خاطرات من 6
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳   کلمات کلیدی:

بعد از بیست روز که به اصطلاح تقسیم بندی میشدن این بار هم تهران نیافتاد و خودش می گفت خواهرش داره باهاش لج بازی میکنه و از روی قصد و غرض این تصمیم براش گرفته شده! این دفعه افتاد سیرجانِ کرمان! وای اینجا دیگه از جای قبلی هم دور افتاده تر بود! نفسم واقعا راهش رو تو سینه گم کرده بود ، نمی دونستم چی بگم؟ نمی دونستم باید از دست این روزگار بخندم یا گریه کنم؟ اصلا فکرم دیگه کار نمی کرد ، فقط بهش گفتم زود به زود بیا ، زنگ  بزن ، زودتر تمومش کن... روزی که داشت میرفت ترمینال ازم خواست برم بدرقه اش ، اما نمی تونستم برم. پدرم خیلی دیکتاتور بود ، تا همونجای کار هم زیادی پیش رفته بودم. آره بدرقه اش نرفتم ولی روح و روانم باهاش رفت تا دشت کویر زیر اون ستاره های نقرابی. می دونستم آسمون کویر صاف و پر ستاره است ازش خواستم شبا قبل از خواب هر دومون تو یه ساعت به اون ستاره درشته نگاه کنیم و با هم حرف بزنیم.  حرف هر شب من زمزمه این اشعار بود : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم . شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ، باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ،پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم . تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت...
 بعد از یکسال خدمت مقدس سربازی برای ٩ ماه آخر منتقل شد به تهران و این اوج خوشبختی من بود. وقتی اومد یه سوغاتی برام اورده بود یه قطعه چوب حکاکی شده با عبارت تا شقایق هست زندگی باید کرد ، ازم خواست تا زمانیکه دوستش دارم اون رو نگه دارم . این ٩ ماه آخر برای خودش هم خیلی راحت بود چون تنها وظیفه اش رانندگی برای یک سرهنگ بود. صبحها قبل از رفتن به مدرسه می اومد دنبالم و می رسوندم مدرسه ، در واقع سرویس خصوصیم شده بود و هیچ جایی رو پیاده نمی رفتم. یه روز صبح قبل از رفتن به مدرسه یه بسته ایی بهم داد و گفت تا خونه بازش نکن ، اما طاقت نیاوردم و تا رسیدم مدرسه بازش کردم ، یه کاست سنتی ایرانی بود که عنوانش بود : بی تو هیچم ... وقتی عنوانش رو دیدم دل تو دلم نبود که خود موزیک رو بشنوم و امان از اون لحظه ایی که موزیک رو شنیدم ، خدایا این چه شوری بود که تو دلم موج میزد؟ مست میشدم ، گیج می خوردم ، سرم سنگین میشد ، یه لحظه داغ میشدم و یه لحظه یخ می کردم . اما تمام تمنای جانم یک چیز بود ، آره حرف دلم رو زدی من هم بی تو هیچم .

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ، دوریش عاشق ترم کرده بود و حالا که نزدیک شده بود دیگه مجنون وار دور هم می چرخیدیم . همیشه برام این شعر رو زمزمه می کرد : 

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم

همه رو بجون خریدم ولی از تو نبریدم

هر جا رفتم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویام همه جا به تو رسیدم

دیگه روزای آخر سربازی بود و من هم سال آخر دبیرستان بودم ، چند روز بود یه حرفی رو هی قورت میداد تا بالاخره پشت تلفن بهم گفت : دیگه طاقتم تموم شده ! من هاج و واج موندم نفهمیدم چی میگه ، گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت واقعا دیگه کم اوردم نمی تونم دیگه بیشتر از این صبر کنم می خوام بیام خواستگاری!

زمین و زمان دور سرم می چرخید ، خوشحال نبودم نه ، خیلی هم ناراحت بودم . نه از اینکه می خواست با هم ازدواج کنیم ، از تصور چهره پدرم خون توی رگهام منجمد میشد. محــــــــــــال بود موافقت کنه! اون تازه 21 سالش شده بود و من 18 سال! هرچی می خواستم عقل و احساس رو قاطی نکنم خود به خود گیرپاژ می کردم. مونده بودم چطوری حالیش کنم که تو رویاش هم تصور نکنه من هنوز دانشگاه نرفته ، پدرم با ازدواجم موافقت کنه! اونم با کسی که دیپلمه و کارش مکانیکی! برای من مهم نبود چون اون زمان با چشم دلم نگاه می کردم ولی پدرم آدمی نبود که چشمای عقلش رو ببنده. تازه اول ماجرا بود ، خودش می دونست که خیلی اختلاف داریم ، از همه لحاظ فرهنگی ، اخلاقی ، خانوادگی ، تحصیلی ...... بارها بهم پیشنهاد کرده بود که قبل از اینکه دیر بشه از هم جدا بشیم چون وصله هم نیستیم ولی نه خودش می تونست به پیشنهادش عمل کنه و نه از من بر می اومد. همیشه می گفت من نمی تونم تو رو خوشبخت کنم تو لیاقتت بیشتر از اینهاست ، دوست ندارم به پای من بسوزی ، اما من از این سوختن لذت می بردم. به خاطر همین بود که از درخواستش شوکه شده بودم و نمی دونستم چی بگم. به هر زحمتی بود تلفن و قطع کردم تا به مغزم فشار بیارم که یه مدتی از این فکر صرف نظر کنه بلکه فرجی بشه. خوشبختانه هنوز مغزم کار می کرد و ایده خوبی به ذهنم خطور کرد.........

پ. ن 1: ببخشید که این پست انقدر اشعار نغز داره ، از این پست به بعد سعی می کنم زیاد شرح عاشقی ندم وگرنه این قصه سر دراز داردزبان

پ. ن 2: قسمت چهار خیلی کلی نوشته شد و می تونستم تو یکی دوتا پست بعدش تمومش کنم اما حرف یکی از دوستام روم تاثیر گذاشت و اینطوری ادامه دادم. به نظرتون قسمت چهار رو حذف کنم ؟