سرپناه(38) - فصل 9
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی:

انگار که خواب دیده باشه ، حرفهایی که شنیده بود رو باور نمی کرد! نگاهی به شکم برآمده اش کرد و نگاهی به گوشی تلفن که بین زمین و هوا تاب می خورد! با عجله دوید سمت پله ها. محکم در خونه مادرشوهرش رو کوبید ، پدرشوهرش هراسون در رو باز کرد و با دیدن ترانه تعجب زده پرسید:

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


- چی شده ترانه جان؟ حالت خوبه؟

- نه ، نمی دونم ، یعنی آره حاله من خوبه ولی حال سعید نه!

- سعید؟ کجاست؟ برگشت از مسافرت؟

- آره برگشته ....

- خب؟ چی شده؟ دعواتون شده؟

- نه!

- ای بابا دختر تو چرا اینطوری می کنه؟ حرف بزن دیگه!

- تصادف کرده ، الان بیمارستانه!

مادر سعید که از توی خونه صدای ترانه رو می شنید جیغی کشید و به سمت در هجوم اورد و با فریاد گفت:

- ای جونت دربیاد دختر ، خوب زودتر حرف بزن دیگه! خاک بر سرم شد! کدوم بیمارستان؟ چطوری تصادف کرده؟ چرا به ما زنگ نزدن؟

- من این چیزا رو دیگه نمی دونم فقط می دونم بیهوشه و تو بیمارستانه و سریع هم باید عمل بشه.

مادر سعید با داد و فریاد رو به شوهر کرد و گفت:

- زود باش حمید ، چرا گیج شدی؟ بپوش ،بپوش بریم که بچه ام از دست رفت! این دختره خودش که قدم خیر برای ما نداشت هیچ، بچه اش هم نیومده داره قربونی می گیره! سر پدرش و خورد!

- خانم چی میگی همینطوری برای خودت؟ ساکت باش! ایشااله که به خیر می گذره ، ترانه جان تو هم برو یه چیزی تنت کن بیا با ما بریم.

- نه خیر لازم نکرده! این کجا بیاد دیگه با این شکمش؟ حالا میاد اونجا حول می کنه اون وسط باید یکی این و جمع کنه!

- خانم نمیشه زن حامله رو تو خونه تنها بذاریم که! بچه سعید تو شکمشه! یادت رفته مثل اینکه!

منور خانم نیم نگاهی با صورت رنگ پریده ترانه کرد و چیزی نگفت.

ترانه با عجله از پله ها پایین رفت و مانتویی روی دوشش انداخت و جلو در منتظر مادر و پدر سعید ایستاد.

ساعت از نیمه شب گذشته بود که به بیمارستان رسیدند ، آقا حمید سریعا به بخش اورژانس رفت و سراغ سعید رو گرفت. علی ، دوست سعید که اون حوالی پرسه می زد پدر سعید رو شناخت و جلو اومد.

- سلام حمید خان

- سلام پسرم چی شده؟

- راستش برگشتنی سعید یه کم خسته و خواب آلود بود ، خودتون هم که می دونید چقدر بد رانندگی می کنه و همیشه هم سرعتش بالاست! تصادف کردیم دیگه! پیش پای شما به هوش اومد ولی دکترا هم اجازه نامه کتبی می خوان برای عمل و هم پول جراحی رو باید واریز کنید تا کارشون رو شروع کنند!

- عمل برای چی؟

- اونجوری که دکترا می گفتن استخونهای پای چپش بدجور خورد شده و از چند جای مختلف شکستگی داره ، حتما باید عمل بشه و ظاهرا پلاتین هم باید براش بذارن!

- این پسر همیشه سر به هوا بوده و هست! بچه اش داره به دنیا میاد هنوز دست از این کاراش بر نداشته! شما خودت سالمی؟ چیزیت نشده؟

- نه ، من خوبم ضربه به سمت سعید خورد و ماشین از سمت راننده جمع شده من یه کم کوفتگی دارم ولی چیز خاصی نیست.

آقا حمید به سمت ترانه و منور خانم برگشت و داستان رو براشون تعریف کرد. ترانه شدیدا مصر بود که سعید رو ببینه ولی دکترها اجازه ملاقات حضوری ندادند ، بنابراین پدر سعید ، ترانه و مادرش رو به خونه فرستاد و خودش منتظر موند تا بانک باز بشه و برای عمل سعید پول تهیه کنه و به حساب بیمارستان واریز کنه.

توی خونه ترانه دل تو دلش نبود و تا صبح پلک روی هم نگذاشت ، همین که آفتاب طلوع کرد مجدد سراغ مادر شوهرش رفت و ازش خواست تا با هم به بیمارستان برن. منور خانم برخلاف میل باطنی با ترانه راهی بیمارستان شد. وقتی رسیدند سعید توی اتاق عمل بود. عمل سختی بود و چند ساعتی طول کشید ، توی تمام این مدت ترانه راه می رفت و اشک می ریخت و زیر لب دعا می کرد. بالاخره کار دکتر تموم شد و از اتاق عمل بیرون اومد. ترانه به همراه سایر اعضا خانواده سعید که حالا دیگه همگی جلو در اتاق عمل صف کشیده بودند به سمت دکتر دویدند.

- دکتر چی شد؟

- حالش خوب میشه؟

- عمل چطور بود؟

- میشه دیدش؟

- بله ، بله ، عمل موفقیت آمیز بود ، منتها یه عمل دیگه هم لازم داره ، ولی حالا نه ، ایشااله چند ماه دیگه. الان به بخش ریکاوری منتقل میشه و چند ساعت دیگه می تونید ببینیدش فقط همگی با هم نرید تو لطفا! ضمنا حداقل تا 6 ماه به هیچ عنوان نباید راه بره!

با شنیدن این حرفها ترانه از یه طرف کمی خیالش راحت شد و از طرف دیگه نگران آینده بود.  با خودش فکر می کرد سعید که آدمی نبود که بتونه چند ساعت توی خونه بشینه حالا چطوری می خواد 6 ماه  توی خونه طاقت بیاره؟ یعنی موقع به دنیا اومدن بچه اش هم نیست؟ چطوری باید هم از سعید نگهداری کنم و هم از یه نوزاد؟ و بعد ناخوداگاه آهی کشید و با صدایی گرفته گفت :

- خدایا شکرت ، بچه ام یتیم نشد!

یک هفته بعد سعید از بیمارستان مرخص شد و با یکسری دستگاههای کمکی که پزشک خریدشون رو تجویز کرده بود به خونه منتقل شد. ترانه تمام سعیش رو می کرد تا حوصله سعید توی خونه سر نره. با اینکه خودش حال خوشی نداشت و خیلی براش مشکل بود اما هر هفته دوستان سعید رو به منزل دعوت می کرد. مرتب برای سعید فیلمهای مختلف تهیه می کرد، با انواع و اقسام بازیهای فکری سرش رو گرم می کرد . اما با تمام این حرفها سعید شدیدا کسل و بد خلق شده بود و به سمت افسردگی پیش می رفت.

دو ماه از بستری سعید در منزل می گذشت و کم کم موقع وضع حمل ترانه هم نزدیک می شد. به خاطر کارهای سنگینی که ترانه به علت خونه نشینی سعید متقبل شده بود کمی زودتر از زمان معمول درد زایمان به سراغش اومد. از سر شب دردهای کوچکی به سراغ ترانه می اومد ولی از اونجا که تجربه نداشت و هنوز 3 هفته تا تاریخ زایمان فاصله داشت ، متوجه درد زایمان نبود و فکر می کرد شاید به خاطر فشارهایی باشه که در طول روز برای کمک کردن به سعید جهت رفتن به دستشویی و سایر موارد بهش وارد شده ، اما نزدیک سحر بود که فاصله دردها کمتر و مدت دردها طولانی تر و عمیق تر می شد ، طوری که نفسش بند می اومد و نمی تونست از جاش بلند بشه. با سختی تمام سعید رو صدا زد:

- سعید ، سعید؟

- چیه؟ امشب تو چرا نمی خوابی؟ چرا انقدر رژه میری؟

- درد دارم ، فکر کنم وقتشه

- به این زودی؟ حالا 3 هفته مونده!

- نمی دونم هرچی هست دیگه نفسم و بند اورده.

- می تونی بری بالا به بابا بگی ببرت بیمارستان؟

- نه! نمی تونم راه برم ، درد امان نمیده!

- خیلی خوب پس تلفن بزن بگو.

ترانه با سختی تمام شماره طبقه بالا رو گرفت و مادر شوهرش تلفن رو جواب داد:

- بله؟

- سلام مامان جون

- سلام ،  چی شده این موقع صبح؟!

- درد دارم ، بابا می تونه من و ببره بیمارستان؟

- الان چه وقتشه؟ اشتباه می کنی دختر جون ، حالا مونده!

- نه مامان از سر شب دارم درد می کشم دیگه دردم خیلی زیاد شده!

- اگه درد زایمان باشه که تو نمی تونی حرف بزنی! زمین و زمان رو گاز میگیری! به همین راحتی نیست که تلفن بزنی بگی درد زایمان دارم! من خودم 5 تا شکم زاییدم مادر! واردم!

ترانه التماس وار ادامه داد:

- تو رو خدا مامان ، بابا رو صدا کنید ، من دیگه طاقت ندارم!

- ای بابا تو چقدر کولی هستی دختر! طاقت این درد و نداری چطوری می خوای زایمان کنی؟ خیلی خوب الان میگم بیاد ببرتت. ولی بازم میگم این درد زایمان نیست! من دردم می گرفت دست حمید و چنگ می زدم!

ترانه از سعید خواست که به مادر و در صورت امکان به پدرش خبر بده و با هزار زحمت خودش رو به ماشین پدر شوهرش رسوند و راهی بیمارستان شد......