سرپناه (40) - فصل 9
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤   کلمات کلیدی:

مشکلات ترانه انگار تمومی نداشت و اوضاع مالیشون هم روز به روز بدتر می شد و از اون بدتر این بود که سعید تصمیم نداشت کاری برای بهبودی اوضاع بکنه! تو این شرایط بهترین خبر برای ترانه خبر برگشتن عمو رضا بود. با شنیدن این خبر نور امیدی ته دلش سو سو کرد ، کمترین کاری که عمو رضا می تونست بکنه این بود که شریک غم و  غصه ترانه باشه و حداقل کسی باشه که حرفهاش رو بشنوه.

 


روزی که قرار بود رضا بیاد ، ترانه از خوشحالی دل تو دلش نبود. از صبح زود بیدار شده بود و تند تند کارهای خونه رو می کرد و می خواست کاری برای لحظات آخر نمونه و به موقع به فرودگاه برسه. نزدیکیهای ظهر بود که به زور سعید رو از خواب بیدار کرد که ناهار بخوره و دوشی بگیره که دیر نشه. سعید با غرلند از خواب بیدار شد:

- چه خبرته بابا؟ حالا انگار ولعیهد انگلستان داره میاد! چقدر شلوغش می کنی!

- برای من خیلی مهمه ، شاید برای تو کسی نباشه ولی برای من از همه اون چیزایی که تو میگی بیشتره!

- امیدوارم ارزش این همه عجله رو داشته باشه!

- من امروز دلم نمی خواد با حرفهای تو اوقاتم و تلخ کنم ، نشنیده می گیرم حرفهات رو! ضمنا باید سر راه یه دسته گل بزرگ هم بخریم.

- من پول ندارم ، می دونی که بیکارم! حالا تو این شرایط مالی برای عموت گل نخریم نمیشه؟

- ببینم تا کی باید من این شرایط و تحمل کنم؟ بالاخره نمی خوای یه فکری بکنی؟

- مگه خودم خواستم بیکار بشم؟ پیش اومد دیگه!

- بله پیش اومد ولی الان دیگه پات خوب شده ، همین دیروز دکتر گفت رانندگی هم می تونی بکنی. 9 ماهه که تو خونه هستی ، مثل اینکه حسابی بهت خوش گذشته که به فکر کار نیستی!

- این زنها عجب موجوداتی هستن! خوبه خودت میگی دکتر دیروز گفت که می تونم رانندگی کنم! تو انتظار داشتی من امروز سرکار باشم؟

- نه ولی انتظار داشتم از من مشتاق تر باشی برای دنبال کار رفتن! ولی تو عین خیالت نیست ، می خوری و می خوابی و با اون دوستت میری بیرون!

- ترانه روزمون و خراب نکن حوصله مرافعه ندارم!

- اتفاقا منم همینطور ولی گفتم که حواست جمع باشه!

حدودهای عصر به سمت فرودگاه راه افتادند و از اونجا که محل زندگی خودشون هم غرب تهران بود خیلی به موقع و حتی زودتر از دیگران به فرودگاه رسیدند. ساعتی بعد هواپیما از مبدا لندن به مقصد تهران به زمین نشست. همه اقوام و بیشتر دوستان رضا از جمله مصطفی حضور داشتند ، ترانه دل تو دلش نبود که زودتر خودش رو تو آغوش رضا رها کنه و همه دلتنگی هاش رو با اشکهاش بشوره. بالاخره رضا از پشت شیشه ها نمایان شد و به جمع فامیل پیوست. ترانه اولین کسی بود که رضا به سمتش دوید و در آغوش کشید. رضا در مقابل چشمهای هیجان زده بقیه ترانه رو مثل عروسکی تو هوا بلند کرد و همینطور که می بوسیدش دور خودش می چرخید. سعید که آرمان رو تو بغل داشت با اخم و دلخوری به این منظره نگاه می کرد و دلش می خواست رضا زودتر ترانه رو پایین بذاره! کم کم نوبت به بقیه هم رسید و بعد از روبوسی همگی به سمت خونه مادری رضا به راه افتادند. رضا از اینکه ترانه رو با سعید و یک بچه به بغل می دید حس خوبی نداشت این بود که وقتی دید سعید برای لحظه ایی به سمت تراس رفته تا سیگاری آتش کنه رو کرد به ترانه و گفت:

- تو قرار بود درس بخونی! به من قول داده بودی! چی شد پس؟

- تو که اینجا نبودی ببینی من چه مشکلاتی داشتم!

- یادته به من گفتی رضا رفتی اونجا هوس دختر فرنگی به سرت نزنه زن بگیری ها! یادته گفتی من و تو با هم زندگی می کنیم نه تو شوهر می کنی و نه من زن می گیرم؟ ببین من سر قولم موندم!

- رضا خودتم می دونی اون حرفها همه از سر بچگی و دلخوشی بود ، من مجبور بودم ازدواج کنم ، شاید تو بودی اوضاع یه جور دیگه می شد!

- حالا از زندگیت راضی هستی؟

- ای! چی بگم؟ خدا رو شکر!

- معلومه همچین دل خوشی هم نداری ها!

- حالا جریانش مفصله بعدا با هم حرف می زنیم

تو همین لحظه سعید قدم به داخل گذاشت و ترانه ادامه حرفهاش رو قورت داد و به رضا اشاره کرد که موضوع رو عوض کنه.

موقع برگشت به خونه سعید خیلی عصبی و تند رانندگی می کرد ، ترانه می دونست که هر وقت سعید از چیزی ناراحته خیلی بی احتیاط رانندگی می کنه این بود که پرسید:

- چیزی شده سعید؟ چرا اینطوری رانندگی می کنی؟

- هیچی می خوام زودتر برسم خونه رفیقم قراره بیاد!

- این وقت شب؟ این رفیقت اصلا چی می خواد از تو؟

- چشم نداری یه رفیقم به ما ببینی؟

- آخه این موقع؟

- می خوای راستش و بدونی چرا اعصابم داغونه؟

- آره بگو

- من از این رضا هیچ خوشم نیومد! دلم هم نمی خواد باهاش رفت و آمد کنی فهمیدی؟

- وا؟ یعنی چی سعید؟ مگه چی کار کرد بیچاره؟ همین چند ساعته تو فهمیدی آدم خوبی نیست؟

- برای چی وسط جمعیت تو رو بلند کرد تو هوا؟

- سعید؟!

- سعید و ..... استغفراله! برای چی جلوی این همه مرد تو رو بوسید؟

- وا؟ سعید؟ از کی تا حالا تو انقدر متعصب شدی؟

- دیگه حق نداره ، حق نداره و تو هم حق نداری ببوسیش! فهمیدی؟

- نه والا نمی فهمم چی میگی!

- همین که گفتم خوشم نمیاد تو رو ببوسه! دفعه دیگه می زنم تو دهنش!

- مگه نامرحمه؟

- هر کوفتی هست کاری ندارم ، همین که گفتم!

- اینا همه بهونه است! تو چند وقته بهونه های بی اسرائیلی می گیری! هیچ هم معلوم نیست چته! فکر کنم زیاد تو خونه موندی دیوونه شدی!

- دهنت و ببند انقدر با من یکی به دو نکن! هرچی می گم بگو چشم!

ترانه آهی از سر استیصال کشید و دیگه ادامه نداد ، اشکی از گوشه چشمش چکید و به شیشه رو به رو خیره موند و غرق توی افکارش بود که سعید کنار خونه ایی ترمز کرد. ترانه چیزی نپرسید ، سعید رفت و 5 دقیقه بعد برگشت و بعد به سمت خونه رفتند. نزدیکی های خونه گریه آرمان بلند شد و وقتی به خونه رسیدند ترانه سریع آرمان رو به اتاقش برد تا عوضش کنه و بخوابونه و سعید هم یک راست به سمت دستشویی رفت. بعد از نیم ساعت آرمان آروم گرفت و خوابید ترانه از اتاق بیرون اومد و به سمت دستشویی رفت .....

پ . ن : دیروز سالگرد خروج من از ایران و فردا سالگرد ورودمون به این خاکه! یک سال دیگه هم به همین زودی گذشت! نمی دونم الان اینجا باید آیکون خوشحالی بذارم یا ناراحتی؟!