قصه تازه 23
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩   کلمات کلیدی:

روز موعود فرا رسید ، هفته آخر شهریور بود و هوا کم کم خنک شده بود ،‌من اما از بس اون سال رفته بودم دریا شبیه سیاه پوستا شده بودم ،‌برنزه برنزه ! این در حالی بود که می دونستم مادر عرفان نه اینکه شمالیه عاشق دخترای سفید و بور و چشم رنگی و این چیزاست!!! البته عکس من رو قبلا دیده بود و تقریبا می دونست اون چیزی نیستم که اون حداقل از لحاظ ظاهری انتظارش رو داشت اما خوب پسرش اینطوری دوست داشت مژه . قرار بود ساعت ٧ بیان و ساعت ١٠ دقیقه از ٧ گذشته بود و هنوز ازشون خبری نبود. پدر من هم شدیدا وقت شناس و وقتی میگه ساعت ٧ یک دقیقه هم اونور تر نمیشه ،‌بدجوری دلشوره داشتم زنگ زدم به عرفان و پرسیم کجایی پس؟ گفت والا انقدر این شهرتون شلوغه و ترافیک داره که تو ترافیک گیر کردیم از یه طرف هم خوب آدرس رو بلد نیستیم ،‌گل فروشی هم شلوغ بود ولی دیگه تا یه ربع دیگه میرسیم. آهی کشیدم و تلفن رو گذاشتم و به پدرم گفتم اینا به تهران زیاد وارد نیستند دنبال آدرس می گردند برای همین دیر شده! دیگه چیزی نگفت و نشست روی مبلی که رو به روی ساعت بود و به ساعت نگاه می کرد انگار که داشت حساب می کرد چند دقیقه و چند ثانیه تاخیر دارند که نمره منفی بهشون بده!

روی ادامه مطلب کلیک کنید


خلاصه ساعت ٧ و نیم زنگ در به صدا در اومد و من دست پاچه پریدم پشت مامانم و گفتم بدو زود باش در و باز کن. صدای قلبم و از توی حلقم میشنیدم! رفتم دور ترین نقطه سالن ایستادم و چشم دوختم به در ورودی. اول مادرش وارد شد ،‌ من تا اون موقع مادرش رو ندیده بودم زنی سبزه رو با مانتو و روسری که کیپ تا کیپ صورتش بود و حسابی محجبه بود. می دونستم مومن هستند ولی انتظار داشتم مادرش رو با چادر ببینم اما بعدا از عرفان شنیدم که تازگیها حجاب برتر رو گذاشته کنار! بعد پدر خانواده وارد شد و پشت سرش عرفان با کت و شلوار مشکی با یه دسته گل اندازه خودش و دوتا خواهرش که قبلا عکس اونا رو دیده بودم و یه دفعه هم توی تولد پسر عموش زیارتشون کرده بودم. دو تا دختری که خدایی مثل پنجه آفتاب بودند و زیباییشون انکار ناپذیر بود. نشستند و پدرم سر صحبت رو راجع به چیزای معمول باز کرد ،‌ منم مثل مجسمه نشسته بودم و از جام تکون نمی خوردم ،‌مادرم براشون چای اورد و پذیرایی کرد ولی من همچنان صم و بکم نگاه می کردم. هر کی نمی دونست می گفت وای چه دختر بی سر و زبونی آخه بمیرم چه خجالتیه! طفلک هنوز دست چپ و راستش رو هم تشخیص نمیده می خواد عروس هم بشه....

کم کم پدر عرفان که انگار برای خودش اومده بود خواستگاری و حسابی عرق می ریخت از خجالت رفت سر اصل مطلب! بابا هم سوالاتی از قبیل شغل آقای داماد و خونه و زندگی و چیزایی که تو این جور مراسم رسم هست پرسید و پدر آقای داماد قول داد برای عرفان خونه بخره و شغلش رو هم بلافاصله بعد از گرفتن مدرکش تضمین کرد و سربازیش رو هم گفت که معافش می کنه . پدرم چندان قانع نشده بود ولی چیزی نگفت. مراسم به اتمام رسید و بعد از رفتن اونا من گوشام رو تیز کرده بودم که ببینم بابا چی میگه؟ به نظر مخالف نمی اومد ولی یه کم در مورد کار عرفان نگران بود.

خیالم که از طرف پدرم یه کوچولو راحت شد زنگ زدم ببینم مادر عرفان چی گفته. عرفان گفت مامانم گفته حالا زوده! گفتم ببخشید وقتی داشتید می اومدید مامانت نمی دونست زوده؟ گفت میگه تو خیلی سیاهی! گفت بهش بگو نه که خودش خیلی سفیده؟ تازه من دریا رفتم برنزه شدم سیاه نیستم که! عرفان گفت ولش کن بابا یه چیزی میگه برای خودش اصل بابامه که شدیدا از بابات و خانواده تون خوشش اومده میگه اصلا فقط همین دختر رو باید برای عرفان بگیریم! گل از گلم شکفته شد و با خیال راحت رفتم که بخوابم.

هفته بعد مادر عرفان زنگ زد که اگه موافق هستید تشریف بیارید شمال که یه جلسه هم ما در خدمتتون باشیم. طبق عرف ما هم باید می رفتیم دیگه و در واقع جلسه دوم که بله برون بود رو اونجا برگزار کردیم. مادر عرفان می گفت راه دوره و سخته که هی ما بیاییم و شما بیایید اگه موافق هستید همون روز که میایید راجع به مهر هم حرف بزنیم و چند هفته دیگه ما بیاییم برای مراسم نامزدی و انگشتر بیاریم و عقد کنیم و این حرفا.

صحبت راجع به مهر ولی چیز دیگه ایی بود ،‌ اونا می گفتن ١۴ تا به حق ١۴ معصوم! مادر عرفان می گفت ما مهریه بالا رو شوم می دونیم! اما پدر عرفان گفت هرچی شما بگید ، پدر منم تو رو دربایستی گیر کرد و نگفت تاریخ تولد عروس نیشخند . منکه خودم اصلا برام مهم نبود مهرم چندتا باشه به خودم بود می گفتم هیچی! ولی پدرم ول کن نبود منم دیگه چیزی نگفتم تا خودشون بالاخره به توافق رسیدند. من و عرفان اون وسط هی به هم نگاه می کردیم و قربون صدقه همدیگه می رفتیم و اصلا تو باغ نبودیم که اینا چی میگن. مادر شوهرم اما مثلا می خواست گربه رو دم حجله بکشه و هی خورده فرمایش داشت! می گفت عروسم باید سرکار بره دوست ندارم تو خونه بمونه! باید کمک خرج باشه!  اینجا میاد باید کار کنه نباید بشینه نگاه کنه و ..... منم هی لبخند ملیح بهش میزدم که دارم برات تو حالا هی ببر و به دوز!

چند روز بعد من و عرفان قرار بود بریم برای آزمایشات ، چون من و عرفان لاهیجان بودیم و کلاس داشتیم و نمی تونستیم بیاییم تهران یا شهر عرفان اینا برای همین همونجا رفتیم برای آزمایش. اول باید می رفتیم از محضر نامه بگیریم و ما مثل دو تا کفتر خل و چل اشتباهی رفتیم دفتر اسناد رسمی و گفتیم می خواییم ازدواج کنیم! قهقهه اون یارو بنده خدا هم یه کم به ما کفتر چایی ها نگاه کرد و گفت خوب به سلامتی من چه کاری باید براتون بکنم شاهد می خواید؟ گفتم نه نامه می خوایم ! گفت خوب باید برید دفتر ازدواج و طلاق اینجا دفتر اسناد رسمیه خندهدرد سرتون ندم که رفتیم و آزمایشگاه و باید چند نوع آزمایش از جمله آزمایش اعتیاد می دادیم و عرفان راضی نمیشد آزمایش اعتیاد بده و به منم نمی گفت چرا نمی خواد آزمایش عدم اعتیاد بده ، کم کم داشت شک برم می داشت که نکنه چیزی مصرف می کنه ......