خاطرات من 2
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱   کلمات کلیدی:

از کلاس که بیرون اومدم دل تو دلم نبود خدا خدا می کردم دوباره ببینمش ولی ندیدمش. رفتم خونه و تو رویاهام غرق بودم که یادم افتاد یه شماره ازش دارم. اون موقع ما تو خونه تلفن نداشتیم ، پدرم اون زمانها خیلی آدم متعصبی بود و از اون تُرکهای شدیدا تعصبی و البته خیلی پدر سالار و مقرراتی ! فکر می کرد اگه تو خونه تلفن داشته باشیم با یه دختر به این سن! آخ آخ خیلی بده و از فردا همه زنگهای تلفن ممکنه به خاطر دخترش باشه و همون بهتر که تلفن نداشته باشیم!عوضش برام کامپیوتر خریده بود و ترجیح میداد یه معلم کامپیوتر داشته باشم و به فراگیری علم بپردازم تا اینکه منتظر زنگ تلفن باشم. ولی خوب غافل از اینکه عاشقی میکروبیه که از راه چشم وارد میشه نه گوش.

بگذریم شماره رو برداشتم و به یه بهونه ایی از خونه زدم بیرون ، خوشبختانه اولین باجه تلفن دقیقا صد قدم با خونه فاصله داشت . داشتم با خودم فکر میکردم که اگه خودش گوشی رو برنداشت چی کار کنم که یه صدای مردونه و قشنگی من و به خودم اورد :

- بله؟

- سلام ، من ....... اِ اِ اِ .....

- سلام ، فهمیدم کی هستی دیگه مِن مِن نکن. خوب اسمت چیه؟

اسمم؟ فکر نکرده بودم که اگه اسمم رو پرسید راستش رو بگم یا یه اسم مصتعار که اون زمانها خیلی مد بود انتخاب کنم. به خاطر همین زیاد نتونستم کشش بدم و سریع گفتم

- سپیده!

- سپیده؟ خیلی سفید نیستی که اگه سیاه بودی اسمت و مذاشتن سیاهه؟

به نظرم شوخی بی مزه ایی اومد اول کاری! پیش خودم گفتم حالا یه چایی می خوردی بعد پسرخاله میشدی. خواستم بحث رو عوض کنم گفتم :

- درس می خونی یا کار می کنی؟

- دیپلم گرفتم الان گاهی وقتا پیش برادرم تو همون مکانیکی کار می کنم و یه وقتایی هم یه کم درس می خونم شاید تو کنکور امسال شرکت کردم.

- خیلی خوبه که هم درس می خونی و هم کار می کنی.

- خوب حالا تو بگو کوچولو کلاس چندمی؟

من اون موقع اول دبیرستان بودم ولی با شنیدن واژه کوچولو بهم برخورد گفتم دوم دبیرستان (انگار که یک سال بزرگتر باشم چقدر فرق می کنه!!!) همون لحظه یه آقایی با سکه دوزاریش زد به شیشه و من مجبور شدم که تلفن رو قطع کنم و برگردم خونه.

جدا از اینکه ساعت و روزهای کلاس من رو دقیقا می دونست ، محل کارش هم همونجا بود و این بود که من معمولا هفته ایی دو دفعه میدیدمش و چون میدونست که من باید کلاس برم و زیاد وقت ندارم که باهاش باشم همیشه با ماشین می اومد من رو می رسوند و برمی گردوند به این ترتیب 15 دقیقه قبل از کلاس و 15 دقیقه بعد کلاس وقت اضافه داشتم که بتونیم تو ماشین با هم حرف بزنیم. یعنی سرجمع هفته ایی یک ساعت با هم بودیم .

هرچی زمان میگذشت بیشتر بهش علاقمند میشدم . محسن پسری بود شدیدا احساساتی که از شانس بدش تو یه فامیل پرجمعیت به دنیا اومده بود و به همین علت کمترین توجهی بهش نمیشد و من کاملا حس می کردم که خیلی احساس تنهایی می کنه و تشنه محبته. چهار خواهر و سه برادر داشت و خودش فرزند ششم خانواده محسوب میشد. رابطه اش با خواهر بزرگش که همسر شهید بود بسیار خوب بود و ظاهرا فقط اون بود که قسمتی از توجه اش رو صرف محسن می کرد. تو یه خانواده مذهبی رشد کرده بود و از همون ابتدا من با همه بچگیم متوجه تفاوتهامون بودم ولی دست خودم نبود داشتم روز به روز بیشتر بهش وابسته میشدم....

ادامه دارد....