سرپناه (41) - فصل 9
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

- سعید؟ سعید؟ هنوز اون تو هستی؟ چرا بیرون میای پس؟

- ای بابا! این تو هم آسایش ندارم از دست تو!

- یعنی چی؟ توالت و با اتاق خواب اشتباه گرفتی فکر کنم!

- متستراح از استراحت میاد بابا جان! نمی دونی؟

- میگم که زیاد تو خونه موندی زده به سرت!

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


یک آن ترانه به این فکر افتاد که از تو سوراخ جا کلیدی نگاه کنه ببینه سعید چیکار داره می کنه؟! اما هرچه کرد چیزی ندید تصمیم گرفت بیخیال ماجرا بشه که همون لحظه سعید اومد جلوی در و یک بسته رو توی جیبش گذاشت ، ترانه سریع از جلو در کنار رفتو سعید از دستشویی بیرون اومد.

ترانه با چشمهایی نگران به سعید خیره شده بود و هزار تا سوال و فکر تو سرش چرخ می خورد ، حس بدی داشت ، نمی دونست باید به این حسهای بد غلبه کنه یا بذارتشون کنار ، گیج و مبهوت بود و یک دنیا اضطراب توی دلش موج می زد. سعید خوشحال و خندان رو به ترانه کرد و گفت:

- چقدر قیافه ات خنده دار شده! چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟ هنوز لباسهات و عوض نکردی؟

- ........

- ای بابا ، زبونت و موش خورد؟ الان که داشتی سر من و می خوردی!

- ........

- خوب مثل اینکه روزه زبون گرفتی! ما بریم لباسامون و عوض کنیم ، نگران نباش ، بهت قول میدم فردا برم دنبال کار. حالا بیا یه بوس بده آشتی کنیم.

سعید سرش رو به طرف ترانه برد و ترانه با حالتی عصبی سرش رو به عقب کشید و سعید رو هول داد و از جاش بلند شد! سعید که انتظار همچین حرکتی رو نداشت فحشی به ترانه داد و به اتاق خواب رفت.

ترانه تصمیم داشت حتما همین امشب سر از کار سعید در بیاره برای همین انقدر صبر کرد تا مطمئن شد که سعید کاملا به خواب رفته و بعد پاورچین پاورچین به اتاق خواب رفت و لباسهای سعید رو از روی جا لباسی برداشت و به سمت آشپزخونه رفت. در رو پشت سرش بست و یکی یکی جیبهای سعید رو خالی کرد ، کاری که برای اولین بار بود در زندگیش انجام می داد اما حتما باید می فهمید که موضوع چیه! بالاخره اون بسته ایی رو که دیده بود پیدا کرد ، یه بسته سیاه کوچیک بود ، از روی قیافه بسته چیزی به ذهنش نرسید به سمت بینیش برد و بو کرد ...... ، شک کرد و مجدد بود کرد ، بله تریاک بود!

بی اختیار با انبوه لباسها روی زمین نشست ، نمی تونست افکارش رو متمرکز کنه ، چیکار باید می کرد؟ باید به سعید می گفت؟ به پدرش می گفت؟ با خانواده خودش مطرح می کرد؟ دعوا و جنجال به راه می انداخت؟ با عمو رضا حرف می زد؟ طلاق می گرفت؟ آرمان رو چیکار می کرد؟ جواب هیچ کدوم از این سوالها رو نمی دونست. بعد از گذشت نیم ساعتی از جاش بلند شد و لباسها رو مرتب مثل قبل روی جالباسی گذاشت و سعی کرد به رختخواب بره و بخوابه ، اما هرچه کرد خواب به چشمش نیومد ، مجدد بلند شد و توی سالن خونه شروع به قدم زدن و فکر کردن کرد! دیگه کم کم سپیده سر زده بود که سعید با چشمهای خواب آلود از در اتاق بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت تا لیوانی آب بخوره :

- ترانه؟ تو هنوز نخوابیدی؟ ساعت چنده؟

- .......

- ای بابا چت شده از سر شب؟ لال شدی؟

- .......

- نه مثل اینکه عقلت رو هم از دست دادی! شانس ما رو ببین تو رو خدا!

سعید مجدد به اتاق خواب برگشت و خوابید. ترانه بالاخره تصمیم گرفت که اول با خود سعید صحبت کنه نمی خواست زود قضاوت کنه. چند ساعت بعد به سراغ سعید رفت که بیدارش کنه :

- سعید بلند شو دیگه قرار بود امروز بری دنبال کار!

- میرم بابا ، حالا زوده

- چه زودی؟ ساعت از 9 گذشته تا بیدار بشی و آبی به سر و صورتت بزنی و یه چیزی بخوری یک ساعت هم گذشته!

- خوابم میاد ، حالا میرم!

- سعید بلند شو بهت می گم ، من دیگه تحمل این وضع رو ندارم ، می خوام باهات صحبت کنم.

- بگو گوش می کنم.

- نه! یا الان بلند میشی و حرفهام و می شنوی یا دیگه هیچ وقت هیچ حرفی از من نمی شنوی!

سعید توی جاش نیم خیز شد و گفت:

- منظورت چیه؟

- منظورم اینه که حرفهام جدیه ، حرف رختخوابی نیست که اینطوری باهات بزنم.

سعید ناچارا از جاش بلند شد و به سمت یکی از مبلها رفت و نشست ، خوب بفرمایید اینطوری خوبه؟

- سعید تکلیفت رو با خودت و ما روشن کن.

- گفتم که میرم دنبال کار ، همین امروز میرم. الان میرم حاضر میشم خوبه؟

- دنبال کار میری یا دنبال یه برنامه دیگه؟

- نیش و کنایه می زنی! واضح حرف بزن!

- دیشب رفتی دم خونه اون یارو چیکار؟

- بهت گفتم که ، می خواست بیاد من و ببینه من رفتم بهش بگم که نیاد دیگه امشب دیره!

- نمی تونستی بهش زنگ بزنی؟

- دیگه مسیرمون اون وری بود دیگه!

- من بچه نیستم عزیزم! این حرفها رو بذار کنار! اگه می خوای باهات ادامه بدم رو راست باش با من!

- ترانه دیشب تا صبح نخوابیدی که این حرفها رو به من بزنی؟

- با خودت گفتی برم یه دختر بچه چشم و گوش بسته بگیرم و زود هم یه بچه بذارم تو دامنش که سرش با اون گرم بشه که به کارای خودم برسم و بهم گیر نده نه؟

- چی میگی؟

- همین که میشنوی ، دیشب نیم ساعت تو دستشویی چیکار می کردی؟

- داشتم ...... استغفراله! .....

- سعید من دارم صاف و ساده باهات حرف می زنم ، می خوام دوستانه این قضیه رو حل کنم اگه می خوای به کارت ادامه بدی که من تکلیفم و با خودم روشن کنم نه با تو!

- کدوم قضیه؟

- خودت رو به اون راه نزن سعید ، من می دونم.

- چی رو می دونی؟

- این که یه چیزی مصرف می کنی!

سعید برای چند لحظه ساکت شد و حرفی نزد ، ترانه ادامه داد:

- چی شد؟ رنگ و روت پرید! صدات برید!

- نه ترانه اشتباه می کنی ، من بعد از تصادف درد پام زیاد بود و مسکن جواب نمی داد ، دوستم بهم پیش نهاد داد که یه مقدار مسکن قوی تر مصرف کنم.

- الان که دیگه درد نداری! کاملا خوب شدی! الان چرا استفاده می کنی؟

- همینطوری ، برم سرکار دیگه میذارم کنار!

- بری سرکار نه! از همین امروز بذار کنار

- باشه

- باشه همینطوری نه! با هم میریم یه کلینیک ترک اعتیاد و بعد هم 10 روز میمونی خونه تا کاملا مشکلت حل بشه!

- نه ترانه اونطوری که تو فکر می کنی نیست عزیز من! در این حد نبوده که بریم پیش دکتر!

- ببین سعید اگه می خوای به خودت و من و بچه ات کمک کنی که حرفهای من و می پذیری ، اگه زندگیت و دوست نداری و از اول هم داشتی با من بازی می کردی که من و آرمان میریم!

- آرمان؟ نه خانم تو هر جا بری آرمان همین جا میمونه ، اگه آرمان و می خوای باید تو همین خونه بمونی!

- اصلا مهم نیست ، آرمان پیش تو بمونه ، من خودم میرم ، اگه من و دوست داری به حرفهام فکر کن وگرنه که تو رو به خیر و ما رو به سلامت! کاملا جدی و مصمم هستم !

- ترانه جون آروم باش عزیزم ، به خدا من تو رو دوست دارم ، باشه هرچی تو بگی.

به این ترتیب قرار شد که اون روز به جای اینکه سعید دنبال کار بره ، آرمان رو پیش مادر سعید بذارن و با هم به یه کلینیک ترک اعتیاد برن.....

پ . ن : خیلی دوست دارم نظرتون رو در مورد سعید بدونم ، چطور آدمی به نظرتون میاد؟ سیاه؟ کثیف؟ بیچاره؟ آدم عوضی؟ حس ترحم بهش دارید یا تنفر؟  چه حسی نسبت به ترانه دارید؟ بدبخت؟ حس دلسوزی؟ آدم احمقیه؟ هر حسی بهتون منتقل شده برام بنویسید لطفا.