سرپناه (46) - فصل 10
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی:

مدتی بود که ترانه حال خوشی نداشت و همه اطرافیان احوالاتش رو به فوت پدرش مربوط می دونستند تا اینکه خود ترانه حس می کنه که انگار تمام این حالات براش آشناست و ربطی به فوت پدرش نداره ، پس با مراجعه به دکتر و درخواست آزمایش متوجه بارداری مجددش میشه!

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


تو این حال و اوضاعی که ترانه داشت این خبر اصلا براش خوشایند نبود و دقیقا مثل یه پتکی بود توی سرش! حسابی گیج شده بود و اصلا باور نمی کرد ، از دست خودش از دست سعید و از زمین و زمان شاکی بود ، دچار افسردگی شده بود و هیچ تصمیمی نمی تونست بگیره. آرمان هنوز یک سال و نیمه بود و ترانه فکر می کرد تو یه شهر غریب با شوهری که هر دم نوبری براش داره دو تا بچه قد و نیم قد هیچ مزیتی براش نداره. از طرفی سعید بی میل به نگه داشتن این بچه نبود و از طرف دیگه مادر ترانه اصرار به سقط جنین داشت. ترانه مردد و عصبی بود و با کوچکترین موضوعی گریه ایی تمام نشدنی سر می داد.

قرار بود ترانه تا چهلم پدرش پیش مادرش بمونه ولی با اصرار خودش به خونه خودشون در تهران رفت و سعید عازم ارومیه شد اما حوری چون از اوضاع روحی ترانه مطمئن نبود تصمیم گرفت مدتی رو پیش دخترش بمونه ، یکی از روزهایی که طبق روال این مدت اخیر ترانه زانوی غم در بغل گرفته و گوشه ایی نشسته بود حوری رو به ترانه گفت:

- بسه دیگه دختر آخه چرا انقدر خودت و عذاب میدی؟

- چی رو بسه؟ هر وقت بدبختی های من تموم شد اون وقت بگو بسه! فعلا که همینطور از در و دیوار برام می باره!

- تو زیاد سخت می گیری ، از اول هم همینطور بودی از کاه کوه می ساختی. این مسائل و مشکلات تو زندگی همه هست تو تنها آدمی نیستی که قبل از تجدید دیدار با پدرت از دستش دادی!

- بله شما راست میگی ولی فکر نکنم همه مشکلات با هم برای یه نفر به وجود بیاد!

- چه مشکلی؟ تو خودت داری مشکل برای خودت درست می کنی ، خودم این بچه رو برات سقط می کنم بی درد سر. دیگه چی می خوای؟

- تو که هیچ وقت تو زندگی من نبودی! نمی دونی من چه مصیبتهایی کشیدم!

- میگم که تو همه چیز و بزرگ می کنی ....

- مامان نمک رو زخمم نپاش لطفا!

- مگه چی گفتم؟

- ببین مامان سعید موافق نیست این بچه سقط بشه

- تو چی؟ تو هیچ وقت به خواسته خودت فکر کردی؟ تو بچه اول رو هم چون سعید می خواست به دنیا اوردی. یه کم هم به خودت فکر کن. مگه قراره تمام زندگیت رو حامله بشی و بزایی و بچه بزرگ کنی؟

- خوب تو میگی چیکار کنم؟

- من قلق سعید دستمه خودم باهاش صحبت می کنم ، شماره اش چند بود؟ همین الان بهش زنگ می زنم.

حوری به سمت گوشی تلفن رفت و مشغول شماره گرفتن شد ، بعد از چند بوق سعید تلفن رو برداشت و حوری بعد از مقدمه چینی گفت:

- سعید جان به نظر من اصلا به صلاحتون نیست که این بچه رو نگه دارید.

- آخه چرا مامان جان؟

- ببین ترانه اصلا اوضاع روحی خوبی نداره ، بارداری و زایمان اول به اندازه کافی ازش انرژی گرفته ، بارداری پشت سر هم اصلا براش خوب  نیست.

- پس قبلا چطور بود ، مردم پشت سر هم بچه دار می شدن؟

- بله یه وقتی هم میدیدی مادر سر زا رفت!

- نه بابا الان دیگه این خبرا نیست!

- سعید حرف گوش کن انقدر یه دندگی نکن ، ترانه وضع روحی مناسبی نداره ، فوت پدرش خیلی اذیتش کرده از طرفی هم خودت می دونی بعد از زایمان ممکنه دچار افسردگی حاد بشه به خصوص که این بچه هم براش نا خواسته است! انقدر به خودت فکر نکن.

- من می ترسم به خاطر سقط غیر قانونی بلایی سرش بیاد.

- مثل اینکه یادت رفته من خودم یه عمر این کار رو کردم ها! آشنا و دکتر و متخصص هم زیاد سراغ دارم اصلا نگران این یه موضوع نباش. بهانه بی خود هم نیار.

- آخه ....

- آخه و اما نداره ، اجاق کور نیستید که! هر وقت خواستید یکی دیگه میارید ، یه وقت که ترانه آمادگیش رو داشته باشه.

- حالا پس بذارید چهلم باباش تموم بشه

- چه ربطی داره؟ اون موقع بچه بزرگ میشه و نمیشه کاری کرد ، همین الان هم من فکر می کنم نزدیک به سه ماهه باشه چون ترانه این مدت که عزادار بوده هیچ تاریخ درستی رو از آخرین موعد قاعدگیش به یاد نداره و من حدس می زنم سن جنین بیشتر از اونچه باشه که خودش گمون می کنه!

- من نمی دونم والا ، حداقل بذارید من بیام.

- خوب زودتر بیا گفتم که نباید زیاد این دست و اون دست کرد.

بعد حوری رو به ترانه کرد و گفت:

- بفرما ترانه خانم ، سعید راضی شد. خوب کی شروع کنیم؟

- مامان من می ترسم.

- از چی می ترسی؟ ترس نداره که!

- صبر نمی کنیم تا سعید بیاد؟

- قراره بیاد نگران نباش من خودم امروز با یکی از خانم دکترهایی که براش کار می کردم هماهنگ می کنم میریم پیشش نگران نباش کارش عالیه.

به این ترتیب روزی برای اینکار مشخص شد و سعید هم به هر ترتیبی بود خودش رو رسوند ، روزی که قرار بود این عمل انجام بشه آشنایی که حوری داشت به منزل اومد چون معتقد بود که توی مطب یا بیمارستان نمیشه این کار رو کرد و در صورتیکه متوجه بشن مشکل به وجود میاد. به هر ترتیب کار سقط انجام شد ، ترانه درد زیادی رو متحمل شد و خونریزی زیادی داشت ، ساعتی طول کشید تا اینکه دکتر اعلام کرد :

- خوب تموم شد سقط شدند!

حوری با تعجب پرسید:

- سقط شدند؟

- بله حوری جان ، دوقلو بودند و حدود 11 هفته!

- ای وای راست می گید؟

- آره ، برای خودم هم جالب بود ، کمتر پیش میاد دو قلو باشن.

- وای خدا چقدر رحم کرد به ترانه که این بچه رو سقط کرد! دو قلو؟! چطور می خواست از پس سه تا بچه قد و نیم قد بر بیاد!

وقتی به ترانه گفتند که جنین دوقلو بوده ، ترانه از تصمیمی که گرفته بود خوشحال شد چون قبلا مردد بود که شاید بهتر بوده بچه رو نگه داره ولی وقتی متوجه شد که دوقلو بوده مطمئن شد که نمی خواسته سه تا بچه رو با هم بزرگ کنه! سعید هم احساس می کرد با شرایطی که برای ترانه به وجود اومده بود بهتر این بود که این بچه ها رو نگه ندارن.

بعد از مراسم چهلم ، ترانه کم کم بنیه از دست رفته اش رو به دست می اورد و مقداری از آلام روحیش کاسته شده بود ، سعید برای برگشتن به ارومیه آماده می شد :

- ترانه خانم تصمیم نداری ما رو همراهی کنی؟

- ......

- دیگه چی شده؟

- سعید من نمی خوام بیام ارومیه.

- برای چی؟

- نمی تونم بیام سعید ، وقتی فکر می کنم که با تو برگردم اونجا اعصابم به هم میریزه ، فکر می کنم ممکنه بیام یکی دو ماهی اونجا بمونم و باز برگردم یکی دیگه رو از دست داده باشم.

- من درکت می کنم ترانه اینا همه به خاطر این اتفاقاتی که اخیرا افتاده ولی مطمئن باش دیگه همچین اتفاقی نمی افته.

- کی تضمین می کنه؟

- تو الان تو شرایط خوبی نیستی همه اش داری به چیزهای بد فکر می کنی ، روزگار انقدرها هم بی رحم نیست.

- برای من که تا حالا بوده ، دلیلی نداره بعد از این نباشه!

- باشه من اصراری نمی کنم که بیای چون می دونم اونجا تنها میمونی و بیشتر از این فکرا به سرت می زنه. هر وقت دوست داشتی بیا.

سعید بار سفر رو بست و راهی شد و باز هم ترانه تنها شد......