قصه تازه 25
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

 بعد از اینکه درسم تموم شد و اومدم تهران بلافاصله رفتم سرکار و عرفان هم به خاطر من اومد تهران اما هنوز نه تکلیف سربازیش معلوم بود و نه کاری پیدا کرده بود. پدرش همونطور که قول داده بود دنبال کار معافیش بود اما از کار خبری نبود که نبود اونم تو تهران با اون رشته ایی که اون خونده بود! منم که مرغ یه پا داره می گفتم امکان نداره بیام شمال زندگی کنم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


عرفان آدم عجیبی بود اصلا یه جا بند نمیشد ، البته زمانیکه با هم دوست بودیم هم همینطوری بود اما من دقیقا چند روز قبل از عقد چندتا قول مردونه ازش گرفته بودم و یکیش این بود که دوست و رفیق هاش رو به حداقل ممکن برسونه چون دیگه اومده قاطی مرغها و باید به فکر زندگیش باشه ، اما زهی خیال باطل که فقط جهت خر نمودن بنده این قول را داده بود و انگار نه انگار که باید به فکر کار باشه دائم دنبال رفیق بازی بود ، دیگه به مرض جنون رسیده بودم از این کارش با مادرش هم که صحبت می کردم می گفت عرفان کلا همینطوریه! اصلا از 10 سالگی دیگه خونه ما نبوده و پیش فک و فامیل بزرگ شده!!! جل الخالق عجب مادری به به ! بچه اش رو داده بود فامیل بزرگ کنه خوب معلوم بود بهتر از این نمیشه! باید زودتر می فهمیدم چون اون زمان هم که ما با هم دوست بودیم مادر عزیزتر از جانش سال تا سال یه زنگ به گل پسرش نمی زد ببینه زنده است؟ سلامت رسیده تو این جاده ها؟ حالا من دم به دقیقه زنگ  می زدم که ببینم کجاست و چیکار می کنه و در چه حاله؟ در واقع من داشتم نقش مادر رو براش اجرا می کردم و البته حق هم داشت چون زمانیکه ما عقد کردیم عرفان 22 سالش بیشتر نبود و من واقعا رسالت سختی جهت بزرگ کردن یک پسر بچه به عهده گرفته بودم! وقتی ازش می پرسیدم کجا میری جواب میداد نمی دونم ، همین طرفا!!! وقتی می گفتم این چه جوابیه می گفت من عادت ندارم به کسی جواب پس بدم! وقتی سوال می کردم کی برمیگردی می گفت رفتنم که با خودمه ولی برگشتنم با خداست!!! وقتی شاکی می شدم پاسخ قانع کننده ایی میشنیدم : تا حالا کسی از من نپرسیده کی برمیگردی!!! بله تازه متوجه شدم مادرشون چقدر همیت و جدیت در تربیت یکدانه پسرشون به کار بردن و بنده ظاهرا باید بچه بزرگ کنم و هرچی مامان یاد نداده من باید از این به بعد یاد بدم! پدر من خیلی مقرراتی بود و خود ما جرات نمی کردیم وقتی می گیم ساعت 8 میام خونه 8 و یک دقیقه بیایم! شبها هم وقتی خاموشی زده میشد هرکی باید می دوید تو اتاق خودش و جیک نمیزد تا صبح و صبح هم کسی حق نداشت زیاد بخوابه تقریبا یه چیزی تو مایه های پادگان این در حالی بود که خونه اونا قانون فرزند سالاری اجرا می شد و حرف حرف بچه ها بود! خواهر کوچیکه که انقدر لوس و ننر و بلبل زبون بود که اصلا دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. زبون داشت اندازه مار کبرا! جالبه که همه هم تشویقش می کردن که به به فلانی جواب همه رو میده و از هیچ کس حرف نمی خوره! ماشااله ماشااله! خوب حالا با این اوصاف تصور کنید عرفان چطوری تو خونه ما داشت سر می کرد! شبها دیر می اومد و بابام از صدای زنگ عرفان بیدار میشد و چپ چپ و راست راست نگاهش می کرد و اخمهاش رو گره می کرد ، عرفان هم اصلا به روی مبارک نمی اورد و سوت بلبلی میزد و می اومد تو اتاق من! یا اینکه نصف شب انقدر سر و صدا راه می انداخت و بلند بلند حرف میزد که بابام بیدار میشد و اینجور مواقع چهره اش بی شباهت به اژدهایی که آتیش از دهنش بیرون میزنه نیست! به عرفان می گفتم یه کم رعایت کن آخه این چه وضعیه؟ می گفت تو خونه ما توپ بترکونی کسی بیدار نمیشه من عادت ندارم! واقعا هم راست می گفت تو خونه اونا اگه مادر و پدر خواب بودن و بچه ها پارتی راه می انداختند مامان و بابا متوجه نمیشدن! هزار ماشااله اعصاب آسوده !!! موقع خواب مثل شلمان بیهوش میشدن ، من خودم بارها شاهد بودم که خواهر کوچیکه از مدرسه اومده بوده و ساعتها پشت در زیر بارون نشسته بوده و مادر خواب تشریف داشته و در رو باز نکرده منم خودم و زده بودم به خواب که آره منم وقتی می خوابم مثل شما میمیرم و نمی شنوم که برم در رو باز کنم شیطان. عادت بد دیگه ایی که داشتند تا پاسی از شب گذشته مشغول حرف زدن بودند و مثلا 5 نفری تا 5 صبح می نشستند و حرف می زدن! حالا خدا رحم کرد 6 نفر نبودن وگرنه تا 6 صبح حرف میزدن خنده وای خدا بده برکت فک که نبود ، کنتور هم نمی انداخت ، یه سره حرف می زدن اگه من احیانا اونجا بودم وسط حرفهاشون بیهوش میشدم و جنازه ام توسط عرفان می رسید به اتاق خواب! البته از حق نگذریم مادر شوهرم اصلا پر چونه نبود و فقط گوش میداد و گاهی تیکه می انداخت و نکات ریز بیان می نمود! و فردا صبح هم پدر خانواده می رفت سرکار قبراق و سرحال ( چون وسط حرفها چرت هم میزد) و مابقی می خوابیدن تا لنگ ظهر و من بخت واژگون نظاره گر اموات بودم تا ببینم کی اندرون سور اسرافیل دمیده می شود و مردگان بر می خیزند ، اما دست آخر خودم مجبور میشدم رستاخیز به پا کنم چون همونطور که فرمودم سور اسرافیل که سهله عذاب قوم عاد و ثمود هم کارگر نمی افتاد. در حالیکه همونطور که عرض کردم خونه ما سر شب خاموشی زده میشد و حالا عرفان که خوابش نمی اومد!!! تازه می خواست فیلم نگاه کنه! چند صد تا فیلم از کلوپ می گرفت و می اومد به نوبت تا صبح با برادرم نگاه می کرد و من و خواهرم هم وسط فیلمها غش می کردیم و من فلک زده هم صبح جنازه وار می رفتم سرکار!

یه دفعه دیگه واقعا از این همه تضاد به ستوه اومده بودم و بدجوری قاطی کرده بودم و خدا می دونه که خیلی هم بد قاطی می کنم و هر آنگاه که قاط بزنم عرفان موش وار فرار رو بر قرار ترجیح میده! بعد از انجام مراحل آبکشی عرفان رفتم پیش بابا و شروع کردم به شیون و فغان و زاری که این اینطور و اونطور و ما خیلی با هم فرق داریم و اصلا به درد هم نمی خوریم.........