قصه تازه 24
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱   کلمات کلیدی:

از من اصرار و از عرفان انکار ،‌ الا و بلا می گفت امروز آزمایش عدم اعتیاد نمیدم! گفتم خوب تو به من بگو چرا امروز آزمایش نمیدی؟ گفت آخه می ترسم حرفم و باور نکنی! گفتم من اگه قراره حرف تو رو باور نکنم و بهت شک داشته باشم باید خیلی احمق باشم که بلند شدم با تو اومدم آزمایشگاه برای آزمایشات ازدواج! گفت آخه من انقدر جلو تو سوتی دادم دیگه از این یه موردش خجلم! گفتم خوب اینطوری که بیشتر شک می کنم بهت! گفت راستش الان روی بُرد خوندم که حتی اگه مُسکن هم خورده باشی جواب آزمایشت مثبت میشه و من دیروز صبح سردرد داشتم و دو عدد قرص استامینوفن کدئین انداختم بالا! گفتم همین؟ گفت آره دیگه رو بُرد نوشته تا یه هفته قبلش نباید از این قرصا خورده باشی! گفتم خوب بیا بریم بپرسیم کی می تونی آزمایش بدی؟ قبول کرد و رفتیم پرسیدیم مسئولش گفت دیروز خوردی؟ عرفان پاسخ مثبت دادند ،‌ ایشون فرمود خوب امروز که ۴ شنبه است شما شنبه بیا آزمایش بده . به این ترتیب آزمایش موکول شد به شنبه.

بعد از گرفتن جواب آزمایش دیدیم که بله ما هر دو تالاسمی مینور داریم و نمی تونیم با هم ازدواج کنیم. به همین سادگی به همین خوشمزگی ..... داستان تموم شد برید همه تون سرکار بودید قهقههقهقههقهقههقهقهه برید دعا کنید تو داستان بعدی با یه نفر ازدواج کنم. ترشیدم رفت......

 روی ادامه مطلب کلیک کنید


پاراگراف بالا جهت مزاح بود ،‌ حالتون جا اومد؟

جواب آزمایش رو گرفتیم و تشریف بردیم ولایت عرفان اینا تا به درخواست مادرشون همونجا انگشتر بخریم آخه مادر عرفان فکر می کرد که من چون بچه تیرونم خیلی پر توقع می باشم و ممکنه جیبشون رو خالی کنم. منم نه گذاشتم و نه برداشتم یه انگشتری انتخاب کردم که مثل پر کاه بود! قیمتش شد ٣۵ هزار تومن ( سال ٨١ ). ایشون از این حرکت من شدیدا شرمنده گردیدن و به التماس افتادن که یه چیز سنگین تر بردار آبرومون میره ! اما من قبول نکردم تا آبروشون بره شیطان ضمنا مادر شوور جان همون لحظه که من پام رو گذاشتم خونشون جهت تشریف بردن برای خرید انگشتر فرمودند من تا حالاش رو کاری ندارم شما دوتا چیکار (؟) کردید! از این به بعد باید محرم بشید و سریع زنگ زد یه نفر برامون صیغه محرمیت بخونه از پشت تلفن! جل الخالق از این چیزا من تا اون موقع ندیده بودم! برام تازگی داشت. منم زنگ زدم به پدرم گفتم ایشون اینطوری می فرمایند چکار کنم من؟ بابام گفت خیلی بیخود کرده در نبود ما برای شما صیغه می خونه گوشی رو بده بهش ، منم از ترس گفتم نه من قبول نمی کنم صیغه بخونه شما نگران نباش . انگشتر رو هم که خریدیم سریع بر می گردم لاهیجان! ولی مادر شوور گرامی صیغه تلفنی را جاری نمود و بعد رفتیم جهت ابتیاع انگشتری که ذکرش در بالا آمد. بعد از خرید هم هرچی اصرار کرد که بریم خونه خاله بزرگ عرفان ، برای شام دعوتت کرده من قبول نکردم و برگشتم لاهیجان.

اواخر مهرماه بود که خانواده عرفان اومدند تهران جهت عقد محضری. قرار نبود مراسمی باشه ولی مامان غافلگیرمون کرد و مراسم نامزدی هم تدارک دید و من و عرفان رو روز قبل محضر فرستاد برای خرید لباس نامزدی که مادرشوهر فرمودن عرفان که لباس داره لازم نیست شما براش چیزی بخرید سپیده اگه نداره ما براش بخریم!!! مامانم هی رنگ به رنگ میشد و نمی دونست چی بگه که عرفان درجا گفت مامان جان این چه حرفی بود شما زدی خودت هم ظاهرا متوجه نشدی نه؟ منکه می دونم شما منظور بدی نداشتی اینطور نیست؟ و مادرشوور جان سری به نشانه تایید تکون داد و بعدا در گوش عرفان پچ پچ کرد که از حالا داری از اینا طرفداری می کنی زن ذلیل؟ و این جمله بعدها توسط عرفان به گوش من رسید. باری به هرجهت ما رفتیم لباس نامزدی رو از جیب مبارک پدر شوهر خریدیم و مادر شوهر فقط خودش رو ضایع کرد چون پدر شوهر بسیار لارج تشریف داشتند و اصلا حساب یه قرون دوزار رو نمی کردند. توی محضر موقع عقد زمانیکه داشتند قند رو سر ما خالی می کردن مادر شوهر فکر می کنید چکار می کرد؟ دنبال نخ و سوزن می گشت جهت دوختن دهن من!!! منکه اون موقع از این حرفا سر در نمی اوردم ولی دیدم هی میگن سوزن داری؟ نخ اوردی؟ به مامانم گفتم اینا چی میگن چی پاره شده؟ دکمه لباس کسی افتاده مامانم با خنده گفت نه بابا جان تو سرت به کار خودت باشه ولشون کن ، بعد از عقد فهمیدم زبون من رو داشتن سر عقد می دوختن! قهقهه 

من برای این مراسم آرایشگاه هم نرفتم و خودم به کمک خاله ام که آرایشگر بود یه سرخاب سفیدابی کردم و اومدم توی مجلس. مادر شوهرم به محض روییت من فرمودند واه واه چرا خودت و سیاه کردی؟ (آرایش برنزه کرده بودم علاوه بر اینکه اون سال انقدر دریا رفته بودم خودم حسابی برنزه شده بودم) چرا سفید کننده نزدی؟ حداقل یه رژ لب قرمز! می زدی که صورتت روشن تر بشه ! من اما به روی مبارک نیاوردم و رژ لب کالباسیم رو  قهوه ای کردم! عرفان هم در دفاع از من گفت من اینطوری دوست دارم مامان. الان این شکلی مده ، ‌سفید و قرمز مال زمان شما بوده! موقع رقصیدن هم هی پشت پلک نازک می کرد که چرا دستت میره بالا! آخه گفتم که اینا مومن بودن و من از سر لجبازی لباس نامزدی آستین حلقه ایی برداشته بودم و مادر شوهرم داشت دق مرگ میشد که آبروش رفته! خواهر شوهرم هم اون وسط جوگیر شده بود و روسریش رو برداشت و موهای خوشرنگش رو سشوار کشید و اومد وسط حال قر نده پس کی قر بده! مادر شوهرم نه حریف دختراش میشد و نه پسرش این بود که خودش هم بلند شد اومد وسط دِ برقص اونم با روسری! یادم رفت بگم هلیا هم بدون دعوت اومده بود! هلیا رو که یادتونه؟ همون که حلقه عرفان رو غصب کرده بود. حالا یه پارچه ریش ریشی بسته بود دور کمرش و هی عربی می رقصید برای عرفان! از بس قر و قمزه اومده بود همه دخترای فک و فامیل به من می گفتن سپیده این دختره چی می خواد از جون عرفان؟ منم می خندیدم می گفتم ول کنید بابا خوب شما هم بلند بشید با عرفان برقصید تا دلتون خنک بشه ! اینطوری شد که به ترتیب همه دختران مجرد قوم و خویش یه دور با عرفان رقصیدن تا دل هلیا رو بسوزونن! زمانی هم که انگشتر رو اوردن تا بچپونن تو دست من مادرشوهرم هی در گوش من پچ پچ می کرد که بگو این انتخاب خودت بوده فکر نکنن ما نخواستیم برات انگشتر سنگین برداریم! (خانواده ما اصلا اهل این حرفا نیست و اصلا و ابدا به این چیزا توجهی نمیشه) . بعد از اتمام بزن و بکوب و برقص و خودکشی من و عرفان جیم شدیم و با همون سر و وضع دوتایی سوار ماشین شدیم و رفتیم الواطی. شب هم خسته و کوفته رفتیم لالا.

فردا صبحش عازم لاهیجان شدیم جهت ادامه تحصیل. ترم آخر بودم و واحد سنگین برداشته بودم ،‌ عرفان ولی چون ترم ٩ بود زیاد واحد نداشت و قصد داشت خونه اش رو پس بده و یا رفت و آمد کنه یا اینکه خونه ما بمونه. آخر هفته هم دائم غرغر می کرد که بیا خونه ما! منم اصلا حوصله قوم شوهر رو نداشتم و سعی می کردم نرم. به هر حال اون ترم هم تموم شد و من خونه رو تحویل دادم ولی یه سری کارهای فارغ التحصیلی داشتم که مجبور بودم هر از گاهی برم لاهیجان و به خاطر این کارها که واقعا هم از الطاف کارکنان اونجا تمومی نداشت مدام در راه بودم و مجبور بودم روزهایی که فردا صبحش لاهیجان کار داشتم خونه آتنا بمونم و بقیه روزها رو خونه مادر شوهر در شهری دیگر. یه روز من و عرفان تو خیابون بحثمون شده بود که گشت ار/ شا/ د آژیر کشان اومدن ما رو دستگیر کنه که چه نسبتی با هم داریم. خوشبختانه زیاد انسانهای گیری نبودن و با دیدن عکس نامزدیمون که تو کیفم بود رضایت دادن و البته بسی فیض بردن از مدل لباس و مو و آرایش من!

بهمن ماه که دیگه کارای دانشگاه به اتمام رسید مامانم گیر داده بود که یه مراسم مفصل برامون تو تهران بگیره چون همه دوستان و آشنایان رو نمی تونست توی عروسی شمال دعوت کنه و من و عرفان هم از خدا خواسته گفتیم باشه. همه خریدها و کارها انجام شد و انصافا هم هر چیزی که به عهده خانواده داماد بود تمام و کمال انجام شد ولی سر لباس عروس بساطی داشتیم! مادر شوور دستور داده بودن چون مجلس درهم است لباس عروس باید پوشیده باشد و من هم لج کرده بودم که هرجوری دلم بخواد لباس میگیرم و به اون ربطی نداره! از اون اصرار که لباس رو اجاره کن و من لجبازی که نه می خوام یادگاری نگه دارم باید بخرم. و در آخر هم چون عرفان طرف من بود لباس رو خریدیم و البته برام دوختن لباسی با یقه ایی بسیار باز در واقع دکلته تا چند سانت پایین تر از شونه هام و اینطوری به مادرشوور جان ثابت نمودم که حرف حرف نوروزیه و دیگه نطق نفرمایید ، به این ترتیب مادر شوهر مجبور شد با فامیلهایی که شدیدا متعصب بودن تماس حاصل فرمایند و بگویند این مراسم مناسب روحیات شما نیست ،  بهتره که تشریف نیارید و اینطوری مانع آبروریزی خود شدند! و از اون به بعد مادرشوور جان دیگه افاضاتی نفرمودن. البته یه مقدار زرنگ بازی هایی در اوردن که به موقعش میگم.

مراسم به خوبی انجام شد و اون شب یادمه برف سنگینی تو تهران شروع شده بود و بعد از اتمام مجلس ما رفتیم برف بازی اونم با لباس عروس! نه اینکه همه دوستان و هم کلاسی های من و عرفان اعم از دختر و پسر توی جشن حضور فعال داشتند جشن بیشتر شبیه به پارتی بود تا چیز دیگه و موقع برف بازی هم تا جایی که میشد گلوله برفی نوش جان کردیم و ساعت ۴ صبح که رسیدم خونه پدریم من دیگه نا نداشتم که لباس عروس رو از تنم در بیارم و همونطوری غش کردم تا صبح!

و بدین سان دوره خوشی های ما به پایان رسید و تازه فصل جدیدی از زندگی شروع شد ،‌ عرفان باید کار پیدا می کرد اونم تو تهران و تکلیف سربازیش معلوم میشد تا پدر بنده اجازه بدهند عروسی شمال برگزار بشه  و ما بریم خونه خودمون که قرار بود پدر عرفان بخره! و امان از این پدر عرفان که فقط خوب بلده حرف بزنه و توی عمل؟؟؟؟