سرپناه (45) - فصل 10
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

صبح روز بعد سعید از رفتارهای ترانه حسابی شاکی بود و مدام علتش رو جویا می شد ، می دونست که این رفتارهای ترانه بی علت نیست اما نمی تونست دلیلی براش پیدا کنه.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


دو روزی به رفتن سعید مونده بود که ترانه یه کم ملایم تر شد ولی هنوز رفتارش مثل سابق نبود. دائم دنبال بهانه می گشت که با سعید حرف نزنه ، هیچ حوصله سعید رو نداشت و مدتها می نشست و با خودش فکر می کرد که:

- از اول هم هیچ علاقه ایی نداشتم بهش! به اصرار مامان و اینکه جایی رو نداشتم قبول کردم ، فکر کردم اینطوری از بی پناهی و در به دری در میام! اصلا از اول دنیا سر لج با من داشت! اون از مادر و پدرم و وضع و اوضاع زندگیم که هر دقیقه باید سربار یکی می شدم اینم از زندگی مشترکم! همون اول که یه بچه گذاشت تو دامنم ، بچه ایی که به خواست اون بود و برای من ناخواسته! بعدش هم که اون بلاها رو به سرمون اورد! سرد شدم ازش ، هیچ حسی نسبت بهش ندارم . نمی تونم برم بغل دستش بخوابم! مگه میشه وقتی از یه نفر دل چرکینی رابطه خوبی باهاش داشته باشی؟ دلم یه زندگی پر هیجان می خواد ، یه زندگی که با عشق شروع بشه .........

تو همین فکرها بود که با صدای سعید به خودش اومد:

- من پس فردا دارم بر می گردم ، اینطور که معلومه تصمیمت عوش نشده که با من بیای؟! انگار که بهت خوش می گذره من نیستم ، هزار ماشااله آبی هم زیر پوستت رفته و خوش آب و رنگ شدی!

ترانه طبق معمول این چند وقته هیچ جوابی به سعید نداد و تنها به نگاهی بسنده کرد. دو روز بعد سعید بدون بدرقه و خداحافظی راهی ارومیه شد.

ترانه صبح که از خواب بیدار شد و دید که سعید رفته انگار که دنیا رو بهش داده باشن ، حالت اسیری رو داشت که آزاد شده ، چند دفعه تصمیم گرفت به مهرناز و مرجان زنگ بزنه که قرار بذارن اما تا یادش می افتاد که شماره وحید رو گرفته پشیمون می شد! تا اینکه بالاخره خود مهرناز تماس گرفت:

- بله؟

- الو ، سلام ترانه ، سعید رفت؟

- آره شرش کنده شد!

- چه دل پری داریا!

- آره به خدا نمی دونی تو این دوسال و خورده ایی چه عذابی از دستش کشیدم!

- میگم ترانه این وحید بد جوری پیله کرده ها! چی بگم بهش؟

- بگو شوهر داره!

- اِوا! ضایع است بابا! من روم نمیشه بگم.

- چطور روت میشه به من بگی باهاش دوست بشم؟

- حالا 2 تا کلمه باهاش تلفنی حرف بزنی هیچی نمیشه!

- ول کن مهرناز حوصله شر ندارم!

- به خدا ترانه پسره بدجور عاشقت شده ، خدا شانس بده والا! ما مجردیم هیچ کس نگاهمون هم نمی کنه ، بعد تو با یه دونه بچه پسر مردم عاشقت شده حالا نازم می کنی!

- خوبه خودت میگی با یه دونه بچه! شوهرم و قایم کنم ، بچه ام و چیکار کنم؟

- حالا تو که نمی خوای با وحید ازدواج کنی که فکر این چیزا رو می کنی! می خوای یه کم سرکارش بذاری!

- نه مهرناز من انقدر بدبختی و مصیبت تو زندگی خودم دارم که نمی خوام بهش اضافه کنم!

- عجب خری هستی ها! اتفاقا برات لازمه! یه زنگ تفریحه که یه کم نفس بکشی.

- نه نمی خوام ، اصلا این دفعه می خواستم با سعید برم ارومیه ولی انقدر فکرم مشغول بود و بی محلیش کردم که پشیمون شدم.

- وا؟ ارومیه بری چیکار؟ بمون همین جا خونه ات لازممون میشه.

- منظور؟

- می خوام با دوست پسرم بیام اونجا ، نه نیاری ها!

- اولا تو که به فرشید گفته بودی من مجردم! دوما من طبقه پایین خونه مادر شوهرم زندگی می کنم نمیشه!

- اولا این یکی دیگه است! فرشید نیست! دوما فوقش بهشون میگی دوستم با شوهرش اومده خونمون! تازه گیریم که من با فرشید می خواستم بیام ، سعید که اونجا نیست ، می گفتیم مامانت اینا رفتن مسافرت! وحید رو هم می اوردم کلی خوش می گذشت!

- نه مهرناز اسم وحید و دیگه جلوی من نیار ، به خدا تنم می لرزه می گی ، وای اگه بفهمن!

- ایش تو چقده لوسی بابا! باشه با این یکی دوست پسرم میام. نگو نه!

- باشه بیا ولی تو رو خدا ضایع بازی در نیاری ها!

- مرسی عزیزم ، بعد از شام میایم که به زحمت نیافتی.

- آره خوبه اون موقع آرمان هم خوابیده اذیتم نمی کنه. 

شب وقتی مهمونهای ترانه اومدند ، ترانه دلشوره عجیبی داشت ، اون شب هرطوری بود گذشت و روز بعد ترانه طی تماس تلفنی به سعید گفت که می خواد بره ارومیه. سعید از این پیشنهاد حسابی استقبال کرد و دو هفته بعد ترانه و آرمان ارومیه بودند. هر چند که ترانه مثل قبل رغبتی به سعید نداشت و مسائل پیش اومده خیلی روش تاثیر گذاشته بود اما سعی می کرد تا دوباره همه چیز رو از اول شروع کنه.

چند ماهی از رفتن ترانه به ارومیه می گذشت ، ترانه کمی احساس غربت داشت چون هم کسی رو اونجا نداشت و هم اینکه زبون مردم بومی منطقه براش ناآشنا بود ، بنابراین به پیشنهاد سعید قرار بود چند روز رو برای تغییر روحیه به تهران بره. چمدونش رو بسته بود و بلیط هم تهیه کرده بود ، آماده رفتن از خونه بودند که صدای زنگ تلفن برای چند لحظه متوقفشون کرد ، سعید گفت:

 - تو و آرمان برید تو ماشین ، من تلفن و جواب میدم و میام.

- بفرمایید؟

- سلام سعید جان خوبی؟

- به به سلام حوری خانم ، بابا چقدر هولی شما؟ الان دارم می برمش سمت فرودگاه ، تا چند ساعت دیگه دختر و نوه تون پیشتونن. مواظبشون باشید تا من بیام دنبالشون.

- نه سعید جان موضوع این حرفها نیست

- اتفاقی افتاده؟

- ای کاش ترانه اینطوری نمی اومد تهران!

- چطوری؟ متوجه نمیشم!

- الان اونجاست؟

- نه فرستادمش با آرمان تو ماشین.

- خوب پس خیالم راحت شد ، می تونم راحت تر بهت بگم ، راستش علی ، پدر ترانه ، بیمارستان بستری شده.

- ای بابا ، چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟

- میگن سکته مغزی کرده و باید سریعا عمل بشه.

- جدی میگید؟ عجب مصیبتی! بعد از چند ماه طفلک ترانه می خواست بیاد اقوام رو ببینه ، این آخریها همه اش می گفت دلم برای بابام تنگ شده ، دائم خوابش و می بینم ، نگو بی علت نبوده!

- سعید جان تنها نفرستش تهران ، ترانه پدرش و خیلی بیشتر از من دوست داره به خدا! بچه ام پس می افته. نمی تونی باهاش بیای؟

- چرا حتما باهاش میام ، ولی من اگه الان باهاش بیام شک می کنه.

- اشکال نداره ، بهتر از اینه که بیاد اینجا یه دفعه ایی ببرنش بیمارستان!

- باشه ببینم چیکار می تونم بکنم.

همین موقع ترانه که از دیر کردن سعید نگران شده بود تو چهارچوب در نمایان شد:

- چی شده سعید؟ چرا انقدر تلفنت طول کشید.

- هیچی ، ریئسم بود ، گفت که می تونم این ماه زودتر برم مرخصی چون دو ماه گذشته که تو اینجا بودی مرخصی نرفته بودم ، منم تصمیم گرفتم با تو بیام تهران.

- راست میگی؟ چه خوب! پس بجنب دیر میشه ها.

- باشه باشه ، صبر کن چند تا تیکه لباس بردارم و بریم. تو برو تو ماشین ، با ماشین میریم ، هواپیما رو کنسل می کنم.

ترانه مجددا به داخل ماشین رفت و سعید طی تماس تلفنی مرخصی گرفت و عازم تهران شد.

توی راه سعید تو فکر بود که چطوری به ترانه بگه که این اتفاق برای پدرش افتاده ، نزدیک به تهران بودند که دیگه سعید دلش رو به دریا زد و گفت:

- اول میریم خونه مادربزرگت باشه؟

- برای چی؟ نه بابا ، خسته ایم از راه اومدیم اول بریم خونه خودمون ، الان هم دیر وقته فردا صبح بریم اونجا ، دیر نمیشه.

- کجا دیر وقته؟ تازه اول غروبه.

- نه دیگه اول بریم خونه.

سعید واقعا در مونده بود که چیکار بکنه و ترانه از اینکه سعید این همه توی فکر بود و پیشنهادات عجیب و غریب می داد و تو لحظه آخر بعد از اون تلفن تصمیم گرفته بود بیاد تهران کمی شک کرده بود:

- سعید اتفاقی افتاده؟

- نه چطور مگه؟

- خیلی مشکوکی ها!

- اتفاق که چه عرض کنم ، پدرت یه کم ناخوش احواله!

- یعنی چی؟

- یعنی اینکه بهتره بریم خونه مادر بزرگت.

- ای وای سعید چه بلایی سر بابام اومده؟

- هول نکن بابا ، چیزی نیست ، گفتم که حالش خوب نیست ، بیمارستان بستریه.

اشک از چشمان ترانه سرازیر شده بود و اصلا نمی تونست خودداری کنه ، به محض اینکه به در خونه مادربزرگ رسیدند سریعا از ماشین پیاده شد و دستش رو روی زنگ گذاشت ، به محض باز شدن در به سمت منزل پدرش دوید و در رو کوبید ، نامادری ترانه در رو باز کرد:

- وای ترانه جان تویی؟ کجایی مادر که پدرت داره از دست میره.

- چی شده؟ بابا کجاست؟

- بیمارستانه ، میگن سکته مغزی کرده ، عمل شده ولی توی کماست ، ترانه دعا کن برادرت یتیم نشه.

- این حرفها چیه؟ خدا نکنه ، نه بابا خوب میشه ، بابا چند ماهه من و ندیده ، تا من و نبینه از پیشمون نمیره من می دونم خوب میشه. بیا بریم بالا ، چرا اینجا تنها موندی؟

ترانه سریعا به طبقه بالا و نزد مادربزرگش رفت :

- عمو رضا؟ بابام خوب میشه؟

- کی به تو گفته؟

- جواب من و بده رضا

رضا که می خواست جلوی مادرش حرفی نزنه گفت:

- ایشااله که خوب میشه ، دعا کن

همین موقع مادربزرگ ترانه که تازه متوجه اومدن ترانه شده بود با دیدن ترانه جیغی کشید و از هوش رفت.

روز بعد ترانه به ملاقات پدرش که تو بخش مراقبتهای ویژه بود رفت ، علی تو اغما بود ، موهاش رو تراشیده بودند و سرش رو شکافته بودند ، ترانه با دیدن پدرش از حال رفت. دکترها هیچ امیدی نداشتند و فقط می گفتند دعا کنید.

روز بعد خبر فوت علی داغی تمام نشدنی بر روی دل ترانه گذاشت . علی پسر دو ساله ایی از همسر سومش داشت که با رفتنش او رو یتیم کرد و همسرش رو بی سرپرست. مادر علی که توی این سالها هرگز بدون علی زندگی نکرده و زنی رنج کشیده بود که علی و سایر بچه هاش رو بدون سرپرست بزرگ کرده بود با مرگ فرزندش گویی که چندین سال پیرتر شد و آرزویی جز پیوستن به پسرش نداشت. سه خواهر دیگر ترانه هم هر کدوم به نوبه خود غمزده بودند و دختر کوچیکتر که 13 سال بیشتر نداشت و مدتی بود پدر رو ندیده بود حسابی بی تابی می کرد.

روزهای ماتم به هر ترتیبی بود سپری می شد و در این بین خبری دیگر ترانه و سعید رو حسابی غافل گیر کرد .....

پ . ن : آخ اگه بدونید چقدر گرمه اینجا! الان دقیقا دماسنج داره دمای 40 درجه رو نشون میده ، ایرکاندیشنر زورش نمیرسه دیگه! هلاک شدیم تو رو خدا یه کم برف و سرما بفرستید اینوری اوه