سرپناه (42) - فصل 9
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢   کلمات کلیدی:

اون روز سعید تسلیم خواسته ترانه شد و با هم به یه مرکز ترک اعتیاد رفتن ، دکتر بعد از یه مقدار سوال و جواب دارویی برای سعید تجویز کرد و گفت نیاز به بستری شدن نداره و هر هفته بیاد تا دُز داروش عوض بشه و یه داروی دیگه هم که فقط در حضور دکتر باید مصرف می شد و اون هم هفتگی بود تا یک ماه.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ترانه ته دلش احساس رضایت می کرد که مشکل سعید انقدرها جدی نبوده و به این راحتی حاضر به ترک شده ، اما به محض برگشتن به خونه سعید سریعا به سمت انباری به راه افتاد. ترانه با توجه به صحبتهای دکتر می خواست عادی رفتار کنه و واکنشی نشون نده ولی دلش طاقت نیاورد و چند دقیقه بعد به سمت انباری که توی پارکینگ خونه بود رفت. آروم لای در رو باز کرد و دید که سعید مجدد مشغول آماده کردن بساطشه! دیگه نتونست خودداری کنه و شروع به داد و فریاد کرد:

- سعید!؟ تو دیگه برای من مُردی! من نمی تونم به این وضعیت ادامه بدم ، دیگه تموم شد!

- ترانه ، ترانه صبر کن

سعید ترانه رو به داخل انباری کشید و در رو پشتش قفل کرد:

- داد نزن صدات میره بالا!

- اتفاقا می خوام صدام بره بالا! می خوام همه اهل محل بدونن! تو صبح به من قول دادی! تو با من اومدی دکتر برای ترک! پس چی شد؟

- راستش به خدا یه مقدار دیگه داشتم گفتم حیفه حروم بشه اینم تموم بشه از فردا ترک می کنم.

- حروم بشه؟ بدبخت تو خودت داری حروم میشی! نمی فهمی؟ زندگیت داره حروم میشه! من ، بچه ات!

- آره راست میگی ، به خدا وسوسه شدم

- بده من اون زهره ماری رو! هرچی داری بده من ، این سیخ و سنجاق ها رو هم بده به من که دیگه چشمت نخوره وسوسه بشی.

- باشه هرچی تو بگی ، همه رو بریز دور که دیگه چشمم بهشون نخوره.

- زودباش بیا بریم تو خونه ، آرمان تنهاست صدای گریه اش داره میاد. برو داروت رو بخور ، از همین الان شروع کن نه فردا!

اون شب ترانه و سعید شب سختی داشتن ، سعید برای اینکه به ترانه بگه مصرفش زیاد نبوده و خیلی راحت می تونه بذاره کنار و اصلا تفریحی استفاده می کرده مقدار مصرفش رو به دکتر دروغ گفته بود و دکتر هم دُز دارو ها رو کمتر داده بود و هنوز به نیمه شب نرسیده سعید درد بدی توی پاهاش حس می کرد و تند تند راه می رفت و دستهاش رو به هم می فشرد.

- سعید مگه تو داروهات رو نخوردی؟

- چرا خوردم

- پس چته؟

- دکتر نیستن که اینا! معلوم نیست چی داده بهم! استامینوفن می خوردم از این بیشتر جواب می داد!

- تو مطمئنی همه چیز رو به دکتر راست گفتی؟

- دیگه آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد متر! دروغم چیه؟

- خوب پس حتما هنوز اثر نکرده یه کم صبر کنی بهتر میشی.

چند ساعت گذشت ولی سعید کلافه تر و آشفته تر شده بود و دائم دور خودش می چرخید و به زمین و زمان فحش می داد.

- می خوای بریم بیمارستان سعید؟

- نه! برم بگم چی؟ چیکار می کنن مثلا؟ هیچ کس هیچ غلطی نمی تونه بکنه!

- آره والا یه دیونه یه سنگ و می اندازه تو چاه صد تا عاقل نمی تونن در بیارن!

- حالا تو هی برای من روضه نخون! ببینم همه اونها رو ریختی دور؟

- آره نکنه بازم می خوای بری سراغشون؟

- نه همینطوری پرسیدم!

- سعید دیگه بهش فکر نکن! تو باید به خاطر خودت و آرمان خوب بشی به آرمان فکر کن

- من الان اصلا مخم کار نمی کنه! نمی تونم به هیچی فکر کنم ، اصلا انگار مغزم از کار افتاده!

- آره دیگه اگه مغزت کار می کرد که سراغ این کارها نمی رفتی!

- ترانه این پام که تو گچ بود بدجوری داره اذیتم می کنه به خدا ، دلم می خواد اصلا قطعش کنم ، کاش همون موقع بریده بودنش!

- سعید جان طاقت بیار همین امشب و بگذرونی دیگه خوب میشی.

- مطمئنی؟ اگه همین امشب باشه یه جوری طاقت میارم ولی فردا هم اینطوری بشم دیگه نمی تونم ها!

- فردا دوباره میریم دکتر میگیم یه دُز بیشتر بهت بده.

 اون شب ترانه تا صبح با سعید بیدار موند و دیگه آفتاب کاملا طلوع کرده بود که هر دوشون بالاخره به خواب رفتن. اون روز بیشتر روز رو سعید خواب بود و ترانه چند ساعت بعد با بیدار شدن آرمان بیدار و مشغول کارهای خونه شد. نزدیکیهای ظهر هنوز سعید تو خواب بود که دوست همیشگیش زنگ در خونه رو فشرد. ترانه با شنیدن صدای این مرد به خودش لرزید گوشی آیفن رو گذاشت و به سمت در رفت تا چهره این شخص رو ببینه و بشناسه:

- سلام آبجی ، سعید خان نیستن؟ شما چرا زحمت کشیدید اومدید دم در؟

- من آبجی تو نیستم ، اگه رفیق سعید هستی دیگه اینجا نیا ، بذار زندگیش رو بکنه.

- این چه حرفیه؟ شما هم جای خواهر ما هستی......

- اگه خواهرتم برو بذار زندگیمون و بکنیم. سعید داره ترک می کنه تو رو خدا دیگه دور و بر سعید نگرد به بچه اش رحم کن.

دوست سعید بدون هیچ حرفی راهش و کشید و رفت و ترانه نفس راحتی کشید و خدا رو شکر کرد که سعید خواب بوده و متوجه اومدن این مرد نشده.

اما باز هم از سر شب دردهای سعید شروع شد و غرلند کنان به ترانه گفت:

- تو که گفتی همون یه شبه! گفتی تا فردا خوب میشم! بازم پام درد گرفته!

- سعید جان من دکتر نیستم که! بعد از ظهر بهت گفتم بیا بریم پیش دکتر بگیم دز داروهات رو عوض کنه قبول نکردی!

- من به حرفهات اطمینان کردم فکر کردم دیگه امشب مثل دیشب نمی شم!

- بابا مگه من چندتا معتاد ترک دادم؟

- بالاخره بابات اعتیاد داشت دیگه مگه نه؟ حتما یه چیزهایی می دونی!

- مگه من بابام و ترک دادم؟ اصلا من پیش مامانم بودم اون موقع. مامان و بابای من قبل از اعتیاد پدرم از هم جدا شده بودن! همسر دوم پدرم به خاطر این مسئله ازش جدا شد نه مادرم!

- آهان آره یادم نبود ، مشکل مادرت یه چیز دیگه بود!

ترانه با این حرفها از درون شکست ، با این حرف سعید خورد شد ولی چیزی به روی خودش نیاورد. چرا اون باید قربونی ندونم کاریهای پدر و مادرش می شد؟ اصلا چرا باید از سر ناچاری با کسی ازدواج می کرد که هرگز دوستش نداشت و حالا هم به خاطر اینکه بچه اش به سرنوشت خودش دچار نشه باید ادامه میداد؟ چرا باید نا خواسته و تنها چون سعید می خواست بچه دار می شد؟ پس کی باید برای خودش زندگی می کرد؟ چرا دائم باید دنیای درونش از خودخواهی های دیگران متلاطم می شد؟ جوابی برای این سوالها پیدا نمی کرد ، فکر می کرد یه قربونیه که باید تسلیم خواستهای بقیه بشه.

تو همین افکار بود که با فریادهای بلند سعید به خودش اومد. سعید با تمام توان عربده می کشید و فریاد می زد:

- دیگه نمی تونم تحمل کنم ، نمی تونم ، نمی تونم!

- سعید آروم باش به خاطر آرمان طاقت بیار ، آبرومون جلو همسایه ها رفت ، خدا رو شکر مامان و بابات امشب خونه نیستن.

- تو چه می فهمی من چی دارم می کشم؟ گور پدر همسایه ها .....

اون شب سعید تا صبح فریاد کشید و آرمان از صدای نعره های گوش خراش پدرش همراه با ترانه انقدر گریه کردند تا بالاخره سعید با طلوع آفتاب به خواب رفت. با خوابیدن سعید ترانه و آرمان هم آروم گرفتند و به خواب رفتند. سعید حدود ظهر از خواب بیدار شد و ترانه ازش خواست که با هم به دکتر برن.

- سعید بلند شو بریم دکتر امشب مامان و بابات خونه هستند داد و هوار راه بندازی می فهمن ها!

- نه نمی خوام برم دکتر ، دو شب عذاب کشیدم دیگه فکر کنم تمومه ، دیگه امشب اون داروهای مذخرف دکتر رو هم نمی خورم. همه اش الکیه هیچ فایده ایی نداره.

با تاریک شدن هوا دلهره ترانه بیشتر می شد ، می دونست که امشب هم سعید شب خوبی نخواهد داشت ، خودش که پا به پای سعید تو این مدت بیدار مونده بود و روزها هم به خاطر آرمان نمی تونست بخوابه از شدت بی خوابی روی پا بند نبود و کم کم مستاصل شده بود فکر می کرد شاید بهتره باشه به پدر سعید بگه ولی از طرفی هم نگران برخورد مادر سعید بود که حتما می خواست همه تقصیرها رو به گردن ترانه بیاندازه ، با این فکر کلا از مطرح کردن موضوع با پدر سعید منصرف شد. اون شب آرمان رو زودتر خوابوند و به سراغ سعید رفت:

- بهتری سعید؟

- نه! امشب هم مثل دیشبه! انگار هر روز بدتر میشم ، نمی دونم چه مرضیه که از غروب به سراغم میاد! روزها خوبم ولی با تاریک شدن هوا هم دردهام شروع میشه و هم اینکه دل آشوبه بدی می گیرم. همه حسهای بد دنیا میاد تو قلبم ، دلم می گیره ، دوست دارم بمیرم.

- خوب این طبیعیه دکتر گفت مدت کوتاهی دچار افسردگی میشی.

- ترانه من به خاطر تو دارم ترک می کنم یه کاری بکن آروم بشم ، دیگه توان ندارم

- چرا به خاطر من؟ به خاطر خودت.....

- الان حوصله روضه گوش دادن ندارم ، یه کاری بکن

- آخه چیکار کنم؟ تو که حرف گوش ندادی بری دکتر. می خوای یه دوش آب گرم بگیری؟اب گرم معمولا دردها رو آروم می کنه.

- هرکاری بگی می کنم ، فقط از این درد خلاص بشم.

سعید به سمت حمام رفت و نیم ساعتی زیر توی وان آب داغ دراز کشید و واقعا هم براش آرام بخش بود اما کم کم آب سرد شد و سعید کلافه وار از حمام بیرون اومد:

- چی شد سعید؟ هیچی آب سرد شد! پام درد می کنه من دیگه نمی تونم تحمل کنم با این جمله به سمت در رفت و در خونه رو باز کرد که بیرون بره.

- سعید ، سعید کجا میری؟ حواست نیست لختی ، هیچی تنت نیست.

- مهم نیست می خوام برم.

ترانه به سمت در دوید ولی به سعید نرسید اما توی حیاط سعید رو گرفت و با گریه التماس می کرد:

- سعید تو رو خدا ، سعید اینطوری که نمی تونی بری بیرون ، بیا بریم لباس بپوش با هم بریم. کجا می خوای بری این وقت شب؟ تو رو جون آرمان بیا تو.

- برو لباسهام بیار همین جا می پوشم

- سعید خواهش می کنم بیا تو ، تو سه شب زحمت کشیدی هدر نده ، به خدا دیگه تمومه بیا تو ، التماست می کنم بیا تو.

سعید ترانه رو هل داد و با عصبانیت به داخل خونه رفت. اون شب هم بالاخره به صبح رسید و ترانه برای شبی که در پیش رو داشتند شدیدا مضطرب بود......

پ . ن : ببخشید که انقدر این داستان طولانیه ، من خیلی سعی می کنم که از شاخ و برگ دادن بزنم و تا جایی که می تونم به اصل ماجرا و شخصیتهای اصلی داستان بپردازم تا زودتر تموم بشه ولی از این خلاصه تر نمیشه به خدا. شرمنده ام اگه طولانی بودنش حوصله تون رو سر برده ، شاید اصلا جای این داستان توی وبلاگ نبود!