سرپناه (36) - فصل 8
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸   کلمات کلیدی:

سعید و ترانه به اتاق ترانه رفتند و رو به روی هم نشستند ، ترانه کمی هول شده بود و گونه هاش گل انداخته بود ، سعید اما خیلی عادی برخورد می کرد ، انگار که قبلا چنین تجربه ایی داشته باشه کاملا به خودش و اوضاع اطرافش مسلط بود. محکم حرف می زد و مردونه برخورد می کرد ، حرکات و رفتارش ترانه رو جذب کرده بود ، ترانه حس می کرد می تونه به این مرد تکیه کنه و مثل اینکه همونی بود که مدتها دنبالش بود ، یه تکیه گاه ، یه سرپناه ، یه کسی که بتونه بهش اعتماد کنه و موقع بی پناهی سرش رو روی شونه هاش بذاره و آروم بگیره. سعید شروع به حرف زدن کرد :

 


- خب ترانه خانم ، دوست دارم بدونم انتظاراتت از زندگی چیه؟

ترانه یه کم به فکر فرو رفت ، راستی از زندگی چی می خواست؟ هیچ وقت همچین سوالی از خودش نکرده بود! سوال سعید براش جالب بود! خب تازه چند ماه دیگه 20 سالش میشد! هیچ وقت فرصت نکرده بود به این چیزا درست فکر کنه! پس با احساساتی که تو اون لحظه داشت جواب داد:

- من زندگی اونچنانی نمی خوام ، فقط دلم می خواد کسی که باهاش زندگی می کنم واقعا مرد باشه ، دوستم داشته باشه و من و بفهمه!

- اتفاقا نظر من هم در مورد شریک زندگیم همینه. دوست دارم شرایطم رو درک کنه ، من از زنهای پر توقعی که فقط پول تو زندگی براشون مهمه خوشم نمیاد و دنبال دختری با شرایط تو می گشتم. منظورم اینه که یه دختر ساده با یه زندگی ساده می خوام.

ترانه دقیقا متوجه منظور سعید نشد ولی از اینکه بخواد بیشتر سوال کنه خجالت کشید و حرف رو اینطوری عوض کرد:

- راستش من یه خواهش دیگه هم داشتم.

- بگوشم

- من دوست دارم ادامه تحصیل بدم و درس بخونم. نظر شما چیه؟

- من مشکلی با درس خوندن همسرم ندارم اما چون من یه کم دیر دارم ازدواج می کنم دلم می خواد خیلی زود بچه دار بشم ، دلم نمی خواد اختلاف سنیم با بچه ام زیاد باشه. متوجه هستید چی میگم؟

- بله ، متوجه ام. خب اگه من با وجود بچه هم بتونم درس بخونم مشکلی نیست؟

- نه! هیچ مسئله ایی نیست. خوشحالم میشم. ضمنا حتما میون صحبتها متوجه شدید ، خونه من طبقه پایین خونه پدریم هست! یعنی خونه دو طبقه ایی که پدرم داره و یک طبقه اش رو با قیمت خیلی خیلی پایین به من فروخته و من قصد دارم با همسرم اونجا زندگی کنم. شما از این بابت که مشکلی نداری؟

- نه ، مسئله ایی نیست.

- یه موضوع دیگه هم هست که می می خواستم قبل از ازدواج مطرح کنم.

- بفرمایید

- من گاها با دوستانم به تعطیلات میرم ، مثلا آخر هفته ها برنامه میذاریم برای ماهیگیری و مسافرتهای کوتاه و این چیزا. دلم می خواد یه وقتهایی برای خودم باشم ، می خوام این موضوع رو درک کنی چون خیلی از خانمها با این موارد مشکل دارن و دائم  بین زن و شوهر به خاطر این چیزها درگیری پیش میاد ، نمونه اش رو توی دوستانم دیدم ، خواستم این مورد رو از قبل گفته باشم.

ترانه پیش خودش فکر کرد که خوب چه اشکالی داره که گاهی سعید با دوستاش بیرون بره؟ پس خیلی سریع جواب داد:

- من مشکلی با این موضوع ندارم!

- خب شما چیز دیگه ایی نمی خواید اضافه کنید یا بپرسید؟ چون بیشتر من حرف زدم و شما فقط تایید کردید!

- نه راستش چیزی به ذهنم نمی رسه.

بعد از این صحبتها هر دو به سالن پذیرایی جایی که مهمونها انتظار عروس و داماد آینده رو می کشیدند رفتند. همه با نگاههایی پر از سوال به ترانه و سعید چشم دوخته بودند. سعید در جواب چشمان پرسشگر فامیل گفت:

- از نظر من که همه چیز مثبت و خوبه و من همین جا بله رو میگم و بی صبرانه منتظر جواب عروس خانم می مونم.

جواب خانواده عروس موکول شد به روزهای بعد و جلسه خواستگاری به خوبی به پایان رسید. بعد از مراسم حوری که شدیدا نگران پاسخ ترانه بود بی صبرانه پرسید:

- چی شد مادر؟ خوشت اومد ازش؟ به خدا خانواده خوبی هستن ، من پسر عموم رو از بچگی میشناسم خیلی مرد خوبیه.

- مامان جان من که نمی خوام زن پسر عموت بشم! پسر پسر عموت چی؟ اونم خوبه؟

حوری که انتظار همچین حرفی رو از ترانه جلوی فامیل پدریش نداشت سریع بادی به غب غب انداخت و ادامه داد:

- آره دخترم ، از اون پدر همچین پسری هم حاصل میشه دیگه! باور کن بهتر از سعید پیدا نمیشه. لگد به بخت خودت میزنی اگه بگی نه!

ترانه رو کرد به عمو فری و گفت:

- عمو جان نظر شما چیه؟ به هر حال شما بزرگ ما هستی و نظر شما محترمه.

- به نظر من هم خانواده بدی نیومدن. من عیب و ایرادی توشون ندیدم. باید ببینیم جلسه بعد برای تعیین مهر و بقیه قضایا حرف و حدیثشون چیه؟!

با این حرف عمو فری حوری خیالش راحت شد که بقیه هم موافق هستند و مجدد رو کرد به ترانه و سوال کرد:

- چی شد ترانه جان؟ حتما فردا ، پس فردا برای جواب گرفتن زنگ می زنن! چی بگم بهشون؟

- مامان چقدر عجله داری؟ مگه طعم غذا رو داری می پرسی که همین الان جواب بدم؟! نمی دونم ، من اصلا نمی دونم الان چی باید جواب بدم؟ من حتی نمی دونستم چی باید از سعید سوال کنم؟ اون تند تند سوال می کرد و منم فکر می کردم باید همه حرفهاش رو تایید کنم وگرنه بی ادبی میشه! اگه همه فکر می کنید که مورد خوبی بوده جواب منم مثبته ، به هرحال به قول خودتون شماها دوتا پیرهن بیشتر از من پاره کردید. بد من رو هم که نمی خواید! منم چیز بدی به نظرم نیومد.

- خوب پس مبارکه!

جلسه بعدی جهت تعیین مهر و تاریخ عقد و عروسی به سرعت مشخص شد. مجددا همه چیز به روال قبل حادث شد و بعد از صحبتهای اولیه مقدار مهریه بر اساس توافق طرفین تعیین گردید. تاریخ عقد و عروسی هم طبق خواسته داماد برای دو ماه بعد که مصادف با عید نوروز بود معیین شد.

ترانه با توافق سعید از کارکردن انصراف داد و همراه با خواهران سعید هر روز جهت خرید و سایر کارهای اولیه مراسم عروسی رهسپار بازار می شد و هر شب قبل از خواب خریدها رو دونه دونه از بسته بندیش بیرون می آورد و نگاه می کرد و از دیدن همه چیزهایی که یه روز دلش می خواست داشته باشه مثل دختر بچه ها لبخندی روی لبهاش می نشست و تاریخ عروسی رو با خودش مرور می کرد ، با رویاهاش به خواب می رفت و تو خواب خودش رو توی لباس عروسی می دید و کلی ذوق زده می شد! هر روز صبح با شادی بیدار می شد و اولین کارش تماس با سعید بود ، روزهای شیرینی رو می گذروند و حساب روزها از دستش در رفته بود.

حوری و علی و عمو فری هم مشغول تهیه جهیزیه ترانه بودند. همه چیز به خوبی پیش می رفت و ترانه و سعید هم کم کم به هم علاقه پیدا می کردند.

به زودی روز عروسی فرا رسید ، محل عروسی یه باغ بسیار بزرگ تو کرج بود و داخل باغ ویلای قشنگ و مجللی قرار داشت. همه چیز نسبت به زمان خودش به بهترین نحو انجام شده بود ، از ارکستر و میز شام و میوه و شیرینی تا آرایشگاه و لباس عروس و عکاس و فیلم بردار از بهترین مکانها تهیه شده بود. مهمانها کم کم جمع شده بودند و مشغول رقص و پایکوبی بودند. عروس و داماد هم به جمع مهمانها پیوستند. ترانه توی لباس سفید عروس مثل جواهری می درخشید و سعید رو عاشق زیبایی های خودش کرده بود و با همراهی همسرش می خندید و می رقصید. سعید از ترانه خوشحال تر بود و شادی توی برق نگاهش موج می زد.

ترانه شاد بود که بعد از مدتها سه خواهر کوچکترش رو می دید که به همراه شهلا به مجلس عروسی آمده بودند. چهار برادر دیگرش هم که از پسران حوری محسوب می شدند حضور داشتند. نامادری تازه اش هم که به تازگی باردار هم شده بود در گوشه ایی از سالن نظاره گر مجلس بود. زن عموی ترانه به همراه مادر و خواهرش هم توی جمع مهمانها به چشم می خوردند. فرهاد به همراه نامزدش که بنا به خواست خانواده با هم نامزد شده بودند هم جزئی از مجلس بودند، فرهاد صورتی گرفته داشت و با حسرت به ترانه نگاه می کرد ، ترانه سعی می کرد خودش رو نبازه و شاد باشه اما یک آن خاطرات تلخ گذشته و اون همه ناکامی توی دلش موج زد ، هرچه کرد نتونست خود داری کنه و ناخودآگاه اشک از چشمانش سرازیر شد! سعید متعجب و بی خبر از همه جا به ترانه خیره شده بود و هر چه می کرد متوجه ناراحتی ترانه نمی شد ، حوری خودش رو به سرعت به ترانه رسوند:

- چی شده ترانه؟ چرا آبغوره گرفتی این وسط؟ آبروریزی نکن! بلند شو اشکهات و پاک کن ، آرایشت خراب میشه! پاشو خودت و جمع و جور کن ، این چه وضعیه؟

- ......

- آخه چته؟ مگه زورکی شوهرت دادیم که اینطوری عزا گرفتی؟ زشته جلوی مردم!

- مامان یه دقیقه من و به حال خودم بذارید ، خوب میشم! یه دقیقه بذارید تنها باشم.

- تا ندونم برای چی گریه می کنی تنهات نمیذارم!

- هیچی همینطوری!

حوری در گوش ترانه پچ پچ کرد:

- نکنه فرهاد و با اون دختره دیدی داری گریه می کنی؟ نکن به خدا الان هرکی از ماجرای بین تو و فرهاد خبر داشته باشه فکر می کنه برای اون داری گریه می کنی! خاک بر سرم ترانه آبروم و بردی!

با این حرف ترانه به یکی از اتاقهای ویلا پناه برد تا آروم بشه و مجدد به مجلس برگرده. توی دلش خوشحال بود از اینکه چنین عروسی براش گرفتن و چنان جهیزیه ایی براش تهیه کردن که قطعا خانواده فرهاد از مخالفتی که با ازدواج فرهاد با ترانه کردند افسوس خواهند خورد! بالاخره آتشی که توی دلش روشن شده بود خاموش شد و با صورتی گر گرفته به مجلس بازگشت اما تا آخر عروسی از جاش تکون نخورد و مثل مجسمه خشکش زده بود! سعید هم همچنان به تنهایی می رقصید.

در انتها اقوام نزدیک جهت دیدن جهیزیه عروس به منزل داماد رفتند و الحق که حوری و علی و عمو فری هرچه در توان داشتند برای ترانه گذاشته بودند. چند روز بعد از عروسی ترانه و سعید برای ماه عسل به شمال کشور مسافرت کردند.......

پ . ن: ببخشید از تاخیر ، رفته بودم تعطیلات کریستمس چشمک