قصه تازه 26
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠   کلمات کلیدی:

خیال باطلپدرم با دقت تمام به حرفهام گوش داد و بعد بلند شد و یه کم به آکواریوم بزرگش خیره شد و بعد ٢ تا چایی ریخت و اومد نشست رو به روم و گفت : ببین دخترم شما از دو تا فرهنگ متفاوت هستید و مسلمه که با هم تضادهایی دارید ولی این تضادها از دید من چیزی نیست که بخواد زندگی خراب کن باشه و نشه باهاش کنار اومد. شما فعلا سر خونه و زندگی خودتون نرفتید و هر کدوم مجبورید به قوانین خونه طرف مقابل رفتار کنید در حالیکه وقتی برید خونه خودتون می تونید قوانین جدیدی که مخلوطی از هر دوتون باشه بسازید و این مشکلات خود به خود رفع خواهد شد فقط کافیه یه کم گذشت داشته باشید. عرفان ذاتا آدم بدی نیست و خیلی مثبته درست نیست به خاطر چندتا مورد کوچولو این طوری توبیخ بشه. بهتره بهش زمان بدی.

بعد از این مکالمه من یه کم آروم شدم و هنوز آفتاب غروب نکرده بود که عرفان با یه دسته گل خدمت رسید و از دل من در آورد و قول داد که از این به بعد روی قولهاش بمونه ابله قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید......

روی ادامه مطلب کلیک کنید


چند ماه بعد از این جریان پدر عرفان در کمال ناباوری به قولش عمل کرد و توسط آشناهایی که داشت عرفان رو از سربازی معاف کرد و به سلامتی از این سد وحشتناک و بچه آدم کن گذشتیم و به این ترتیب پر واضح است که عرفان آدم نشد بلکه تبدیل به فرشته گردید خیال باطل

دیگه نوبتی هم بود نوبت سرکار رفتن عرفان رسیده بود ولی از این بابت پدر عرفان نتونست به قولش عمل کنه و مدام می گفت باید بیایید شمال زندگی کنید تهران برای عرفان کار نیست! منم می گفتم من اگه شمال بیام بیاد خونه به پا (استعاره! از خونه دار) بشم و اونجا هم برای من کار نیست و من نمیام! البته همه اینا بهانه بود من کلا دوست نداشتم در جوار گهربار ایل و تبار شوهر باشم. معتقد به دوری و دوستی بودم و علاوه بر اون اصلا حال و حوصله مهمون بازی نداشتم و اینا برخلاف ما شدیدا به امر شریف صله رحم معتقد بودند و دائم در حال برگزاری مهمانی و مهمانداری! بعضی وقتا واقعا دیگه حالم از هرچی مهمون و مهمون بازی و خاله بازی بهم می خورد. اصلا انگار کار و زندگی وجود نداشت و دائم می چپیدن خونه همدیگه به صرف غیبت کنون! تا حوصله اشون توی خونه سر می رفت شال و کلاه می کردن خونه یکی دیگه! انگار که از این خونه به اون خونه فرجه! نیشخند بنده هم جهت رهایی از حملات دشمن! کمر بسته بودم به یافتن شغل مناسب برای عرفان توی تهران و بالاخره خدا مدد نمود و یه روز که مثل هر روز تو محل کار آگهی های همشهری رو به دنبال مهندس .... ورق می زدم یه تیتر نظرم رو جلب کرد کرد و سریعا شماره رو گرفتم و آدرس و ساعت مصاحبه و .... یادداشت کردم و زنگ زدم به عرفان. عرفان شمال بود و همینکه گوشی رو برداشت از صداش فهمیدم فکش رو تخم مرغ بسته چون دیشب تا صبح پای منبر بوده و الان لنگه ظهره و هنوز خوابه! گفتم شووور جان چه نشستی که شغلی نایاب مطابق با سلیقه شما در کمین است که شکارش کنید! ایشون با همون فک تخم مرغ گرفته و صدای خروسی فرمودند چی میگی عزیز دل برادر؟ وسط این همه آدم که این شغل رو به منی که هیچ سابقه ایی ندارم نمیدن که! گفتم تو بیا حالا برو یه صحبتی بکن و اون زبون آدم خر کنت رو بچرخون بلکه فرجی شد! برخلاف میلش و با اصرارهای عدیده و پی در پی بنده همون روز عازم تهران شد و فردا صبحش به بارگاه ملکوتی حضرت کار مشرف شدند و پس از طی مصاحبه ایی مقبول رئیس واقعه شدند و قرار شد از چند روز بعد اونجا مشغول به کار بشه. (خداییش عرفان علاوه بر اینکه حسابی چرب زبون بود و سریع مخ طرف رو می زد کار بلد هم بود و توی همه پروژه های عملی و کارگاههای درسی چند ماهه شرکت می کرد و به همین خاطر اطلاعاتش در حد تیم ملی بود و سریع جذب شد.) اما بعد از این اتفاق فرخنده بنده حسابی رو آتیش جلز و ولز کردم وقتی شنیدم که پدر شوهر گرامی فرمودند که من می دونستم پسرم بالاخره خودش شغل مناسب با خودش رو پیدا خواهد کرد!!!

این سد هم به مبارکی و میمنت شکسته شد و موند خریدن خونه توسط پدر شوهر که همونطور که بنده انتظار داشتم و اصلا متعجب نشدم موکول شد به سالهای آتی به این علت که زمینهای! ایشون هیچ کدام به فروش نرفته بودند (چون نرخ نجومی می گفت که مشتری ندیده فرار کنه) و قرار شد و فی الحال یه خونه برامون رهن کامل بکنه تا در آینده سر فرصت مناسب خونه بخره!!! ما هم گفتیم باشه و رفتیم دنبال خونه که رهن کنیم و وسیله خونه بخریم و تاریخ عروسی شمال رو مشخص کنیم.....

پ . ن : لطفا تفاوت رو به معنی واقع خودش تصور کنید! منظورم از بیان این داستانها نشون دادن دو تا فرهنگ مختلفه نه اینکه بگم اونا بد بودن و ما خوب بودیم یا برعکس.