سرپناه (39) - فصل 9
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

چند ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان فرزند ترانه در حالیکه مادرش هیچ رمقی برای فریاد کشیدن و حتی حرف زدن نداشت به دنیا اومد. ترانه با دیدن پسرش جونی دوباره گرفت و نوزادش رو به گرمی در آغوش گرفت و ناخوداگاه اشکی از گوشه چشمهاش به صورت نوزاد چکید. کودک چشم باز کرد و برای اولین بار نگاهش با نگاه مادر در هم گره خورد و ترانه حس مادری رو با تمام وجود درک کرد.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


لحظاتی بعد سراغ همراهاش رو گرفت ، حوری رسیده بود و پدر و مادربزرگش در راه بودند. اما خبری از سعید نبود ، خیلی دلش می خواست تو این لحظه سعید هم کنارش بود ولی انگار قسمت اینطور رقم خورده بود! یک روز بعد ترانه ترخیص شد و به خونه رفت. جلوی درب ورودی منزل سعید لنگان لنگان به استقبال کودک و همرش آمده بود:

- همگی خسته نباشید ، ببخشید که من نتونستم بیام . زود باشید جوجه من و بدید ببینم.

حوری آروم کودک رو توی بغل پدرش گذاشت ، سعید با لبخندی بر لب محو تماشای فرزندش بود و بعد گفت :

- گفته بودید پسر دیگه؟

منور خانم قبل از همه جواب داد:

- آره مادر جون خدا رو شکر پسره!

- میگم چقدر شبیه منه نه؟ هرچند سفیدیش به ترانه رفته ولی ترکیب صورتش مثل منه ها!

- آره قربون قدت برم شبیه خودته!

- دیروز بعد از اینکه تلفنی بهم خبر دادید پسره تا همین الان که شما بیایید داشتم فکر می کردم اسمش و چی بذارم.

- خوب چی می خوای بذاری مادر؟

- می خوام بذارم آرمان ، قشنگه نه؟

اطرافیان هر کدوم نظری ابراز کردند ولی ترانه ساکت بود ، دست آخر سعید رو کرد به ترانه و پرسید:

- ترانه تو چی میگی؟ این اسم و دوست داری؟

ترانه که خسته تر از اونی بود که بخواد به اسم بچه و حرفهای اطرافیان گوش بده آروم سری تکون داد و سعید ادامه داد:

- خوب پس همین اسم و روش میذاریم. به نظر من هفته دیگه هم یه مهمونی برای به دنیا اومدن آرمان بگیریم. هان؟ نظرتون چیه؟

ترانه گفت:

- سعید جان تو که خودت نمی تونی کاری بکنی ، منم که باید به یه نوزاد و تو و کارهای خونه برسم ، به نظرت بهتر نیست مهمونی رو بذاریم برای وقتی که تو هم پات رو از گچ در آورده باشی؟

- نه دیگه ترانه من حسابی بی حوصله و خسته شدم توی خونه ، تو نمی خواد کاری بکنی ، خواهرام میان ، مامان تو و مامان منم هستن. دیگه نه نیار!

مادر سعید ادامه داد:

- حالا پسرم بعد از مدتها یه چیزی خواسته ها! اصلا مهمونی رو طبقه بالا می گیریم خوبه؟

ترانه تسلیم شد و سکوت کرد. قرار شد که حوری تا دو هفته پیش ترانه بمونه ، هر روز هم عده ایی جهت احوالپرسی و دیدن عضو جدید خانواده به دیدن ترانه می آمدند. یک هفته بعد هم طبق خواسته سعید مهمانی برگزار شد و مجدد اوضاع و احوال به حالت قبل برگشت. حوری هم رفت و ترانه که حالا مادر شده بود و وظایف سنگین تری داشت تنها شد.

آرمان دوچار کولیک نوزادی بود و از سر شب تا پاسی از نیمه شب گذشته بی وقفه گریه می کرد و همه رو کلافه کرده بود ، حتی ترانه گاها از سر استیصال پا به پای آرمان اشک می ریخت ، سعید هم مدام غرلند می کرد:

- ترانه آخه این بچه شه؟ خسته شدم بابا ساکتش کن! می خوام بخوابم!

- تو انقدر می خوابی خسته نمیشی؟ خوب میبینی که ساکت نمیشه! هر کاری می کنم بازم گریه می کنه دیگه نمی دونم چیکار کنم؟!

- شاید تو بلد نیستی برو مامانم و صدا کن!

- چی رو بلد نیستم؟ دلش درد می کنه دیگه! دکتر شربت داده اونم بهش دادم خورده ولی بازم گریه می کنه!

- من اعصاب ندارم ، دیگه بستوه اومدم از گریه های این بچه! یا خفه اش کن یا من میذارم میرم بالا با مامان اینا زندگی می کنم!

- یعنی چی؟ تو خودت هی بچه بچه می کردی؟ اگه قرار به رفتن باشه من باید بذارم برم! نیومده تو این خونه باید مریض داری و خونه داری و بچه داری کنم! راستش و بخوای منم خسته شدم!

- چه جالب! حرفهای جدید می زنی؟! بذاری بری؟ کجا مثلا؟ اصلا جایی رو داری که بری؟

- تو نگران جای من نباش! بخوام برم جا زیاد دارم که برم! تو به فکر خودت باش که از این خونه بری بیرون غیر از مامانت کسی تحویلت نمی گیره!

- زبون دراز شدی!

- فکر کردی فقط تو آدمی؟ منم کلافه شدم! کاری که نمی تونی تو خونه بکنی! به جای اینکه دو کلمه حرف خوش هم بزنی یکسره داری غر غر می کنی! منم خسته شدم!

سعید برای اینکه دیگه ادامه نده به اتاق خواب رفت و در رو پشت سرش بست و سرش رو لای چندتا بالش گذاشت تا صدای آرمان رو نشنوه! از اون روز به بعد هر شب به محض بلند شدن صدای آرمان کار سعید همین بود!

در این میون کم کم موعد باز کردن گچ پای سعید هم می رسید و یک عمل دیگه هم باید روی پاش انجام می شد ، ضمنا پس انداز سعید و ترانه هم رو به اتمام بود و خرج عمل رو هم باید پدر سعید تقبل می کرد.

سعید بعد از عمل با کمک عصا  آروم آروم شروع به راه رفتن کرد و با کمک فیزیوتراپی مجدد عضله هایی که شش ماه کار نکرده بودند ، کارشون رو از سر گرفتند. اما موضوع اصلی اینجا بود که چون سعید استخدام قراردادی بود ، زمان قرارداد منقضی شده بود و به علت مشکلاتی که براش پیش اومده بود قراردادش رو مجدد تمدید نکردند و این شد که معضل بی کاری هم به مشکلات سعید و ترانه اضافه شد!

همه این شب بی خوابی ها ، خستگی ها ،استرس ها، کارهای روزانه سعید و کارهای منزل دست به دست هم داد تا ترانه روز به روز شیرش کمتر بشه و به دو ماه نرسیده مجبور شد تا از شیرخشک برای سیر کردن آرمان استفاده کنه.

وضعیت مالی سعید و ترانه رو به وخامت گذاشته بود ، حتی خریدن شیر خشک آزاد هم براشون کار سختی بود. ترانه باید هر از گاهی مسافت زیادی رو به دنبال شیرخشک کوپنی طی می کرد و همیشه هم موفق بر نمی گشت! سعید انقدر از پدرش پول قرض گرفته بود که دیگه رویی برای قرض گرفتن پول نداشت! ترانه هم انقدر دختر مغروری بود که هرگز دلش نمی خواست برای پول دست به سمت کسی دراز کنه! این بود که با همفکری سعید تصمیم به فروختن سرویس طلای عروسیش گرفت.

یک روز وقتی که زیر بارون با تنی خسته و چشمهایی گریون به خونه بر می گشت درست مقابل در ورودی منزل پدر شوهرش رو دید:

- چی شده دخترم؟ چرا انقدر گرفته ایی؟ کجا بودی؟

- چیزی نیست ، یه کم خسته ام.

- راستش و به من بگو ، چه اتفاقی افتاده؟ با سعید حرفت شده؟

- نه .....

- پس چی؟ منم جای پدرتم ، بگو عزیزم

ترانه که مدتها بود دنبال یه تیکه گاه برای خالی کردن عقده های درونیش می گشت با شنیدن این حرف بی اختیار سرش رو رو شونه پدر شوهرش گذاشت و اجازه داد سیلاب اشکهاش دلش رو خالی کنه.

- راستش مدتیه که پس اندازمون تموم شده ، الان رفتم سرویس عروسیم رو فروختم برای اینکه دیگه پول نداشتیم شیرخشک آزاد بخریم ، آرمان هم شب تا صبح گریه می کنه ، سعید هم از گریه های آرمان کلافه است و مدام غر می زنه ، با این وضعیتی که سعید دچارش شده حداقل تا 3 ماه دیگه هم نمی تونه دنبال کار بره ، من موندم از کجا بیاریم بخوریم؟

- مگه من مردم دختر؟ درسته که بازنشسته ام و حقوق چندانی ندارم ولی کم و زیاد می تونیم فعلا با هم سر کنیم! خدا رو شکر سقفی بالای سرمون هست. اشکال نداره سرویس عروسیت رو فروختی ، ایشااله بعدا بهترش رو می خری ، هرچند اگه می دونستم می خوای این کار رو بکنی هرگز نمی ذاشتم. از این به بعد هر وقت شیرخشک آرمان تموم شد به خودم بگو تا براش تهیه کنم. نگران پول هم نباش هر وقت کم داشتی به من بگو ولی جلوی مادر سعید حرفی نزن. نمی خوام اون بدونه. متوجه ایی که چی می گم؟

- بله چشم ، مرسی بابا جون ، خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه.

- راستی ترانه جان مگه شما ماهی چقدر خرجتونه؟

- دقیقا حساب و کتاب ندارم باباجون ، تو این مدت از دستم در رفته ، خیلی اوضاع بدی شده!

- آخه من هر هفته یه مقدار به سعید پول میدم ، اونم که زیاد از خونه بیرون نمیره ، پس این پولها چی میشه؟ به تو نمیده مگه؟

- نه والا تا به حال سعید پولی به من نداده! فقط با رئیس بانک که دوستشه هماهنگ کرده بود که من از حسابش برداشت کنم و الان دیگه موجودیش داره به صفر میرسه! حتی سیگارش رو هم از همون پول می خریدم و الان دیگه چیزی نمونده!

- عجیبه! به کسی قرضی چیزی نداشته که بخواد پس بده از این پولهایی که من بهش میدم؟

- من نمی دونم ، چیزی نمیگه ولی یکی از دوستهاش مرتب میاد دم در ! نمی دونم برای چی میاد؟ سعید میگه میاد دیدن من! ولی تو نمیاد هیچ وقت! با سعید میره یه دوری میزنه و بر می گرده!

حمید خان شونه ایی بالا انداخت و به ترانه اشاره کرد که بره توی خونه.....

پ . ن: حتما خوانندگان گرامی اطلاع دارند که بعد از جنگ برای مدت چند سال شیرخشک کوپنی بود و آزادش هم گرون بود؟!