قصه تازه 28
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢   کلمات کلیدی:

فردا صبح کله سحر ( قبلا از همه سحر ها پوزش می طلبم منظورم کله شما نیست) بلند شدم رفتم آرایشگاه که کلی هم عروس داشت . بعد از یه کم منتظر نشستن نوبت بنده شد و خانم مشاطه گر با آب رنگ و لعابش سر رسید و سطل رنگها بود که سرازیر میشد به صورت بنده ،‌ سپس دست به کار موها گردید و دست آخر لباس سفید بخت به تن ما نموده و راهی خانه آرزوها کرد. در همین هنگام آقای داماد به همراه اکیپ ثبت لحظه ها وارد گردیدند و یه جمله تاریخی گفتن : وایی چقدر خوشکل (تر) شدی! و شروع کردن به فیلم بازی کردن! هی اینوری شو ،‌ نه یه کم اون ور تر‌ ، لبات و غنچه کن! نه باباجان اینطوری نه ! این چه وضعیه چشمات و خمار کن انگار که داری غش می کنی!!! آهان حالا بیا بیا بیا خُب ! استُپ یه قدم برو عقب آقا داماد دستت رو حلقه کن دور کمرش ، شما سرت و بذار رو سینه داماد! من در افکار خود : وای بابا ول کن اینجا وقت این حرفهاست؟ مقابل انظار؟ بی تربیت!  اون: خوب حالا بریم باغ! من به داماد : یا علی باغ هنوز مونده؟ صورتم مثل سکته ایی ها شد از بس خودم و کج و کوله کردم! باغ دیگه نمی خواد من امروز اصلا تو باغ نیستم . شادوماد: چی میگی بابا؟ بعد از باغ تازه باید بریم آتلیه! من : آخ پس کی بریم برقصیم؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید


این چنین شد که ما تازه ساعت 9 شب رسیدیم به هتل! مادر شوهر به محض دیدن روی ماه عروس فرمودن وای خیلی ماه شدی بیا بوست کنم! عروس ورپریده هم سریع زد تو ذوقش و گفت نه آرایشم خراب میشه شیطان اون طفلک معصوم هم گفت باشه بیا سرت و ببوسم. من : نه موهام خراب میشه شیطان ایشون هم فورا پشت پلکی نازک فرموده و تو دلشون گفتن به درک اسفل سافلین.

قدوم مبارکم رو که از در هتل تو گذاشتم دیدم مردا اینور زنا اونور!!! گفتم این چه وضعیه؟ مسخره بازی در اوردین؟ چرا آقایون رو اون طرف نشوندین؟ بعدش هم از آقایون پرسیدم شما نیناش ناشم بلدین؟ دیدم بعله همه از من بهتر بلتن! ریختمشون وسط و دیگه حالا قر نده پس کی قر بده؟ دختر خانمهای آفتاب مهتاب ندیده هم ( البته فقط تا اون لحظه ، چون از اون به بعد آفتاب و مهتاب که سهله خاک و خاشاک هم دیدنشون) پریدن وسط و دیگه خودکشی تا نصف شب. موقع شام هم هرچی بلدگو اعلام می فرمود تشریف بیارین شام هیشــــــــــــــــــــــــــــــکی ول کن رقص نبود. درد سرتون ندم جاتون خالی شب خوبی بود ، قبل از ترک کردن هتل هم آقای داماد بنده نوازی کردن و عروس رو مثل عروسک کوکی بغل کردن و چند دور چرخوندن و قبل از اینکه مراسم دیدید دید ، دیدید دید به جا بیاد رفتیم لب دریا که دقیقا جلوی هتل بود و از اونجا راهی جاده های جنگلی شدیم و ملت هم پشت سرمون هی گاز میدادن.

یه چیزی من اون شب تو عروسی نظرم رو معطوف کرد که اگه نگم لال از دنیا میرم! خانم یکی از فامیلهای همسر بنده که ماشااله چاق و چله هم بودند به همراه همسر و دوستان گرامی!!! همسر اومده بودند عروسی. حالا بدون دعوت مهمون اوردنش بماند آنچه در خاطر من باقی ماند این است که خانم چاق و چله به همراه دوست شوهر جانش نشستند جلوی ماشین یعنی سمت شاگرد و همسر تپل تر از خودش نشست عقب با سایر دوستان!!! بعد خانم و دوست همسرش هی دست در گردن یکدیگر بودند! عرفان دیگه خونش به جوش اومد رفت به فامیل محترم تذکر داد ولی ایشون گفتن اینا مثل برادرهای خانم من هستند! اشکال نداره! تازه اینکه چیزی نیست خانمم تو خونه هم جلوی اینا با تاپ و شورت میگرده!!! این در حالی بود که مادر شوهر می گفت وای لباس عروسی سپیده آستین نداره آبرومون رفت!!! در دهن مردم رو نمیشه بست حالا کلی حرف پشتمون در میارن! البته خواهر شوهرای عزیز در پاسخ مادرشون گفتن شما خودتون اگه حرف درنیارید کسی جرات نمی کنه حرف در بیاره!

شب هم که طبق معمول دور از جونتون مثل جسد افتادیم تا صلات ظهر . هنوز تو خواب و بیداری بودم که دیدم تو گوشم همهمه است! گفتم حتما دارم خواب میبینم ، عروسی که دیگه تموم شده چه خبره؟ دیدم نه خیر مثل اینکه اینا رسم دارن یک هفته هم بعد از عروسی مهمونی میدن سبز . با مشت و لگد عرفان رو بیدار کردم و گفتم بلند شو بلند شو ببین چه خبره؟ من دیگه یه دقیقه هم اینجا نمی مونم. اون بنده خدا هنوز خواب آلود بود (یادتون که هست جریان اموات و رستاخیز و این حرفها رو) گفت چی شده؟ چه خبره؟ گفتم مگه نمیشنوی؟ گفت نه چی رو؟ گفتم بازم مهمون دارید! گفت ای بابا خوب اومدن ببینن کاری چیزی هست انجام بدن!تعجب گفتم این با مرام ها مگه دیشب عروسی نبودن؟ مگه خواب ندارن؟ مگه آسایش ندارن؟ مگه ندیدن همه چیز تو هتل بود؟ مگه نمیدونن همه کارها رو کارکنان هتل انجام دادن؟ بگو اومدن اینجا فضولی دیگه! عرفان ساده و خوش خیال هم گفت نه بابا چه فکرایی می کنی این بیچاره ها قدیمی هستن به رسم قدیما اومدن!!! من گفتم به هر حال من دیگه تاب و توان رژه رفتن و سان دیده شدن ندارم ، بلند شو با مامان اینا برگردیم تهران. عرفان همچنان غرلند می کرد که می خوام بخوابم و این شد که اون روز نتونستیم بریم تهران و در عوض من هم دیگه اونجا نموندم و تشریف بردم منزل پسرعموی عرفان و رفتم تو اتاق خواب و خوابیدم تا عصر! عصر هم دیدم ای بابا این لشکر ول کن نیستن و حمله ور شدن خونه اون بنده خدا! من هم گفتم ما با دوستامون قرار داریم جایی و شال و کلاه کردم و راه افتادم بیرون و پشت سر ما چندی از جوانان به راه افتادند!!! باز جای شکرش باقیه ننه رقیه باهامون نیومد به صرف قلیون کشی! دردسرتون ندم بعد از یه کم الواطی اومدیم خونه ، شام خوردیم و لالا کردیم تا فردا صبح بریم خونه بخت.....