سرپناه (37) - فصل 9
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤   کلمات کلیدی:

فصل جدیدی از زندگی برای ترانه شروع شده بود. بعد از سالها احساس آرامش و راحتی می کرد ، حس استقلال و داشتن همدم و هم صحبت چیزهایی جدیدی بودند که ترانه به ندرت توی زندگدیش تجربه کرده بود. ماه عسل توی شمال بهترین مسافرتی بود که به عمرش رفته بود. همه چیز براش قشنگ بود و تازگی داشت حتی بوی دریا و جنگل هم اون چیزی نبود که قبلا به مشامش می رسید. سعید اهل مسافرت و گشت و گذار و بسیار خوش سفر و دست و دلباز بود و حسابی هم ترانه رو سرگرم می کرد.

 


بالاخره مسافرت و مراسم پاگشایی و مهمانی هم به سر رسید و کم کم زندگی عادی برای ترانه و سعید شروع شد. مادر و پدر سعید طبقه بالای همون خونه سکونت داشتند اما ترانه سعی می کرد که کمترین برخورد رو باهاشون داشته ، بنابراین بسیار رسمی برخورد می کرد و رفت و آمدش رو به حداقل رسونده بود.

مادر ترانه هم به سبب اینکه از لحاظ مکانی خیلی از ترانه فاصل داشت کم پیش می آمد که به منزل ترانه بیاد اما روز قبل ترانه حال خوبی نداشت و از مادرش خواسته بود که سری بهش بزنه این بود که حوری به دیدن تنها دخترش رفته بود اما هرچی زنگ طبقه اول رو فشار داد کسی جواب نداد! با خودش فکر کرد که شاید ترانه برای خرید رفته باشه و کمی بیرون خونه منتظر شد اما باز خبری نشد این بود که اجبارا زنگ طبقه دوم رو به صدا در اورد و با صدای مادرشوهر ترانه به خودش آمد:

- سلام من حوری هستم ، هرچی زنگ طبقه پایین رو می زنم ترانه جواب نمیده گفتم شاید بالا باشه!

- سلام بفرمایید تو

با باز شدن در حوری قدم به حیاط گذاشت و مادر شوهر ترانه هم به طبقه پایین آمد:

- ترانه بالا نیست حوری خانم ، معمولا بالا نمیاد ، یه کم خجالتیه به گمونم. می خواید شما بیایید بالا بشینید تا خبری ازش بشه.

- یعنی بیرون رفته؟

- نمی دونم! زیاد بیرون نمیره ، همیشه منتظر میمونه با سعید میره بیرون. من هم تعجب می کنم که سرظهر تو این گرما خونه نیست!

- آخه خودش از من خواسته بود که بیام! یه کم حال ندار بود اومدم بهش سر بزنم.

- وا؟ خوب چرا حالش خوب نبود به ما نگفت؟ ما غریبه هستیم مگه؟ حالا ترانه هیچی، این سعید چرا چیزی نگفت به من؟ حداقل یه سر بهش می زدم!

- خواسته مزاحم شما نشه حتما!

- چه حرفها؟ ما که داریم تو یه خونه زندگی می کنیم!

- حالا شما کلید پایین رو ندارید؟ بریم تو شاید خواب باشه.

- کلید دارم ولی شاید خوششون نیاد در نبودشون ما بریم توی خونه!

- والا آخه من نگران شدم! حالا شما کلید و بیارید مسئولیتش با من.

مادر سعید دسته کلید بزرگی رو به همراه اورد که تعداد زیادی کلید بهش آویخته بود و یکی یکی کلیدها رو داخل جا کلیدی می کرد تا کلید مناسب رو پیدا کنه. بعد از چند دقیقه بالاخره در باز شد و حوری با جیغی به داخل خونه دوید.

ترانه بی حال و تقریبا به حالت نیمه بیهوش کنار در آشپزخونه افتاده بود. حوری با زحمت ترانه رو بلند که و به سالن پذیرایی برد و مادر سعید آب قندی درست کرد و به خورد ترانه داد. با آبی که به سر و روی ترانه زدند کم کم به حال اومد اما هنوز قادر به حرف زدن نبود ، حوری پرسید:

- چی شده دختر؟ چی به سر خودت آوردی؟

مادر شوهر ترانه ادامه داد:

- چرا به من نگفتی حالت خوب نبود؟ حوری خانم سابقه داره ترانه اینطوری بشه؟ باید بریم دکتر ببینیم چشه؟

- نه هیچ سابقه نداره ، بار اولیه که با این وضعیت می بینمش. دختر سالم بهتون داده بودم! آره حتما باید بریم دکتر ببینیم چه بلایی سرش اومده!

ترانه با بیحالی گفت:

- چرا به همدیگه تیکه می اندازید؟ من خوبم ، یه دفعه سرم گیج رفت خوردم زمین و دیگه چیزی یادم نمیاد تا صدای جیغ مامان رو شنیدم!

حوری سوال کرد:

- سعید کی میاد خونه؟ پسرعمو خونه است؟

مادر شوهر ترانه جواب داد:

- سعید تا سه ، چهار ساعت دیگه نمیاد! ولی اگه می خواید برید دکتر حمید خونه است باید برم بیدارش کنم.

- پس لطفا بیدارش کنید منم یه زنگ به سعید می زنم که زودتر بیاد خونه.

ترانه گفت:

- بابا جان شلوغش نکنید من خوبم. الان حالم خوب شده ، دکتر لازم ندارم.

مادر و مادر شوهر ترانه با هم یکصدا گفتند:

- نه حتما باید بریم دکتر!

ساعتی بعد ترانه به اتفاق مادر ، مادر شوهر و پدر شوهرش در بخش اورژانس بیمارستان نزدیک خونه بودند و سعید هم خودش رو رسوند. به خواست حوری و سعید آزمایشاتی از ترانه به عمل آمد اما جواب آزمایش به صبح روز بعد موکول شد و از اونجا که حال عمومی ترانه خوب بود همگی با هم به منزل برگشتند. حوری تا روز بعد که جواب آزمایشهای ترانه بیاد پیش ترانه موند و سعید صبح روز بعد با عجله برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان رفت.

حوری دل تو دلش نبود که بدونه چه اتفاقی برای ترانه افتاده و نکنه که مشکل حادی باشه! تو همین فکرها بود که زنگ در به صدا در امد و حوری سریعا به سمت در رفت ، با باز شدن در سعید با جعبه ایی شیرینی داخل شد:

- چی شده سعید جان شیرینی گرفتی؟ مشکلی نبوده؟

- نه خدا رو شکر مشکل خاصی نبوده ، فقط ترانه خانم چون گوشت قرمز نمی خوره و الان بارداره دچار کم خونی شده!

- خوب دختر جان بخور دیگه .....

ترانه وسط حرف مادرش دوید و گفت:

- مامان صبر کن ببینم فکر کنم متوجه نشدی سعید چی گفت! گفتی باردارم؟

- آره عزیزم مبارک باشه داری مامان میشی.

ترانه لبخندی زد و حوری که تازه متوجه جریان شده بود گفت:

- وا؟ به این زودی؟ چه خبر بود؟ تازه سه ماه ازدواج کردید! میذاشتید یه کم نفس بکشید بعد!

- مامان جان این خواسته سعید بود که از روز اول هم مطرح کرده بود که دلش می خواد زود بابا بشه!

- پس مبارکه! من فکر کردم ناخواسته بوده! نگو تصمیمش رو داشتید!

طبق خواسته سعید ترانه خیلی زود باردار شده بود و خوشبختانه بد ویار هم نبود و می تونست از پس خودش و زندگیش بر بیاد. اما کم کم زمزمه های مادرشوهرش برای داشتن نوه پسر بلند می شد و از گوشه و کنار می شنید که این خانواده مدتهاست که فرزند ذکوری نداشته و نسل این فامیل به پسر بودن این نوزاد بستگی داره! ترانه گاهی جداً دچار استرس می شد و دائم به این فکر می کرد که اگه فرزندش دختر باشه آیا سرنوشتی که برای مادرش اتفاق افتاد برای اون هم به وقوع می پیونده؟

به هرحال روزها می گذشت و شکل ظاهری ترانه کم کم تغییر می کرد و خبر از آمدن انسانی کوچک می داد. سعید کماکان مشغول کار بود و همه چیز به خوبی پیش می رفت ، به غیر از اینکه گاها بعضی از آخر هفته ها با دوستانش به مسافرت می رفت و ترانه که باردار بود از این موضوع ناراحت می شد و با خودش فکر می کرد حداقل الان که بارداره سعید نباید تنهاش بذاره اما چون سعید از اول این موضوع رو مطرح کرده بود ترانه ترجیح می داد حرفی نزنه و منتظر گذشت زمان باشه.

یک آخر هفته سرد زمستونی بود و ترانه بیشتر از نیمی از ماههای بارداری رو پشت سر گذاشته بود و منتظر برگشت سعید از مسافرت کوتاه آخر هفته اش بود. ساعتها می گذشت ولی خبری از سعید نبود ، ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و ترانه کم کم نگران می شد ، خانواده سعید که ظاهرا به این مسائل عادت داشتند به آسودگی در خواب بودند ولی ترانه نگران و هراسان دقیقه ها رو می شمارد. نگاهش به ساعت و گوشش به زنگ در بود که بالاخره صدای زنگ بلند شد. به سمت آیفون دوید ولی مجدد صدای چند زنگ پشت سر هم شنید و تازه متوجه شد که صدای زنگ از آیفون نیست و صدا از تلفن بلند میشه. بیشتر نگران شد که این موقع شب کیه تلفن زده و برای چی؟ به سمت گوشی رفت و با دستهایی لرزان برش داشت و آروم به روی گوشش گذاشت:

- بله ، بفرمایید؟

- سلام من علی هستم دوست سعید

ترانه گوش می کرد و هرچی بیشتر می شنید بیشتر نگران می شد و کم کم گوشی تلفن از دستش سر خورد و افتاد .......

پ . ن : باز هم پوزش من و برای تاخیر بپذیرید. دیگه تعطیلات تموم شد ایشااله بیشتر در خدمتتون هستم چشمک