خاطرات من 1
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩   کلمات کلیدی:

بالاخره طلسم شکست. آره دوست خوبم راست گفتی فقط کافیه که قلم رو تو دستت بگیری و بهش فکر نکنی خودش میاد..........

من از سن 12 ، 13 سالگی کلاس زبان میرفتم ، خیلی از خونه مون دور نبود فقط یه ربع پیاده راه بود و هیچ راه کج و معوجی هم نداشت فقط باید مستقیم می رفتم سر خیابون تا میرسیدم به کلاس و مستقیم برمی گشتم ، اما تو این راههای مستقیم درست بعد از چهارراه یه مغازه مکانیکی بود که همیشه یه پسر چشم و ابرو مشکی رو اون دورا برا میدیم . وای انقدر چشمای قشنگ و گیرایی داشت که از دیدنش ضعف می کردم ، مژه هاش رو دیگه نگو سر به آسمون میکشید تابدار و بلند. گاهی مژه هاش تو هم گره می خورد و هی با دستاش اون چشمای قشنگش رو میمالید تا از هم باز بشن. به نظر 18 ، 19 سالش بیشتر نبود. یه مدت بود که اصلا به عشق دیدن اون چشمای شهلا میرفتم کلاس. اون موقع دیگه 15 سالم شده بود و فکر می کردم 15 سال خیــــــــلی زیاده و دیگه بزرگ شدم! یه روز از همین روزا که داشتم از کلاس برمیگشتم دیدم با چندتا از دوستاش دم همون مغازه که حالا فهمیده بودم متعلق به برادر بزرگترشه ایستاده بود و تا یکی از دوستاش چشمش افتاد به من گفتش محسن اومد! تازه اون روز دوزاریم افتاد که ایشون هم بعــــــــــــله.
این گذشت و من همچنان میرفتم و می اومدم تا بالاخره یه روزی از روزا که من دیرم شده بود برخلاف همیشه رفتم سمت خیابون تا با ماشین اون یه قدم راه رو برم که دیر نرسم و درست همون لحظه دیدم یه رنو قرمز رنگ جلو پام نگه داشت نگاه کردم دیدم بعله همون چشمای درشت و مشکی داره نگاهم می کنه بدون اینکه لحظه ایی فکر بکنم در رو باز کردم و نشستم . فقط یه سلام تا رسیدن به مقصد و بعد پیاده شدم با یه شماره تلفن به دست! اولین بارم بود. خیلی ناشی بودم ،هول شده بودم ، نمی دونم چطوری شماره رو کجا چپوندم و رفتم تو کلاس. خوشبختانه به موقع رسیدم ولی تمام مدت به قول خانم تیچر پیش منی ، در یمنی! اصلا حواسم جمع نمی شد و فقط می خواستم کلاس لعنتی تموم بشه و من آزاد بشم.....

ادامه دارد....