش می کنیم و باید سرم بهش وصل بشه و اگر کافی بود می تونید برید. جواب آزمایش ادرار هم منفی بود و مشکلی نداشت. اما اون مرحله اندازه گیری حجم مایعات واقعا دردناک بود! پسری که خواب خواب بود و به زور بیدارش کردیم تا یه لوله از راه بینی بکنن توی معده اش! دستهای رو هم باند پیچی کردن که نتونه لوله رو بکشه و با آه و ناله فراوان توسط بنده و خودش بالاخره اندازه گیری تموم شد و معلوم شد بچه آه در بساط معده نداره و ناچار باید سرم بخوره و بستری بشه. اینجا حدالامکان از سوزن استفاده نمی کنن و سوزن و سرنگ مرحله آخره و کلا داروی تزریقی هم در موارد خیلی حاد دارن، در کل خیلی مهربونن و دلشون مثل گنجشک میمونه. از راه همون لوله ایی که کرده بودند داخل معده سرم غذایی وصل کردن به پسری که شامل لعاب برنج و سایر املاح معدنی بود. یه اتاق مجزا بهم به هر سه تامون دادن و گفتن لالا کنید تا صبح. پسری تا صبح جم نخورد و مثل آقاها تو بغل من روی تخت خوابید کله سحر هم بیدار شد و حالش خوب بود. پرستار اومد برامون صبحانه اورد و گفت هرچی دوست دارید برید از آشپزخونه بگیرید. ( منظورم از توضیح کامل این قسمتها مقایسه بیمارستانهای اینجا با ایرانه) انقدر حالم خوب بود که دلم می خواست چند روز دیگه هم تو بیمارستان بمونم. بعد از چند ساعت مجدد یه چکاپ از پسری به عمل اوردن و گفتن اگه دوست دارید می تونید برید از نظر ما همه چیز مرتبه و اگر هم نگرانید می تونید بمونید! من که واقعا دلم می خواست بمونم ولی خوب انقدر گرفتاری بیرون بیمارستان داشتیم که نمی شد. با اندوه فراوان بیمارستان را ترک کردیم و گفتیم پیش به سوی روزه داری و گرسنگی!

همون روز صبح علی الطلوع جناب میزبان ما رفته بودن برامون خونه دیده بود و از جانب ما پسندیده بودن و به ما گفتن جمعه بریم جهت بستن قرارداد! انقدر ما رو از خونه گیر نیاوردن ترسونده بودن که من گفته بودم هرچی خودتون صلاح می دونید همون کار رو بکنید. چپ می رفتن و راست می اومدن می گفتن شما حالا حالا ها باید خونه ما بمونید به همین راحتی ها بهتون خونه نمیدن! کار که ندارید ، سابقه داشتن خونه هم که تو استرالیا ندارید معرف هم که به اندازه کافی ندارید ، پس یه چند ماهی مهمون ما هستید! منم از ترسم که بیشتر از این گرسنگی نکشم گفتم ما که اینجا تازه واردیم و نمی دونیم چی به چیه شما هر گلی زدید به سر خودتون زدید! راستش دلم می خواست زودتر از خونه اونا برم اما خوب خونه های استرالیا رو هم ندیده بودم و تصورم این بود که خونه های یه کشور پیشرفته نباید چیزی از خونه های کشورهای جهان سوم!!! کم داشته باشه و گفتم دیگه بدتر از خونه خودشون که نیست اشکال نداره هرچی پسندیدن ما هم قبول می کنیم ولی ای دل غافل .... حسابش رو بکنید ما روز شنبه رسیده بودیم و روز سه شنبه خونه رو برامون پسندیدن! و روز جمعه باید قرارداد می بستیم برای 6 ماه!

پسری چند ساعت بعد از ترخیص از بیمارستان باز هم دچار همون حالتها شد و دیگه من داشتم کم کم مشکوک میشدم که این ویروس نیست بلکه آلرژیه و حتما من دارم یه چیزی می خورم که بچه بهش حساسیت داره و یا خوردم که الان داره خودش رو نشون میده! نزدیکهای ظهر بود که دیگه داشتم از گرسنگی تلف میشدم و از یه طرف هم شدیدا می ترسیدم که غذای بیرون بخورم مبادا پسرک حالش خرابتر بشه! بالاخره رفتم از خانم خونه پرسیدم که عرفان از کجا باید بره غذا بگیره؟ ایشون هم لطف کردن و آدرس دادن و عرفان رفت و با غذا برگشت و خانم خونه هم از گرسنگی نجات یافت و دلی از عزا در اورد اما من فقط نوشابه و آبمیوه خوردم چون واقعا می ترسیدم چیزی بخورم! بعد هم خانم خونه گفتن بیایید بریم بیرون! ما رو برداشتن و بردن شاپینگ سنتر محله شون و دقیقا هم بردن غرفه مواد خوراکی و میوه و سبزیجات! درست یادمه دقیقا 100 $ خرید کردیم از میوه و مرغ و سبزی بگیر برو تا آبمیوه و تنقلات و حتی حبوبات! گفتم خوب درست نیست ما چند روز اینجا بودیم خرجمون گردن این بندگان خدا باشه اینا چه گناهی کردن مگه! هر چند توی اون سه روز فقط 2 وعده اونجا غذا خورده بودیم. یادم رفت بگم که فردای روزی که رسیده بودیم عرفان رو بردن گفتن اول سیم کارت بخر! و یه سیم کارت 100 دلاری بهش انداختن! بعدها فهمیدیم عجب کلاه گشادی سرمون رفته! اون سیم کارت رو فقط به این دلیل انداختن بهمون چون می تونستیم باهاش خیلی خارج از کشور صحبت کنیم و بعدا من فهمیدم این بنده خداها ترسیدن ما از تلفن خونه شون زنگ بزنیم ایران و سریعا برامون سیم کارت خریدن! (قیمت سیم کارت اینجا نهایتا 30 $ و معمولا مجانیه و روی گوشی بهت سیم کارت هم میدن) یعنی مثلا 100 $ میدی یه گوشی میخری با یه سیم کارت! دیگه حساب کنید چقدر کلاهه گشاد بود!

 نصف شب مجددا اوضاع پسری بهم ریخت و نزدیکهای صبح من دیگه طاقتم تموم شد و به عرفان گفتم بلد شو بریم بیمارستان! عرفان هم با هزار بدبختی و مکافات یه شماره تاکسی پیدا کرد و زنگ زد تا بیاد ما رو ببره بیمارستان. تو بیمارستان باز هم همون برنامه ها بود ولی این دفعه دیگه بچه رو بستری نکردن فقط گفتن قند خونش یه کم پایین هر 5 دقیقه 5 سی سی از این سرم خوراکی بهش بدید و بعد هم اومدیم خونه . و باز هم گرسنه! بابا من اون همه خرید کرده بودم و ریخته بودم تو یخچال اینا ولی روم نمیشد برم سر یخچالشون و ایشون هم تعارف بلد نبود ، یعنی همون روز اول گفتن اینجا نباید با کسی تعارف داشته باشید ممکنه چند ماه اینجا موندگار بشید خودتون بپزید و بخورید و بشورید! ولی مگه میشد؟ من که صبح تا شب تو بیمارستان! غذای بیرون رو هم که نمی تونستم بخورم بعد هم دنبال خورده کاریهای اداری و اجاره کردن خونه و بچه مریض و دیگه کی باید آشپزی می کردم؟ ولی خدایی عرفان هر روز ظرفهاشون رو میشست! و اما من شدیدا نگران بودم بابت بچه و خانم خونه از من نگران تر! می ترسید که چون گفتن ویروسیه بچه اونا هم بگیره و بچه اش متاسفانه یه کم آبریزش بینی هم داشت و خانم به من نگران دلداری میدادن که اصلا نگران نباش! ببین عزیزم اسهال و استفراغ که چیز خطرناکی نیست!!! خطرناک تر از اون اینه که بچه من سرماخورده و کل آب بدنش داره از راه بینیش خارج میشه!!! اینجا بود که فهمیدم ایشون کلا از بیخ عرب هستن و توقع من نباید از این بیشتر باشه!!!

پ . ن : با همه این حرفها من باز هم از اون خانواده ممنونم چون شاید هر کس دیگه ایی بود یه غریبه رو توی خونه اش نمی پذیرفت و براش وقت صرف نمی کرد. خدا خیرشون بده.

پ . ن : شاید یه چند روزی ننویسم ، نمی دونم شاید هم نوشتم ولی فعلا قصدم اینه که یه مدت کوتاه ننویسم. میام به زودی ....