یه ذره دلتنگی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی:

دستم نمیره خوب بنویسم ، دلم خیلی گرفته ، بازم شدم مثل اوایل وبلاگم...... چقدر جدایی تلخه ، بازم روز از نو روزی از نو! این چه راهی بود من انتخاب کردم! خدایا این چه تقدیری بود؟ چرا این همه فاصله؟ چرا مثلا اروپا نیستم که همه اش ۴ یا نهایتا ۵ ساعت پرواز داشته باشم؟ ٢٠ ساعت راه هوایی اونم ٢ تا پرواز؟ آدم سوار دو تا تاکسی میشه برای یه مسیر خسته میشه بعد!!!  آخه انصافت و شکر چرا انقدر دنیا رو بزرگ آفریدی؟ فکر ما رو نکردی؟ چرا این کشور انقدر دور افتاده است؟ نمی شد بچسبونیش به بقیه خشکی ها؟ خدایا این چه حکمتیه که من بی عرضه و دست و پا چلفتی رو این همه از مامانم دور کردی؟

همه اش بغضم و قورت میدم و گلوم از قورت دادن این همه بغض درد می گیره.......