خاطرات من 5
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢   کلمات کلیدی:

همیشه بعد از اینکه از مدرسه می اومدم یه چرتی میزدم چون شبها معمولا خیلی دیر می خوابیدم و دیگه نیمه های روز بیهوش بودم. یک روز که طبق معمول اون ساعات روز خواب بودم تلفن زنگ خورد و با شنیدن صدای یه پسر از اون طرف خط چشمام باز شد. شروع کرد به حال و احوال و چاق سلامتی ولی من هرچی به ذهن خواب آلوده فشار می اوردم نمی تونستم بشناسم ، اون هم که نمی خواست خودش رو معرفی کنه و من گذاشتم به حساب مزاحم تلفنی و خواستم تلفن رو قطع کنم و بقیه خواب شیرینم رو مزه مزه کنم که دیدم صدا کاملا آشنا شد و ای دل غافل عزیز دلم بود! اما چرا صداش تغییر کرده بود؟ تازه متوجه شدم به قول خودش می خواست ببینه من با شخص دیگه ایی هم صحبت می کنم؟ خیلی ناراحت شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم. دیگه خواب از سرم پریده بود رفتم سراغ کتابام.

چند وقتی بود که محسن دفترچه اعزام به خدمت گرفته بود ، اما تاریخش مشخص نبود و هی این هفته و هفته آینده میشد ، ولی بالاخره روز موعود رسید. برای آموزشی باید می رفت اردکان ِ یزد! وقتی شنیدم شوکه شدم چون خواهر بزرگش همسر یکی از سرداران شهید بود و کلی هم توی سپاه و این جور جاها نفوذ داشت. قرار بود که تهران خدمت کنه اما ظاهرا نخواسته بودن که تهران باشه و این برای من عمق فاجعه بود اصلا فکرش رو هم نمی کردم که ماهها همدیگه رو نبینیم. اون روز که رفتم خداحافطی هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم و فقط اشک بود که سرازیر می شد و نگاهها بود که به هم گره می خورد. دستم رو توی دستاش گرفته بود و فشار میداد ، نگاههاش ذوبم می کرد و توی نی نی چشمای قشنگش که پر از آب بود غرق می شدم. آروم سرش رو خم کرد و اولین بوسه رو روی پیشونیم زد. داغ شدم ، عجب حسی بود ، دلم می خواست تمومی نداشت. دوست داشتم زمان می ایستاد و لبهاش برای همیشه روی پیشونیم جا می موند. آرزو می کردم انقدر پر رو بودم که ازش بخوام بازم تکرارش کنه یا من هم ببوسمش...

اومدم خونه چشمام خیس بود و صورتم گُر گرفته. حالی داشتم که ناگفته پیدا بود. یک راست رفتم توی اتاق تاریکم و با شنیدن ترانه همسفر تنها نرو تمام دلتنگیم رو با اشک چشمام پاک کردم.

خدایا پس کِی این سه ماه آموزشی به پایان می رسید؟ انگار تمومی نداشت ، زمان نمی گذشت. حساب تعداد روزهایی که ندیده بودمش رو داشتم. دیگه دوست نداشتم کلاس زبان برم ، دلم نمی خواست از کنار اون مغازه رد بشم ، حتی مسیرم رو دورتر می کردم که از اون طرف رد نشم و جای خالیش دلم رو به آتیش نکشه. حتی شماره ایی هم ازش نداشتم که صداش رو بشنوم ، انتظار چه کشنده بود... اما بالاخره بعد از یکماه که برای من یک قرن گذشته بود ، دقیقا ساعت شش عصر بود که صدای زنگ در من و به سمت آیفون کشوند و خاله کوچیکه از پای آیفون داد میزد بدو بیا پایین کارت دارم. رفتم دم در دیدم یه پاکت بهم داد ، اول نفهمیدم چیه. اصلا انتظار نامه نداشتم! بــــــــــــله نامه بود از اردکان یزد به آدرس خونه خاله ام برای من! انقدر ذوق زده شده بودم که یادم رفت خداحافظی کنم . انقدر اشکها تند تند می ریخت روی کاغذ نامه که نمی تونستم واژه ها رو درست ببینم . شاید بالغ بر بیست بار نامه رو خوندم دیگه کلمه ها رو حفظ شده بودم : بهم زنگ نزده بود چون نمی خواست کسی متوجه بشه که با یک دختر حرف میزنه! برام نامه نوشته بود و گفته بود که براش نامه بنویسم تا این مدت تموم بشه و بگرده تهران. دل تنگم رو توی این ٢ ماه باقی مونده با نامه نگاری سر دووندم و هر ١۵ روز یک نامه ازش داشتم و تمام مدت در فراغ یار واقعا می سوختم. اما بالاخره :

 آب زنید راه را هین که نگار می رسد /مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد/ راه دهید یار را آن مه ده چهار را / کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد/ چاک شده است آسمان غلغله ایست در جهان/ عنبر و مشک می دهد سنجق یار می رسد/ رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد/ غم به کناره می رود مه به کنار می رسد 

سورپرایزم کرد بی خبر اومد! داشتم می رفتم کلاس که وای خدایا چی میدیدم؟ نمی تونستم به چیزی که میبینم اعتماد کنم! خودش بود ، باورم نمی شد! تا چشمش بهم افتاد سریع سوار ماشین شد و اومد. اون روز کلاس رو بی خیال شدم. تا چند دقیقه گیج و گنگ بودم ، صدای قلبم رو از توی حنجره ام میشنیدم! اونم حالش بهتر از من نبود. یادمه یه روز بهاری بود از اون روزا که آدم خود به خود مست و عاشق میشد چه برسه به اینکه عاشق هم باشی. با هم حرف نمی زدیم فقط زل زده بودیم تو چشمهای هم و با نگاه حرف میزدیم. نگاهها بیانگر همه چیز بود ، واژه برای ابراز عشق کم می اورد. واقعا از تماشای چهر ه اش سیر نمی شدم ، فقط نگاه و نگاه و نگاه و دیگر هیچ...

اون روز گذشت ، برای ٢٠ روز مرخصی داشت و قرار بود که دیگه تهران بمونه. توی این بیست روز تقریبا هر روز با هم بودیم ، تمام گفتار و رفتارش بیانگر دریای متلاطم عشقی عمیق بود که موجش من رو غرق کرده بود. هیچ روزی رو بدون ریختن قطرات زلال آب از لا به لای مژه های تابدارش ازم جدا نمی شد.

 اما بعد از گذشت اون بیست روز بازم : غم اومده خونه من انگشت رو بر در میزنه / مهمون ناخونده من هرشب به من سر میزنه......................

پ. ن: به توصیه یکی از دوستای خیلی خوبم به خودم گفتم دیگه گذشته و حالا دیدم با این طرز تفکر بازم می تونم وارد جزئیات بشم و ناراحتم نکنه قلب