قصه تازه 34
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳   کلمات کلیدی:

هی می رفتیم هی نمی رسیدیم ، هی می رفتیم هی نمی رسیدیم! بچه ما هم که جهان سومی! طرز استفاده از صندلی بچه رو بلد نبود طفلک ، هر چی میذاشتمش اون تو جیغ و داد و گریه که من و بغل کنید. بچه ام هنوز دوزاریش نیافتاده بود که باباجان دیگه اومدی خارج باکلاس شدی! باید قوانین رو رعایت بفرمایی پلیز ، وگرنه مستر درایور لایسنسش پوینت منفی می خوره! خلاصه که با مکافات و قایم موشک بازی رسیدیم خونه طرف.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


به محض اینکه از در ماشین داخل پارکینگ پیاده شدم انگار که با پتک زده بودن توی سرم!!! خیر سرم همیشه حتی تو دوران دانشجویی تو خونه نوساز با کف سنگ و سرامیک و حالا فول امکانات نه ولی حداکثر امکانات زندگی کرده بودم ولی خونه این یارو رو که دیدم آه از نهادم بلند شد! راه پله ها تنگ و تاریک و موکت کرده! آسانسور اصلا نَمنه؟ هن و هن پله ها رو برو بالا با بچه و چمدون! و بالاخره درب آپارتمان باز گردید و خانمشون همراه بچه شون که 6 ماه از پسر ما بزرگتر بود ما رو دعوت کردن داخل خونه و اتاق پسرشون رو هم در اختیار ما گذاشتن. من از گرسنگی رو به موت بودم و هرچی نگاه می کردم بلکه چیزی بیارن کوفت کنیم خبری نبود! 23 ساعت راه و بی خوابی به کنار حالا هم گرسنگی! خانم خونه هم یه موسیقی گذاشت و با پسرش شروع کرد به رقصیدن! در نگاه اول به نظرم یه تخته اش کم اومد!

بالاخره ساعت 12 ظهر شد و ما نهار میل کردیم و از گرسنگی رهایی یافتیم. و اما واقعا از شدت خواب حالت تهوع داشتم و هرجی می گفتم من برم بخوابم می گفتن نه! اگه بخوابی ساعت خوابت به هم می ریزه صبر کن شب بخواب! ای خدا این چه بلایی بود دیگه ، چشمام نمی دید نمی فهمیدن که من تمام مدت راه رو به خاطر اینکه بچه بغلم بوده نخوابیدم. دیگه وقتی دیدن حتی راه هم نمی تونم برم راضی شدن که برم بخوابم. ولی چه خوابی؟؟؟ ای لعنت به من که آسایشم رو ول کردم و اومدم خودم و نفله کردم! از زمستون ایران اومده بودیم و استرالیا تابستون بود با گرمایی گاه در حد 40 درجه و اندکی شرجی بدون هیچ وسیله خنک کننده ایی!!! هرچی به در و دیوار نگاه می کردم که از یه سوراخی هوا بیاد انگار نه انگار! مونده بودم خودشون چطوری تحمل می کنن؟ خلاصه انقدر خسته بودم که با وجود اون گرمای لعنتی خوابم برد و یک ساعت بد از خیسی ملحفه ها از خواب بیدار شدم . پسرکم تو بغلم خیس عرق بود ، خودم می تونستم تحمل کنم ولی دلم برای اون می سوخت رفتم و درخواست پنکه کردم ، خانمش گفت برو تو اتاق ما بخواب اونجا خنک تره باد میاد . باز یه یک ساعتی چشمم گرم شد که با صدای داد و هوار دو تا بچه پریدم! بعله این دفعه خواهر شوهرشون با دو تا نوه های سرتق و پر سر و صدا اومده بودن اونجا. منم کور مال کور مال رفتم یه سلامی کردم و مجددا خواستم برم بخوابم که خانم خونه گفتن نه دیگه برو دوش بگیر خوابت بپره و گرنه شب نمی خوابی! منم مثل یه بچه خوب رفتم دوش گرفتم و اومدم. عرفان نبود سراغش رو گرفتم گفتن با کوین!!! رفتن بیرون! من هرچی فکر کردم یادم نیومد کوین کیه؟ گفتم ببخشید کی؟ گفت برادرشوهرم دیگه! گفتم آهان اسم ایشون که یعقوب بود! گفت اسم استرالیاییشه!!! گفتم اوکی اوکی آی گات ایت! بعدش هم گفتن اسم پسر شما هم برای استرالیایی ها گفتش سخته تو پاس استرالیاییش یه اسم دیگه بذارید براش و همینطور اسم عرفان! گفتم اوکی تنکس! حکمنت حکمنت!

اون روز شب شد و ما ساعت 9 شب همچون مرغ اما با شکم گرسنه  رفتیم بخوابیدیم چون اینا عادت نداشتن شام بخورن و صبح هم ساعت 4 بر خواستیم چون ساعت خوابمون قر و قاطی شده بود. بعد از صبحانه رفتیم دنبال یه سری کارهای اداری تا هویت آزی مون رو به اثبات برسونیم. ( به استرالیایی ها می گن آزی و ما چون مقیم از این پس محسوب می شدیم لفظ آزی بهمون میدادن ، البته فقط تو اداره جات وگرنه برای مردم که همون پرشین هستیم!) پسر کوچک بنده اون روز خیلی بی اشتها بود و اصلا حال درست و حسابی نداشت . کلا که اگر از اوایل وبلاگ خاطرتون باشه بد غذا بود ولی دیگه اون روز لب به هیچی غیر از شیر نزده بود. خیلی نگرانش شده بودم ، هرچی سعی می کردم چیزی بهش بدم حالت تهوع بهش دست میداد ، بی تجربه بودم و شدیدا دست و پام رو گم کرده بودم ، خانم اون خونه هم بهم گفت بهش استامینوفن بده که گرم بشه و بخوابه!!! نه اینکه اونجا زمستون بود و نه اینکه استامینوفن جهت رفع حالت تهوع کاربرد دارد از اون جهت! دیگه مطمئن شدم یه کم مُختعطیل بر وزن مستطیل هستند! اون شب خوابیدیم و پسرک علی رقم همیشه حتی برای شیر شب هم بیدار نشد و این من و بیش از پیش نگران کرد . روز بعد رفتیم دکتر ، که باز هم دکتر رفتن من همانا و فحش و لعنت و نفرین حواله خودم کردن همانا! خاک تو سرشون با این طبابتشون! خدا شاهده اندازه خر هم از طبابت سر در نمیارن! اصلا سیستم پزشکیشون مضحکه! یه دکتر عمومی دارن بچه و نوزاد و آدم بزرگ و پیر زن و پیر مرد رو همون معاینه می کنه و متخصص مال زمانیکه ایشون تشخیص بده شما به متخصص نیاز دارید!!! مطمئن بودم هیچی نمی فهمه ولی بازم گفتم بهتر از هیچیه! والا ما تو ایران برای سرماخوردگی هم پیش دکتر عمومی نمیریم دیگه! این موضوع رو که به این خانواده محترم می گفتم انگار که استرالیا خونه ابا و اجدادیشونه و دکتر عمومیاش برادرزاده شون هستند بهشون بر می خورد در حد اینکه کمونه هم می کرد!!! خلاصه دکتره هیچی نفهمید و یه آزمایش مدفوع براش نوشت و از اونجا که بچه دچار بیرون روی هم شده بود ما سریعا نمونه مدفوع رو کردیم تو چشمشون! نیشخند بازم هیچی نفهمید. عصر مجدد رفتم پیشش و گفتم مستر چانگ چونگ (چینی بود) این بچه اسهال و استفراغ داره و هیچی هم نمی خوره چه خاکی تو سرم بکنم دوایی درمونی؟ گفت نه ویروسیه باید دفع بشه! گفتم چانگ چونگ جان (اینجا دکتر و مهندس نداریم همه به اسم کوچیک صدا میشن ) این بچه آلرژی شدید به پروتیئن شیر گاو داره و هم خودم و هم بچه تو رژیم هستیم چون از شیر من تغذیه می کنه و کلا از هر گونه لبنیات و هر آنچه اثری از گاو درش باشه پرهیزیم ! اگه من ناپرهیزی کنم چون آلرژی بچه گوارشیه دچار اسهال و اسفراغ میشه ، آیا فکر نمی کنید ربطی داشته باشه چون من غذای هواپیما رو خوردم؟ مثل یابو نگاهم کرد و گفت : نه بابا! آلرژی یعنی اینکه دستت کهیر بزنه! به اسهال استفراغ ربطی نداره! حتما خودت آلرژی داری! گفتم جل الخالق بازم خاک تو سر خودم که دستی دستی خودم و بدبخت کردم! این بنده خدا حتی نمی دونه آلرژی ممکنه گوارشی هم باشه! یا خدا خودت نجاتمون بده از دست این احمقا! سر شب که شد پسری بازم بالا اورد و موقع خواب هم نیز! دیگه داشتم دق می کردم اصلا نمی دونستم چشه و چی کار باید بکنم؟ نه ماشین داشتیم و نه جایی رو بلد بودم که ببرمش و نه روم می شد از اینا خواهش کنم. دیگه خانمه که دید من خیلی هول کردم به شوهرش گفت که ما رو ببره بیمارستان کودکان. تو بیمارستان کودکان ابتدا گفتن هر 5 دقیقه 5 سی سی مایعات بدیم به بچه ببینیم بالا میاره یا نه؟ که می اورد و بعد از 4 ساعت معطلی گفتن باید بستری بشه چون هیچی رو نمی تونه تو معده اش نگه داره.......