قصه تازه 29
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

اگر از حال ما بخواهید خوب که نه ولی اندکی بهتریم و غمی نیست جز دوری وطنم ، خاک تنم

بله تا اونجا گفتم که می خواستیم بریم خونه بخت ولی یادم افتاد که یه قسمتی از قلم افتاده ! قوم و خویش همسر رسم دارن که همون شب عروسی مراسم حنابندان رو بعد از شام اجرا می کنن!!! جل الخالق من تا اون موقع متصور بودم که حنابندان یه شب قبل از عروسیه! خلاصه که همونطور که مهمانان می اومدن و با ما عکس یادبود می گرفتن ، یک عدد سینی بزرگ حنا که مثل کیک آرایش شده بود و دو عدد شمع توش می سوختن ظاهر شد و پشت اون خواهر بزرگ داماد قر ده هان! اومد جلو و هی اطوار اومد و ادا اومد تا شاباش گرفت و بازم سینی رو برد داد به اون یکی خواهر ، تو دلم خدا رو شکر می کردم که دو تا خواهر بیشتر نداره وگرنه سکته رو کرده بودم! بعد از اینکه ایشون هم نیناش ناش فرمودن ، مادر داماد گفتن بگو خواهر تو هم بیاد با سینی برقصه . ( خواستن بنده نوازی کنن!) خواهر من هم که غد و مغرور و کله شق و یه دنده و سنگین و محاله همچین حرکتی ازش سر بزنه ، صورتش مثل لبو قرمز شد که اصلا و ابدا بنده همچین کاری بکنم و مادر شوهر برای اینکه کلامشون زمین نخوره رفتن سینی رو دادن به دختر خاله بنده و در گوش ایشون هم گفتن بعد از اینکه رقصیدی ببرش بده به اون دختره که اونجا ایستاده و لباس هندی قرمز!!! پوشیده سبز ( دختر دایی مادر داماد بودن اوشون) دختر خاله بنده هم بعد از کمی تا قسمتی جنباندن ژله ها اومدن که شاباش بگیرن و من همینطور که داشتم بهش پول رو میدادم گفتم فلانی بی سر و صدا سینی رو بده به من ، گفت آخه! گفتم آخه بی آخه ، تو کاریت نباشه. سینی رو داد و رفت . ( من از اون دختره لباس هندی با اون چهره مضحکش اصلا خوشم نمی اومد و دوست داشتم ضایعش کنم شیطان) موفق هم شدم و مادرشوهر هراسون اومد که وای وای خیلی بد شد چرا سینی رو ندادید به فلانی! می خواست با اون لباسش! برقصه و تو فیلم شما باشه! گفتم ولی من دوست ندارم تو فیلم من هندی باشه!!! گفت حالا بذار برقصه زشته من بهش قول ! دادم. منم گفتم باشه حالا دیگه اشکال نداره می تونه برقصه و به ارکستر گفتم یه آهنگ هندی بزنید ایشون برقصه قهقهه ارکستر هم گفت ما آهنگ هندی بلد نیستیم ، دختره هم فرمود نه از همین معمولیا بزنید هندی نمی خواد! بعد هم یه کمی لرزوند و چرخوند و اومد سینی رو داد و رفت سرجاش.

پ . ن : من بعضی وقتا واقعا خبیث میشم خودمم قبول دارم ، ولی اون لحظه دیگه دست خودم نیست و باید زهرم رو بریزم. مثلا چند وقت پیش یه مهمونی داشتیم که یه بچه 4 ساله داشت و دختره پر رو هی پسر کوچولوی من و که هنوز 2 سالش هم نشده هل میداد و نیشگون می گرفت. منم هی حرص می خوردم و به دنبال فرصت بودم تا اینکه در یک آن رفت پشت مبل و منم به دنبالش و دور از چشم مادرش مچ دستش و گرفتم و پیچوندم و دختره یواش گفت آی خاله دردم گرفت! منم گفتم به جهنم که دردت گرفت اگه یه بار دیگه دست رو بچه من بلند کنی جفت دستات رو می شکونم!!! اونم لال مونی گرفت و رفت نشست ور دل ننه اش. حقش بود.....

یه پ . ن دیگه : نگید کم نوشتی ، برای بازگشت خوب بود دیگه . حالا تا حالم بیاد سر جاش یه کم دیگه مونده!

پ . ن آخر : الان اینجا ساعت 1 شبه و یه بارون لطیف تابستونی داره میاد که آدم رو سر حال می آره ، یه نسیم خنک بوی نم بارون رو از لای درز پنجره می کشه تو و آدم رو یاد خونه بچگی هاش می اندازه. اون خونه ایی که یه حیاط داشت ، خونه مادربزرگ و میگم ، عصرهای تابستون آبپاشیش می کرد و همین بو بلند میشد. می نشستم لب پله و مامان برام یخ در بهشت درست می کرد و می اورد . بوی مامان با بوی نم حیاط قاطی میشد و خواب عصر گاهی رو از سرم می پروند. مامان ..........