قصه تازه 27
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦   کلمات کلیدی:

تا اونجا گفتم که قرار بود بریم جهت تهیه جهاز. این موضوع هیچ وقت تا هزار سال دیگه هم یادم نمیره ، مادر شوهرم چپ و راست از من سوال می کرد که رسم شما برای خرید جهاز چیه؟ چی می خرید؟ ما طبق رسم عروس خرید می کنیم (!!!) من اصلا و ابدا منظورش رو نمی فهمیدم و اون موقع مطلقا تو باغ این حرفها نبودم ، به هر حال ما رفتیم خریدهامون رو کردیم و همه چیز هم خریدیم و همونطور که معمول هم هست سرویس ضبط و تلویزیون و میزش و این جور چیزها به اونا واگذار شد. خونه هم که رهن شده بود و ما هر تکه از وسایل رو که می خریدیم می بردیم و می چیدیم توی خونه. اتفاقا خونه نوساز بود و غیر از گردگیری ناشی از نقاشی نیازی به بشور و بساب هم نداشت. تاریخ عروسی هم مشخص شد .

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


پدرم دوستی داشت که همشهری عرفان بود و وقتی مادرم جهت دعوت کردن اونا به همراه پدرم رفته بودن سر صحبت راجع به جهاز خریدن باز میشه و وقتی که اونا متوجه میشن همه چیز رو ما خریدیم متعجب میشن و می گن که تو اون شهر رسم بر اینه که گاز و ماشین لباسشویی و یخچال علاوه بر سرویس تلویزیون بر عهده داماده! پدر و مادر من که بندگان خدا چیزی نمیگن ولی وقتی مادرم برای من تعریف کرد انقدر ناراحت شدم که حد و حساب نداشت! احساس کردم که مادر شوهرم می خواسته سر ما کلاه بذاره! در واقع اون همه پرسش فقط برای این بوده که ببینه ما از رسم اونا اطلاعی داریم یا نه! و اگه نداریم چه بهتر که همه رو بندازن گردن ما و برای همین پیش پیش استقبال رفته بود و گفته بود که ما طبق رسم و رسوم عروس عمل می کنیم!!! جالبه که فقط همین یه مورد رو طبق رسم و رسوم عروس عمل می کردن! من هیچ وقت این کرامت رو فراموش نخواهم کرد فقط به این جهت که از اول راست و حسینی حرف نزد و زرنگ بازی در اورد! اگه از اول می اومد صادقانه می گفت این رسم ماست ولی شما قبول زحمت کنید ما نمی گفتیم نه ولی این کارش خیلی برای من گرون تموم شد. آخر سر هم یه تشکر خشک و خالی هم نکردن که اینش دیگه خیلی برام سورپرایز بود چون شدیدا به مقوله مرسی و ممنون و دستتون و دستشون درد نکنه اهمیت میدادن و وای به روزی که یه سوزن تو خونه شون می اومد و یکیشون تشکر یادش می رفت! این در حالی بود که برای خرید جهاز خواهرهای عرفان رس داماد بیچاره کشیده شد و خودتون حساب کنید وقتی این اقلام توسط داماد خریده بشه دیگه خورده ریزها میمونه که با چند میلیون بهترینش رو میشه خرید ، و بعد از خرید همین چندتا تیکه جهت دختران خودشون به به و چه چه شون هوا بود که بیایید ببینید ما چیا خریدیم! منم بهشون گفتم والا همه چیز رو که دامادتون خرید برای چندتا قاشق و چنگال به به و چه چه راه انداختید؟ دست دامادتون درد نکنه!

بگذریم اینم درد دلی بود که تا به حال حتی به عرفان هم نگفته بودم ولی برای شماها گفتم. پیش خودتون بمون نرید بذارید کف دست مامان عرفان چشمک

 چند روز قبل از عروسی مرخصی گرفتیم و عازم کربُ بلا شدیم! از این جهت عرض می کنم کرب ُ بلا که وقتی وارد خانه داماد گردیدم صحنه عاشورا در مقابل دیدگانم رقم خورد! (از لحاظ وفور خون عرض می کنم ، جسارتی نباشه یه وقت) ، گوسفند بدبخت غرق در خون و خرناس کشان جلوی دیدگان بنده جان در کف گرفته بود و به حضرت عروس تقدیم می کرد و بنده شیون کننان و بر سر زنان از روی جوی خون دویدم و سر کوهی رسیدم. آنجا دوتا خانمی دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من جیگر داد! آب و خودم خوردم و نفس جا اومد . جیگر رو دادم به پیشی و دوان دوان خودم و رسوندم داخل خونه. داخل خونه اما غوغایی به پا بود! حسن می اومد ، حسین می رفت ،  تقی کِل می کشید ،  نقی قر میداد! اقدس خانم آش با جاش بار گذاشته بود ، نصرت خانم بال و پر مرغها رو می کند و دل و جیگرشون و تیکه تیکه می کرد! خان باجی دستور میداد چی رو کجا بذارید و اکبر آقا آذین می بست! منم همچنان تو شُک بودم! عرفان با دیدن لب و لوچه آویزون من اومد و شروع کرد به توضیح دادن : رسم ما اینطوریه که از 7 روز قبل از عروسی خونه داماد مهمونی میدن و همه اقوام و آشنایان میان سر میزنن و کمک می کنن ، هر کسی هم که میاد کادو و چشم روشنی برای پدر داماد که عروسی قرار برگزار کنه میاره! منم با شنیدن این حرفها دو دستی زدم تو فرق سرم و گفتم یا حسین مظلوم خودت به داد من برس! آخه با این وضعیت من هم مدام باید جلوی دیدگان بازدید کنندگان رژه می رفتم تا عروس خوب برانداز بشه مبادا عیب و ایرادی داشته باشه و تازه باید روسری هم سرم میذاشتم که مبادا حرف در بیاد پشت سرم! جالب تر این بود که تا پاسی از شب گذشته این نمایشها ادامه داشت و شب هنگام که ساعت آرامیدن فرا می رسید عرفان بدبخت فلک زده باید همه رو دونه به دونه و نوبتی می برد و می رسوند به خونه هاشون! و صبح هم خروس خون آیفون تصویری مزخرف تصاویر زیبای مهمانان رو نمایش میداد و من کور مال کور مال می چپیدم تو توالت که ننکنه من رو با این ریخت و قیافه ببیند و پشت سرم حرف در بیارن! تازه با مادر شوهرم هم یک بار برای همیشه حرفم شد اونم به خاطر اینکه من از سالنی که اونا انتخاب کرده بودن خوشم نیومد و ایراد گرفتم ، ایشون هم گفتن شما باید مثل مهمون بیای بشینی و بری و حق اظهار نظر نداری این عروسی ماست!!! منم گفتم تشریف ببرید عروس برای عروسیتون بیابید بنده نمیام عروسی! بعد هم رفتم به خواهر شوهر مادر شوهرم که همانا عمه داماد بشه گفتم و عمه خانم حال مادر داماد رو جا اورد و مادر داماد سریعا معذرتخواهی نموده و سالن رو عوض کرده و تبدیل به هتل اونم از نوع مختلط نمودند شیطان  . خلاصه که اون یک هفته واقعا 7 سال به من گذشت به خصوص اون قسمتش که برای اولین بار مجبور شدم مرغ بشورم! عمه داماد فرمودن نمی خوای برای عروسی خودت کمک کنی؟ بیا مرغها رو بشور! ایی ، ایش ، اَه اَه ...... اولین بارم بود و واقعا داشتم خودداری می کرد که اوغ ؟ اوق؟ نزنم! و تمومی هم نداشت ، انگار که تموم مرغهای آسمون رو اورده بودن تا من دلاکشون بشم و پشتشون رو کیسه بکشم و مشت و مالشون بدم! برای همین هم ناخن های نازنیم خراب شد و گیر دادم که باید ناخنهام از اول فرنچ و سپس طراحی بشه ، حالا بگرد تو اون شهر نیم وجبی یکی رو پیدا کن که این کارها رو بلد باشه اونم  5 سال پیش ،  با هزار زحمت و سین جیم از تمام قرتی های شهر بالاخره یه خانمی یافت شد که اونم خدا تومن می گرفت منم گفت به جهنم بگیر من که پولش رو نمیدم و رفتم ناخن ها رو صفا دادم و صبح فردا عازم آرایشگاه گردیدم.......

پ . ن : شرمنده از این همه تاخیر ولی از بس جدیدا معتاد شدم به این نت لعنتی همسر جان ، جان بر لب شده و گیر سه پیچ داده! مجبورم جهت دل خوش کردن ایشون هم که شده قسطی بیام به خصوص که این ماه اور دوز هم کردم و قبضی بس بلند بالا و تنومند جهت اینترنت تشریف اورده که همسر جان رو شکه کرده خجالت