خاطرات من 9
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱   کلمات کلیدی:

دیگه کار محسن راه افتاده بود و جالب بود که حسابی هم گرفته بود و منتظر فرصت بود که بیاد برای امر خیر ولی من هی امروز و فردا می کردم . چند روز بود که حسابی تو گوشم می خوند که بیام؟ بیام؟ منم هی می گفتم حالا نه ، صبر کن بهت میگم. یه روز همینطوری که تو ماشین با هم گشت میزدیم باز هم سر از خونه خاله در اوردیم ، ای وای که این خونه خاله چقدر شوم بود! این دفعه درست دم در پدرم رو دیدم! وای که چه حالی شدم ، دنیا دور سرم می چرخید. از ماشین پیاده شدم بابام رو کرد بهم و گفت برو بالا! محسن موند و پدرم. قلبم داشت از حنجره ام میزد بیرون ، صدای نفسهام توی گوشم میپیچید و نمی ذاشت متوجه بشم چی دارن بهم می گن. گلوم مثل کسی که صحرا نوردی کرده باشه خشک شده بود. بالاخره مذاکره تموم شد و پدرم صدام کرد که بیام و باهاش برم خونه. توی راه حالات آدمی رو داشتم که تو خلسه فرو رفته ، پدرم هی سوال می کرد ولی اصلا یادم نمیومد که چی دارم بهش جواب میدم. وقتی خونه رسیدم اول یه بحث حسابی با مادرم کرد به خاطر اینکه رابطه ما رو ازش پنهان کرده بود ، اما از من نخواست که به رابطه ام پایان بدم . فکر کردم شاید نمی خواد عجولانه تصمیم بگیره و می خواد محسن رو محک بزنه. چند روز بعد که محسن رو دیدم گفت پدرم در مورد شغل و تحصیلاتش ازش پرسیده ، حدس میزم اولین سوالاتش همین ها باشه.

حدود یک ماهی رفتم شمال و تو این مدت تصمیم گرفتم که منطقی فکر کنم ولی باز هم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ازش دل بکنم ، خدایا چقدر سخت بود ، تو همون یک ماه هم انگار مرغ تشنه لبی بودم که مدام سراب میدیدم. هی خودم رو تصور می کردم که با محسن ازدواج کردم و مثل دو تا قناری عاشق برای هم چهچه می زنیم ، یه لحظه بعد ، از تصور اَنگ های نامربوطی که بهم می زد و دلم رو خون می کرد خودم رو تو دادگاه خانواده میدیدم. مدام تصمیم می گرفتم بهش بگم دیگه تمومش کنیم تا می اومدم عملیش کنم دست و دلم می لرزید. یاد آغوش گرمش خرابم می کرد ، چشمای شهلاش از جلوم دور نمیشد ، نگاههای عاشق کُشش هوش از سرم می پروند.

برگشتم تهران و هنوز از راه نرسیده رفتم به دیدن یار! محسن که خیلی دلتنگ بود و با دیدن من اشک از چشمای قشنگش سرازیر شد . پیتزا فروشی مامن امنی بود برام و هر روز خدا اونجا بودم و از دیدن محسن لذت می بردم ، دیگه برادرش هم کم کم بو برده بود و تا من رو میدید از مغازه می رفت بیرون. عشق ما بین دوستامون زبان زد بود و همه حسرت چنین عشق سوزانی رو داشتن. تو تمام اون روزایی که میرفتم به دیدنش متوجه نگاههای دخترایی که اونجا رفت و آمد می کردند بودم . محسن پسر جا افتاده ایی شده بود و در عین حال بسیار زیبا بود و این چیزی بود که از نگاه هیچ جنس مونثی دور نمی موند. اون روزها یه رمان می خوندم به اسم بامداد خمار ، خیلی شرح داستانش شبیه ماجرای من و محسن بود ، دختر و پسری از دو طبقه اجتماعی کاملا متفاوت که عاشق هم شده بودن فقط فرقش در زمان داستان بود که متعلق به عهد قاجاریه بود. عاقبتشون اصلا ختم به خیر نشد و این رمان هم مثل اون فیلم خیلی روم تاثیر گذاشت.

چیزی به اعلام نتایج کنکور نمونده بود ، خیلی ناراحت بودم که چرا درس نخوندم و تو رشته خودم شرکت نکردم ،مثل اینکه تازه عقلم داشت می اومد سرجاش. استعدادم بد نبود و می تونستم خیلی موفق تر باشم ولی این عاشقی کار دستم داده بود و حسابی از درس و مشق افتاده بودم ، تو آزمون منحصرا زبان شرکت کرده بودم ولی تصمیم گرفتم یک سال رو درس بخونم و سال آینده تو رشته خودم شرکت کنم. اما وقتی جواب کنکور اومد و من مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه لاهیجان و هم زمان همین رشته رو توی کرمان قبول شدم ، پدرم گفت که باید برم لاهیجان درس بخونم و یک سال موندن فایده ایی نداره. حالا می فهمم که می خواسته من رو از محسن دور کنه و به خاطر همین اون روز چیزی بهم نگفته بود چون تصمیمات دیگه ایی برام داشت. پدرم حس کرده بود که اگه من تهران بمونم باز همین آش و همین کاسه و درس نخواهم خوند.

زمان هجرت من رسید ، محسن اشک می ریخت و به پدرم می گفت اجازه بده من تهران بمونم . می گفت اصلا درس نخونه مگه چی میشه؟! پدرم صراحتا بهش گفت فعلا منم که براش تصمیم می گیرم و هر وقت درسش تموم شد و من بهش اجازه ازدواج دادم خودش می تونه برای خودش تصمیم بگیره! محسن برای بدرقه من اومد ترمینال و همچنان اشک می ریخت ، ولی من انگار یه کم سفت و سخت تر شده بودم ، می خندیدم و اصلا ناراحت نبودم ، حالتم برام غریب بود ، انگار که ناخودآگاه می خواستم از چیزی فرار کنم و حالا که این فرصت خودش جلوی پام سبز شده بود ازش استقبال می کردم ، این حالت من محسن رو به مرز جنون کشونده بود و اصلا تصورش رو هم نمی کرد که من با چنین روحیه ایی ازش جدا بشم.....