خاطرات من 11
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥   کلمات کلیدی:

چند روز بعد از رسیدنم به تهران محسن با خوشحالی زنگ زد که مادرم و خواهرام تصمیم دارند پنج شنبه با گل و شیرینی خدمت برسند! وای خدا دنیا رو سرم خراب شد ، عجب غافلگیری بود! حالا باید چیکار می کردم؟ چی باید می گفتم؟ آره هنوزم خیلی دوستش داشتم ولی یه جورایی به انتخابی که کرده بودم ایمان نداشتم . گفتم باشه بگو زنگ بزنند به مامانم خودشون قرار بذارند. مامانم با پدرم صحبت کرد و پدرم گفته بود اشکال نداره می تونن بیان ولی بگو فقط در جهت آشنایی! همین و بس.

روز موعود فرا رسید ، اونا خواسته بودن که اگه جهت آشناییه پس آقایون تشریف نیارند و فقط خانمها باشند. چقدر از این خانم و آقا کردن بدم می اومد ، تازه فهمیده بودم حتی موقع غذا خوردن هم آقایون رو از خانمها جدا می کنند! آخه تفاوت تا کجا؟ چرا داشتم این همه توی این رابطه پیشرفت می کردم؟ خودم هم نمی دونستم؟ مادر محسن همراه با سه خواهرش اومده بودند. یکی از خواهراش نتونسته بود بیاد. مادرش برخورد خیلی خوبی داشت ، کاملا مشخص بود دنیا دیده است و بلده که با یه تازه عروس باید چطوری برخورد کنه. اما یکی از خواهراش انگار که می خواست گربه رو دم حجله بکشه. من اون روز یه پیراهن بلند که یه کمی هم اسپرت بود و حالت دخترانه ایی داشت پوشیده بودم و آرایش کمی داشتم ، ابروهام رو هم با وجود تمام مخالفتهای محسن برداشته بودم و دیگه حالت یه دختر بچه مدرسه ایی رو نداشتم .  موهام رو هم از وقتی رفته بودم شمال کوتاهِ کوتاه کرده بودم و چقدر هم این کوتاهی بهم می اومد. بعد از کمی حرفهای معمولی همون خواهر گفت والا زمان ما دخترای دم بخت موهاشون رو کوتاه نمی کردند و ابرو بر نمی داشتن! مادرش سریع جواب داد اون مال زمان شما بوده الان زمونه فرق داره! همونجا فهمیدم اگر با این خانواده وصلت کنم از زخم زبان مادر شوهر اگه نجات پیدا کنم حتما اسیر یکی از این چهار خواهر شوهر خواهم شد! موقع رفتن هم یکیشون گفت من می خوام خونه بخرم میشه خونه تون رو ببینم؟ و به این ترتیب تمام خونه رو مورد بررسی قرار دادند!

بعد از این مراسم محسن دیگه واقعا بهش الهام شده بود که همسر قانونی منه و حق دخالت در کلیه امور زندگی من رو داره! چند روز بعدش هم دست من رو گرفت و برد تا برای خونه آینده مون تلویزیون و میز و ضبط بخره و با انتخاب من همه رو خرید! توی عمل انجام شده قرار گرفته بودم ، مثل یه آدم آهنی داشتم توی یه مسیر از پیش تعیین شده حرکت می کردم ولی پشتم به پدرم گرم بود و می دونستم هر آن بتونم به این دل لامذهب غلبه کنم تنهام نمیذاره. تعطیلات بین دو ترم تموم شد و من مجددا به شهر محل تحصیل مراجعت کردم.

سعی کردم به بهانه درس مکالمات تلفنیم با محسن رو کمتر کنم بلکه مهرش از دلم بیرون بره. اون هم که دیگه تقریبا مطمئن بود که مال خودشم قبول کرد که کمتر با هم صحبت کنیم. اوایل خیلی برام سخت بود و دقیقا حالت یه معتاد رو داشتم که از خماری درد میکشه. کم کم داشتم موفق میشدم اما یک روز ناغافل سر و کله محسن تو لاهیجان پیدا شد! تمام زحماتم به باد رفت ، باز تا نگاهم بهش افتاد اون چشمای سیاهش روزگارم رو به رنگ خودش کرد. چند روز بود که مدام زنگ میزد که بیام شمال؟ از اون اصرار و از من انکار! ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که به سرش بزنه و بیاد. خوب دله دیگه اونم کم طاقت شده بود ، دلش تنگ شده بود پنج ساعت تنهایی رانندگی کرده بود که بیاد من و ببینه انصاف نبود دلش رو بشکونم. زنگ زدم به مادرم و گفتم محسن اومده شمال به صاحبخونه تلفن کن و بگو می خواد بیاد خونه. مادرم هم همین کار رو کرد و محسن پاش به خونه شمال هم باز شد. ولی ازش قول گرفتم که دیگه تنها نیاد. تو این چهار سال رگ خوابش دستم اومده بود می دونستم چطوری باهاش حرف بزنم که نه نیاره. می دونستم شدیدا به قول خودش غیرتیه! بهش گفتم تو خوشت میاد دوست پسر یکی از همخونه های من بیاد اینجا در حالیکه من هم اینجا هستم؟ یه کمی رنگ و روش عوض شد و گفت نه دیگه نمیام بعد هم بلند شد و از خونه رفت بیرون. یکی دو روزی موند و بعد رفت تهران.

اسفند ماه بود و دانشگاه به قول بچه ها تق و لق! از چند روز مونده به چهارشنبه سوری دیگه همه کلاسها رو تعطیل می کردیم و می رفتیم هواخوری! تقریبا ده روز به عید مونده بود که اومدم تهران. محسن همیشه کادوهای تولد و عیدی های دوست داشتنی برام می گرفت. منتظر عیدی امسالش بودم.....