قصه تازه 31
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی:

گفتم که صف متقاضیان ثبت نام آیلتس رو که دیدم کلا از رفتن به استرالیا ناامید شدم! (اون موقع هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده بود و ثبت نام اینترنتی نشده بود! دقیقا از دوره بعد ثبت نام اینترنتی شد و فقط طفلک عرفان اون شب تا صبح مثل سرخپوستا دور آتیش چرخید. ) تا صبح خوابم نمی برد و هی زنگ می زدم به عرفان تا ببینم نفر چندم هستم و آیا بهم میرسه یا نه؟ ساعت 6 صبح هم با آژانس رفتم دم در دانشگاه تا ببینم به کجا رسیدیم؟ بالاخره ساعت 11 صبح اسم من رو صدا کردن و گفتن که دیگه برای امتحان جنرال جا ندارن منم که فکر می کردم اگه امروز ثبت نام نکنم ملت استرالیا بیچاره میشه و باید یه عمر منتظر من بمونه این بود که تصمیم گرفتم به جای جنرال ، آکادمیک ثبت نام کنند و خوانندگان محترم حتما می دونند که آکادمیک چقدر سخت تر و پدر دربیارتر از جنراله!

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


باری ثبت نام کردیم و شلنگ تخته اندازان راهی منزل گشتیم و درس خواندن آغاز نمودیم و روز هفتم (کنایه از فیلم کتاب آفرینش) روز امتحان بود بنده اون روز از شدت استرس نمی تونستم فارسی حرف بزنم چه رسد به انگلیسی! امتحان ریدینگ رو هم که اساسا ریدینگ مال نموده و سرافکنده راهی محل کار گشتم و بسی گریه و زاری برای مدیر مالی فرموده و ایشان که بسیار به من لطف داشته و کل پول کلاسهای آیلتس را داده بودند و یکماه مرخصی با حقوق هم جهت درس خواندن بنده عنایت فرموده و کلی هم نامه چاخان پاخان برای من جهت ارائه به اداره مهاجرت مهر و موم نموده بودند بسیار مغموم گشتند!!! اما یک هفته بعد که جواب امتحان تشریف اورد در کمال ناباوری با نمره 7 قبول گردیدم  حال آنکه اگه 5 هم می گرفتم قبول بودم! به هیچ عنوان در باورم نمی گنجید و در آن هنگام که کارنامه را با دست راست خود گرفتم شصت بار پلک زدم تا مطمئن شدم درسته و ماله خودمه و بعد مخابرات را رو سفید  کرده و به تمام دوستان و آشنایان و بستگان این تن خبر موفقیت را اعلام نمودم.

یک هفته بعد فایل مهاجرتی ما تو اداره مهاجرت استرالیا بود و یکماه بعد من به کل قضیه رو منتفی پنداشته و رفتم تو فکر بچه دار شدن! حالا این وسط هی کارهای محیرالعقول هم می کردم! اصلا نمی دونستم چیکار دارم می کنم! به درخواست مدیر مالی و با هزینه ایشون رفتم کلاس حسابداری!!! ماشااله که چه استعدادی هم داشتم هم تو امتحان مدیر فنی که خاطرتون هست مقدمه این بساط ها بود ،رتبه عالی گرفتم و هم آیلتس رو دیدید که چه گلی کاشتم و حالا هم تو امتحان ترم یک حسابداری ممتاز شدم!!! کلا فهمیدم من حروم شدم و بهتره به فکر فرار مغزها باشم! حالا مونده بودم با این همه استعداد چرا من و ندزدیده بودن؟؟!!

تو همین فکرا بودم که چرا من و ندزدیدن که شب خوابم برد و نزدیکیهای صبح بدجوری حالم بد شد! روز قبلش از شمال اومده بودیم و گلاب به روتون چیپس خورده بودم! حالا چرا گلاب بروتون چون احتمالا از خوردن اون چیپس مسموم شده بودم و حالم به هم خورده بود! صبح با بدبختی رفتم سرکار ولی چنان دست و پا دردی داشتم و مثل مار به خودم می پیچیدم که رئیس شدیدا دلش به حال من معتاد سوخت و گفت بلند شو برو خونه تا کار دست ما ندادی! حوصله نعش کشی نداریم!  توی مترو هم یه غش و ضعفی کردم و اومدم خونه و مثل جنازه افتادم! هفته قبلش هم یه دعوای مفصل در حد تیم ملی با عرفان کرده بودم و می خواستم ازش طلاق بگیرم حتی قهر کرده بودم و رفته بودم خونه بابام که با پا در میونی خودمون دوتا برگشتم خونه! ولی واقعا داشتم از دست می رفتم احتمالا پولی چیزی گرفته بودن که یه نابغه رو از روی زمین بردارن! ولی من خیلی مقاوم تر از این حرفها بودم صبح روز بعدش همینطور که توی دستشویی داشتم فکر می کردم که آخه چرا من؟ مگه من چی کار کردم؟ آخه چرا عرفان باید بخواد تو غذای من سم بریزه و من و بکشه که دیدم بی بی چک دو خطه شد! همونطوری جیغ و دادکنان پریدم بیرون و عرفان که وسط سالن خوابیده بود فکر کرد بازم تو دستشویی سوسک بوده و با عجله دمپایی رو برداشت و گفت کو؟ کجاست؟ منم بی بی چک رو کردم تو چشماش و گفتم ایناها اینجاست! اون بیچاره خواب آلود گفت این چیه؟ گفتم بچه است دیگه ! الان تو شکم منه! بعد اون طفلک از خوشحالی غش کرد کف زمین و دمپایی رو زد تو سر خودش.

بله من مامان شدم ، دقیقا زمانیکه خواهرم داشت از ایران می رفت و من به مامانم قول داده بودم یه دختر کاکل زری براش بیارم تا دلش کمتر برای خواهرم تنگ بشه....

پ . ن : سعی کردم خیلی خلاصه رد بشم که حوصله تون سر نره. بعدها ممکنه فلش بک بزنم و یه خاطراتی بگم.

پ . ن : دیدید به قولم عمل کردم!

یک پ . ن خیلی مهم : دوستان خوبی که به خوندن داستان علاقه دارید می خواستم اینجا یه وبلاگ توپ با داستانهای خیلی بکر بهتون معرفی کنم. لینک این وبلاگ تو لینکدونی من هست و اسم این وبلاگ چیزی به نام زندگی است. به نظر من که اگه نخونید از دستتون رفته. حالا خود دانید. از تو آرشیوش می تونید عناوین داستانها رو انتخاب کنید و بخونید.