قصه تازه 22
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦   کلمات کلیدی:

خوب و اما ادامه ماجرا :

ترم ۶ رو تموم کرده بودم و ترم تابستون هفته آینده شروع می شد و من هم واحد برداشته بودم که ٧ ترمه تموم کنم. با اینکه انقدر خوش می گذشت نمی دونم چرا عقلم پاره سنگ برداشته بود و تصمیم گرفته بودم ٧ ترمه تموم کنم. فکر کنم یه جورایی کل کل داشتم با بعضیا! آخه دوستای نزدیکم همه به ١٠ ترم هم می رسیدند و اگه محدودیتهای دانشگاه نبود اصلا قصد داشتند ۴ سال رو ٨ سال کش بدن و با مدرک دکترا بیان بیرون خنده  اما من چون چند تا هم کلاسی داشتم که حسابی مخ بودن و همیشه شاگرد اول بودن و اتفاقا پسر هم بودن و ازقضا کلی هم با هم دوست جون بودیم می خواستم کم نیارم و ترم بعد از تابستون رو هم اگه اشتباه نکنم ٢۴ واحد گرفتم و والسلام ٧ ترمه تموم کردم.

تو خاکی نرم ، آره خلاصه اون یه هفته رو که تهران بودم رفته بودم خونه یکی از دوستای دوره دبیرستانم که تو این مدتی که من شمال بودم چند بار پیشم اومده بود و دیگه بد بود من نرم پیشش. همینطوری که غیبت می کردیم حرف از فال قهوه و این چیزا شد و اونم گفت یکی رو سراغ دارم که خیلی خوب فال میگیره منتها راهش خیلی دوره میای بیریم پیشش؟ منم که بی کار گفتم بریم. زنگ زدیم که وقت بگیریم گفت امروز وقت ندارم و باشه برای فردا! (خدایی چه پولی به جیب می زنن جماعت فالگیر!) فردا صبح راه افتادیم به سمت منیریه و بالاخره خونه رو پیدا کردیم و رفتیم تو. یه زن چاق گنده اومد جلو و گفت برید تو اتاق تا من براتون قهوه بیارم. بعد از خوردن قهوه شروع کرد به فال دیدن. هرچی بیشتر می گفت من دهنم باز تر میشد! واقعا برای اولین بار بود میدیم یه فالگیر ( که البته خودش به خودش می گفت روشن بین) انقدر قشنگ گذشته و حال رو میگه بعد از اینکه گذشته عرفان رو برام گفت و من تا اونجا که می دونستم دیدم درست میگه رفت سراغ آینده. حالا آینده اش رو که اون موقع نمی دونستم درست میگه یا نه ، ولی در مورد آینده اینطوری گفت :

 تو یه پسری رو دوست داری که تا ۴ وعده دیگه یه سند بخت براش افتاده و اون رو امضا می کنه! 

من : ۴ وعده دیگه یعنی کِی میشه؟ 

اون : از ۴ هفته دیگه شروع میشه و ممکنه بشه ۴ ماه دیگه یا حداکثر ۴ سال دیگه

من : افسوس آخ

اون : آره می گفتم. مادرش اولش مخالفه چون می خواد که اون با فامیل خودش وصلت کنه!

من : آره یه فامیلی دارن اون وره آبه می خواد اون و براش بگیره بفرستتش اون ور. حالا با اون ازدواج می کنه؟

اون : بذار ببینم ، نه با اون کسی که خودش دوست داره ازدواج می کنه نگاه کن ته فنجون رو ( من یه نگاه می اندازم و یه سری خط کج و کوله میبینم و هیچی نمی فهمم الکی می گم آره دیدم. حالا خودمم نمی دونم چی دیدم) نگاه کن یه قلب افتاده که اون با دختری که دوست داره توشه ولی اون ور تر بیرون از قلب دختریه که براش درنظر دارن که با اون ازدواج نمی کنه!

من تو دلم : آخیش خوب خیالم راحت شد.

اون : خودش از یه خانواده روحانیه ، داشتن چنین خانواده ایی همیشه مانع بوده که دنبال کار ناشایست بره از آبروی خانواده و به خصوص پدرش خیلی می ترسه.

من : آرهههههههههههههههه

اون : جدش دو دفعه زندگیش رو نجات داده ، جد تندی داره ، ببینم سید هستن؟

من : آرهههههههههههههههه

اون : همون دیگه ، یه بار دیگه هم نجاتش میده ! این پسر همه اش در خطره تصادفه . زیاد تو جاده میره و میاد؟

من : آرهههههههههههههههه

اون : بعد از ازدواج هم از ایران میره

من : اِ شما که گفتی با اون دختره که اون وره آبه ازدواج نمی کنه!

اون : با اون که ازدواج نمی کنه ولی از ایران میره دیگه ، چطوریش رو نمی دونم اینجا معلوم نیست ولی با زنش میره.

من نا امید از همه جا میگم خوب دیگه

اون : بلا گرفته شیطون هم هست مواظبش باش. خیلی رفیق بازه

من : اَه خودم میدونم ، این یه کار رو نتونستم ترکش بدم.

بقیه اش رو یادم نیست دیگه ، خلاصه ما با دلی افسرده و پژمرده که نفهیمده بودیم بالاخره عرفان تا 4 وعده دیگه با کی ازدواج می کنه برگشتیم خونه و دقیقا یادمه چند روز بعدش 15 تیر ماه 81 بود که راهی شمال شدم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


اون سال عرفان هم ترم تابستونی برداشته بود که بلکه 9 ترمه تموم کنه! از خاطرات تابستون اون سال بگذریم مثل بقیه تابستونها بود ، غیر از یک روزش که من می خواستم برم خونه عرفان که همسایه مون بود  و با شلوار جین و یه تی شرت و یه کلاه که تا رو چشمام پایین کشیده بودم رفتم دم در خونشون تا بیاد در رو باز کنه دختر همسایه شیطون از خونه بغلی پرید بیرون و بر و بر من و نگاه می کرد تا ببینه من خودمم یا یکی دیگه هنوز تو شیش و بش بود که من رفتم بالا. عرفان گفت نگران اون نباش پیمان چنان سرکارش گذاشته که عمرا به کسی حرفی بزنه! من با خیال راحت شروع کردم به غرغر کردن که این ترم ترم آخر هستم و دیگه میرم تهران و تو دستت بهم نمیرسه و 4 ، 5 ماه دیگه بیشتر نمونده. برم تهران یه دفعه دیدی تو رو یادم رفت ، قول نمیدم با تو بمونم و از این حرفها. یه دفعه دیدم طفلک مثل ابر بهار داره اشک میریزه و میگه آخه من چیکار کنم مامانم میگه حالا زوده! خوب راست هم میگه. من گفتم نه خیر مامانت می خواد اون فامیلتون که سوئد هست رو برات بگیره همونطور که گریه می کرد گفت نه بابا من که به حرف اون گوش نمیدم. بعد یه دفعه عین این برق گرفته ها گفت تو از کجا میدونی مامانم همچین قصدی داره؟ گفتم خوب دیگه! گفت دیگه دارم بهت شک می کنم که تو خونه ما هم میکروفون کار گذاشته باشیا! من غش و ریسه رفته بودم از خنده و می گفتم آره خدا رو چه دیدی شاید هم این کار رو کرده باشم! بعد از کلی کش و قوس پیرامون موضوع ازدواج من با حالت قهر بلند شدم بیام بیرون دم در جلوم ایستاد و گفت یک ماه به من فرصت بده ، بذار این ترم حداقل تموم بشه تا من یه کاری بکنم. گفتم باشه فقط یک ماه و پیروزمندانه از در اومدم بیرون.

امتحانات شهریور تموم شد و مامان و بابا با خواهر و برادرم اومدن شمال پیشم تا با هم برگردیم. تو این مدت عرفان زنگ زد به مامانم که هفته آینده مامانم زنگ میزنه بهتون برای قرار روز خاستگاری! من که شوکه شده بودم نمی دونستم عرفان تو خونه چی گفته یا چیکار کرده که به این راحتی مادرش راضی شده بیاد خواستگاری! مامانم هم به بابام گفت و بابام شدیدا متعجب که این یه دفعه از کجا پیداش شده شروع کرد به سین جیم من که خودش چکاره است ؟ باباش چکاره است؟ جد و آبادش چه کاره هستن؟ کی به کیه و چی به چیه و خلاصه نفس من و برید از بس یه سره سوال کرد. بعدش هم گفت من باید ببینمشون تا نظرم رو بگم فکر نکن همین که تو بخوای حله!

تازه دلشوره افتاد به جونم که حالا چی میشه؟ ولی از یه طرف هم خودم رو دلداری میدادم که عرفان از همه لحاظ با محسن فرق داره و بابام هم متوجه میشه که دیگه از اون همه تضادی که با محسن داشتم این بار دیگه خبری نیست.

رفتیم تهران و روز خواستگاری فرا رسید..........

پ . ن : می خوام اگه بذارن از این پست به بعد رو بدون پسورد بنویسم. تا ببینیم چه شود ، اگه بازم سر و کله مزاحما پیدا شد مجبورم مجدد رمز و رازیش بکنم.