سرپناه (43) - فصل 9
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥   کلمات کلیدی:

شب چهارم برخلاف انتظار ترانه حال سعید خیلی بهتر از روزهای قبل بود ، خود سعید هم از این اینکه می دید اون همه سختی تموم شده و دردهاش به کمتر از نصف تقلیل پیدا کرده بسیار راضی و خوشحال به نظر می رسید.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


بالاخره بعد از یک هفته همه چیز تموم شد و قرار شد از روز بعد سعید به دنبال کار بره. ترانه ناخواسته بیشتر از پیش حواسش جمع حرکات و رفت و آمدهای سعید شده بود ، دائم دل آشوبه برگشتن سعید به سمت مواد مخدر رو داشت و نمی تونست به این سادگیها به سعید اطمینان کنه.

یک ماهی گذشت اما سعید هنوز موفق به پیدا کردن کار نشده بود ، ترانه نگران بود و از طرفی هم متعجب بود که چطورسعید با این همه سابقه کار و تجربه و عنوان مهندسی نمی تونه کار پیدا کنه! هر بار برای کار به جایی مراجعه می کرد و بعد برای مصاحبه و سایر مراحل باهاش تماس رفته می شد اما بعد همه چیز در همین مرحله باقی می موند! سعید معمولا عادت نداشت مشکلات و مسائل خارج از خونه رو توی خونه مطرح کنه و بنابراین ترانه کمتر سر از کارش در می آورد اما این بار خود ترانه برای پیدا کردن علت قضییه تصمیم به مداخله گرفت :

- بیشتر از یکماهه که دنبال کار می گردی ، چطوره که بعد از مصاحبه همه چیز متوقف می شه؟

- مشکل از خودشونه!

- یعنی چی؟ متوجه نمیشم!

- مگه باید همه چیز رو اینجا تشریح کنم؟

- خب مثلا من شریک زندگیتم نه؟ نباید بدونم؟

- چرا می تونی بدونی ولی دونستن تو فرقی به حال اصل ماجرا نمی کنه! می کنه؟

- شاید کمک فکری بتونم بهت بکنم!

- نه عزیز من غیر از اینکه اعصابت به هم بریزه فایده ایی برات نداره ، برای همین ترجیح میدم مسائل بیرون رو تو خونه مطرح نکنم.

- ولی من خیلی دوست دارم بدونم چی میشه که تا مصاحبه پیش میری و بعد از اون خبری نمیشه یا خبری میشه و تو منصرف میشی!

- مسئله اینه که سر یه سری چیزها با کارفرما به توافق نمی رسم ، همین.

- مثلا چه چیزهایی؟

- ببین کار قبلی من خیلی شرایط خوبی داشت و من بیشتر از 7 سال اونجا کار کرده بودم ، حقوقم عالی بود و همه مزایا بهم تعلق می گرفت ، اما بعد از جریان تصادف چون بیشتر از 6 ، 7 ماه کار نکردم ، یکی از زیرآبم و زد و دیگه قراردادم و تمدید نکردن! حالا من دارم دنبال کاری با اون شرایط می گردم و حقوقی که این شرکتها می خوان بهم بدن برام قابل قبول نیست ،هر کدوم یه جوری می خوان آدم رو استعمار کنن! من زیر بار خواسته هاشون نمیرم و این میشه که آبمون تو یه جو نمیره و به هم می خوره!

- ولی سعید ما الان به پول نیاز داریم ، خودت می دونی چقدر اوضاع مالیمون خرابه و به عالم و آدم بدهکاریم! تو باید یه کم توقعات رو به خاطر وضعی که داریم پایین بیاری.

- بیا! ببین به خاطر همین میگم ندونی بهتره ها! چه پیشنهاداتی میدی تو! یعنی میگی مفتی برم براشون کار کنم؟ سواری بگیرن ازم؟

- من کی این و گفتم؟ میگم تو فعلا با یه مقدار شرایط کاری سخت تر بساز و برو سرکار تا یه مقدار چاله هامون رو پر کنیم بعد سر همون کار که هستی دنبال یه کار بهتر هم باش.

- حالا فردا یه جا قرار مصاحبه دارم بذار ببینم چی میشه.

- سعید دیروز هم یه جا دیگه مصاحبه بودی ، تو رو خدا فردایی رو از دست نده و هرجور شده برو سرکار ، تو خونه موندن تو خیلی به ضررمون تموم میشه. برای روحیه ات هم خیلی بهتره.

روز بعد وقتی سعید برای مصاحبه رفت ، از جایی که روز قبل برای مصاحبه رفته بود تماس گرفتند و گفتند که شرایط و حقوق درخواستی سعید رو می پذیرن و سعید باید تا هفته بعد مدارک لازم شامل سابقه کار محل قبل و مدارک تحصیلیش رو ارائه بده.

اون رو ترانه خیلی خوشحال بود و بی صبرانه منتظر برگشتن سعید بود ، وفتی سعید به خونه اومد با شادی در رو باز کرد و فریاد زد:

- سعید مژده گانی بده ، زود باش یه خبر خوب برات دارم

- اول خبرت و بگو ببینم چقدر می ارزه!

- از اون شرکتی که دیروز برای مصاحبه رفته بودی تماس گرفتن و گفتن پذیرفته شدی با همه حقوق و مزایایی که می خواستی و باید تا هفته بعد سابقه کار و مدارک تحصیلیت رو ببری.

سعید خیلی بی حوصله گفت :

- همین؟

- پس چی؟ مگه همین و نمی خواستی؟

- خوب همه شون همین و میگن!

- یعنی چی؟ متوجه نمیشم؟!

سعید خواست سر صحبت رو عوض کنه و گفت:

- ترانه اینجایی که امروز رفتم پذیرفته شدم ، می خوام همین جا برم هرچند حقوقش از جاهای دیگه کمتره و باید بریم شهرستان.....

- سعید؟ تو یه چیزیت میشه ها! چطور این شرکت دیروزی با شرایط بهتر رو قبول نکردی حالا میگی بریم شهرستان؟ من نمی فهمم ، یه دفعه میگی حقوقش کمه نمیرم یه دفعه میگی حقوقش کمه ، شهرستانه پس همین و میرم! جریان چیه؟

- جریان اینه که حوصله ندارم برم دانشگاه مدرکم رو بگیرم!

- وا؟! یعنی تا حالا بعد از 10 سال تو هنوز نرفتی دانشنامه ات رو بگیری؟

- نه!

- خوب کاری نداره که برای چی نرفتی؟!

- چون دفاعیه ام رو اصلا تحویل ندادم!

- پس چطور مهندسی هستی تو؟

- اگه همه چیز رو بدونی دست از سرم برمی داری؟

- بالاخره من یه روز همه چیز رو می فهمم پس خوت بگو بذار از زبون خودت بشنوم.

- من ترم 6 به دلایلی از دانشگاه اخراج شدم و دیگه ادامه ندادم! اینه که وقتی این شرکتها تقاضای مدارک تحصیلی می کنن منصرف میشم میگم کار پیدا کردم! دنبال جایی می گردم که مدرک نخوان ازم! اون شرکت نیمه دولتی هم که سابقا مشغول به کار بودم با یه پارتی رفته بودم و اون مدتی که سرکار نرفتم زیرآبم و زدن که درسم و تموم نکردم و اونها هم قردادم رو تمدید نکردن! خوب حالا همه چیز رو می دونی میشه بگی غیر از اینکه ناراحت بشی چه فرقی به حالت کرد؟

- هیچی حالا فهمیدم دروغگو هم هستی!

- بابا جان آدم باید کار بلد باشه! مدرک به چه درد می خوره؟ اصلا تو این مملکت کی با مدرک خودش تو رشته مربوط به خودش داره کار می کنه؟

- به هر حال جای درست و حسابی اگه بخوای کار کنی ، با اون شرایطی که تو براشون میذاری معلومه که اونا هم سخت می گیرن!

- نه عزیزم من تو تو خونه ایی خبر نداری! همه چیز آشنا رو پارتی می خواد!

- سعید تو با دروغ می خوای بری سرکار نمیشه دیگه!

- ترانه مملکت ما روی دروغ می چرخه! اگه آدم صاف و ساده ایی باشی کلاهت پس معرکه است!

- میبینی که با دروغ هم هنوز نتونستی بری سرکار!

- گفتم که از فردا برای همین شرکتی که امروز مصاحبه داشتم میرم سرکار البته تا یکماه همین جا کار دارن و بعد از اون باید برم ارومیه. تو میای یا میمونی اینجا؟

ترانه با دلخوری و عصبانیت گفت:

- من نمیام!

- هر جور راحتی

یک ماه بعد سعید در حالیکه برای رفتن به ارومیه چمدون می بست رو به ترانه کرد و گفت:

- تو واقعا می خوای همین جا بدون من بمونی؟

- من با یه بچه کوچیک بساط زندگی رو جمع کنم بیام شهرستان؟

- کره ماه که نمی خوای بری! اونجا هم اگه من بگم که با خانواده ام میام بهم خونه مبله میدن و نیازی نیست هیچ وسیله ایی از اینجا ببریم. تا یک سال باید اونجا باشیم بعد برمی گردیم سخت نگیر بیا بریم.

- بعد یک سال کجا می فرستنت؟ یعنی هر سال من باید با تو آواره این شهر و اون شهر بشم؟

- ترانه جان کار من اینطوریه! نگاه به اون کار اولم نکن که به خاطر وضعیت تاهلم شهرستان نمی فرستادنم! کار من همینطوریه از قبل هم می دونستی من مهندس عمران ....

- مهندس؟ این عنوان و لطفا جلوی من به خودت لقب نده! به همونهایی بگو که نمی دونن!

- ببین ، میبنی چه موجودی هستی؟ دیدی باید به تو هم دروغ می گفتم؟ یه تیکه ورق به چه درد می خوره؟ نشون دهنده چیه؟

- به هر حال من نمیام! یه سال اینجا ، یه سال اونجا ، یه سال یه جای دیگه!

- می دونم سر لج افتادی و هنوز از اینکه از اول بهت نگفتم درسم و تموم نکردم عصبانی هستی ولی بیا با هم بریم ، اینکه زندگی نمیشه تو اینجا من اونجا!

- من نمیام!

- به جهنم نیا! دختره لجباز .........