سرپناه (33) - فصل 8
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧   کلمات کلیدی:

به محض رسیدن به خونه امیر سراغ مادربزرگ رو گرفت و همونجا بدون مقدمه گفت:

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


- حاج خانم نداشتیما!

مادربزرگ دستپاچه جواب داد:

- چی شده امیر جان؟

- مامان و بابام باید بیان یه جلسه بذارن حرف بزنیم تکلیف و معلوم کنیم!

- چه تکلیفی؟ چی شده؟

- شما نگفتید ترانه می خواد بره دانشگاه! من پول ندارم خرج چیزای بیخود بدم!

- نه عزیزم دانشگاه کدومه؟ این یه چیزی برای خودش میگه! تو چرا باور می کنی؟

ترانه وسط حرف مادربزرگش پرید:

- مادرجون من قبلا با شما شرط کرده بودم! یادتون رفت؟ گفتید درس خوندن با شوهر کردن منافاتی نداره؟ برو خونه شوهرت درس بخون! گفتم اگه قبول نکرد من شوهر نمی کنم نگفتید قبول؟

- باید همون روز می گفتی مادر! الان دیره برای این حرفها!

- شما که به من اجازه حرف زدن ندادید! گفتید خودمون همه حرفها رو می زنیم خوب نیست عروس وسط حرف بزرگترها بزرگتری کنه!

مادربزرگ رو کرد به امیر و گفت:

- مادر جان تو برو خونه من خودم با ترانه حرف می زنم راضیش می کنم نگران نباش!

امیر خداحافظی سردی کرد و راهش و کشید و رفت.

اون شب توی خونه غوغایی به پا بود و ترانه پاش رو تو یه کفش کرده بود که یا باید بذاره درس بخونم یا شوهر نمی کنم! و مادربزرگ هم همه چیز رو موکول کرد به اومدن آقا فری. ترانه که ترسی آمیخته با احترام از آقا فری داشت و می دونست که تو این فامیل کسی رو حرفش حرفی نمی زنه با خودش فکر کرد که بهتره روزی که عمو فری می خواد باهاش حرف بزنه مادرش هم اینجا باشه. اصلا تا اون موقع مادرش چیزی از جریان نامزدی نمی دونست شاید اگه به مادرش می گفت مادرش می تونست کاری براش بکنه. این شد که به سراغ مادرش رفت. بر خلاف انتظار اینبار برخورد مادرش با دفعه قبل فرق می کرد و حسابی گرم با ترانه برخورد کرد. انگار که مطمئن شده بود ترانه قصد نداره برای زندگی پیش اون بیاد و خیالش راحت شده بود.

- خوب از کارت راضی هستی؟ جا افتادی؟

- آره کارم خوبه ، حقوقش یه کم کمه ولی بهم قول دادن بیشترش می کنن.

- معلومه حقوقت همچین هم بد نیستا! برای خودت انگشتر خریدی!

- نه بابا! این انگشتر جریانش مفصله!

- چطور؟ خبریه؟ خوبه والا من همیشه باید آخرین نفری باشم که از چیزی با خبر میشم!

ترانه شروع به تعریف ماجرا کرد و همینطور که بیشتر می گفت صورت مادرش سرخ تر میشد و وقتی به آخر رسید مادرش از عصبانیت دادی به سر ترانه کشید و گفت:

- مقصر خودتی! همیشه میذاری شور همه چیز که در اومد بعدش صدات در میاد! ببر انگشتر رو پرت کن رو سرشون! هیچ کاریت نمی تونن بکنن! چیکار می خوان بکنن مثلا؟ بگو میرم پیش مادرم زندگی می کنم بذار دهن همه شون بسته بشه! من خودم فردا میام با پدرت صحبت می کنم. خوبه پدرت انگار بعد از چند سال زندان زبونش و اونجا جا گذاشته! قبلا خوب برای من زبون داشت و برای همه بزرگتری می کرد! چی شده مدتیه کرک و پرش ریخته؟!

- بابا دیگه اون بابای سابق نیست! صدا از سنگ در میاد که از اون در نمیاد! خیلی بی سر و صدا و بی زبون شده ، خیلی وقتها من دلم براش می سوزه که مثل عروسک شده و هر طرف می چرخوننش همون طرفی میره! تو رو خدا اگه میای باهاش حرف بزنی دعوا راه نندازی ها!

- نگران نباش خودم می دونم چیکار کنم.

روز بعد مادر ترانه عازم تهران بود. تصمیمش این بود که اول از در دوستی در بیاد و قبل از همه هم با پدر ترانه صحبت بکنه. و البته مصمم بود که حتما با مادر شوهر اسبقش هم صحبت بکنه بلکه اون بتونه نظر آقا فری رو تغییر بده چون اون تنها کسی بود که روی پسرش نفوذ داشت و می تونست کاری بکنه.

ترانه به پدرش خبر داده بود که مادرش قراره برای صحبت در مورد ترانه به اونجا بیاد و علی منتظر اومدن حوری بود. بعد از سالها حوری رو میدید و همه خاطرات گذشته براش زنده شده بود ، دلش می خواست به جبران گذشته تا جایی که می تونه خواسته حوری رو بر آورده کنه. فکر می کرد در مورد حوری عادلانه برخورد نکرده و اون موقع تحت تاثیر احساسات جوونی تندتر از اونچه که باید برخورد کرده ، شاید حقش نبوده به اون سرعت طلاق داده بشه ، شاید اگه علی شوهر دومش نبود اینقدر عجولانه باهاش برخورد نمی کرد. به هر حال برای این حرفها خیلی دیر بود و تنها کاری که می تونست بکنه این بود که حوری رو امروز به اونچه که می خواد برسونه.

زنگ در زده شد و حوری و علی بعد مدتها رو به روی هم قرار گرفتند. بعداز تعارفات اولیه حوری اینطور شروع کرد:

- خوب حتما حدس می زنی که امروز برای چی اینجا اومدم؟

- آره ترانه گفت که اومدی در مورد اون صحبت کنی.

- علی ترانه تنها نقطه اشتراک زندگی من و توئه و من نمی خوام تو نسبت به آینده اش بی تفاوت رفتار کنی! نمی دونم چه اتفاقی تو زندگی تو بعد از من افتاده که تو انقدر ساکت و بی صدا شدی؟ تو واقعا فکر می کنی که این ازدواج به نفع ترانه است؟

- راستش من دخالتی نکردم ، چون تو زندگی خودم موفق نبودم و تصمیم گرفتم ترانه رو بسپرم دست کسی که زندگی موفق تری داشته تا بلکه اون بتونه ترانه رو خوشبخت کنه!

- اما هیچ کس به اندازه پدر و مادر دلش برای بچه اش نمی سوزه! عمو و مادربزرگ هرچقدر هم برادرزاده و نوه شون رو دوست داشته باشن هرگز حس پدری یا مادری رو ندارن! تو باید کاری بکنی! حرفی بزنی ، این ازدواج به نفع ترانه نیست ، پس فردا با یه بچه برگرده دیگه نه اینجا جاشه نه هیچ جای دیگه! نذار زندگیش مثل زندگی من و تو بشه! دیر بجنی یه عمر باید حسرت بخوری!

- آخه چطوری تو روی آقا فری بایستم؟ اون کلی زحمت ترانه رو کشیده! چند سال بردتش پیش خودش خرجش و داده ، حق پدری به گردنش داره!

- تو با مادرت صحبت کن ، منم با مادرت صحبت می کنم اون رو آقا فری خیلی نفوذ داره اگه باهاش حرف بزنه حتما راضی میشه. هرچند که مرد مغروریه اما به موقعش خیلی هم منطقیه من بعید می دونم راضی نشه!

- باشه من هرکاری از دستم بر بیاد می کنم.

حوری بعد از اینکه حرفهاش رو با علی زد به سراغ مادرشوهر اسبقش رفت اما رفتار مادربزرگ اصلا جالب نبود و مثل سابق با حوری کج رفتاری کرد! به خصوص که امیر از اقوام مادربزرگ به حساب می اومد این بود که یه کم سر لج افتاده بود و در آخر به حوری گفت:

- تا حالا کجا بودی که الان پیدات شده؟ من نمی تونم دختر دم بخت تو خونه نگه دارم! اگه الان هم نامزدی رو به هم بزنه که دیگه وامصیبتا! کی می خواد بیاد ببرتش؟ هنوز اسم تو سر زبون اهل محله هست حالا انگ بهم خوردن نامزدی هم به این دختر بچسبه که دیگه فاتحه! از این بدبخت ترش نکن!

- اتفاقا اگه زن این پسره بشه باید فاتحه اش رو خوند! اگه می خواستی شوهرش بدی به خودم می گفتی! کلی خاستگار داره که من جوابشون کردم به حساب اینکه می خواد درس بخونه! اگه شما نمی تونی دختر دم بخت نگه داری و فکر می کنی اگه این نامزدی رو بهم بزنه رو دستت میمونه من قول میدم که به ماه نکشیده خودم شوهرش بدم! خوبه؟ اگه شوهر خوب براش پیدا نشد میبرمش پیش خودم! راضی میشید اینطوری؟

- من نمی دونم باید با فریبرز خان حرف بزنم!

- من می دونم شما بخواید فری خان هم راضی میشه! اگه شما نمی تونی من خودم بیام با آقا فری حرف بزنم.

- به هر حال فریبرز تا ماه دیگه از سفر بر نمی گرده! تا این مدت ترانه باید صبر کنه!

- باشه کاچی به از هیچی! صبر می کنیم ولی دیگه اجازه ندید امیر بیاد اینجا تا تکلیف معلوم نشده.

تو مدت باقیمونده تا برگشتن آقا فری از سفر امیر چندین بار به دیدن ترانه اومد و هربار به بهانه ای ترانه از دیدن امیر سر باز زد تا اینکه امیر پیغام فرستاد که خانواده اش می خوان برای صحبت در مورد موضوع بیان و به شرط و شروطی حاضر هستند که ترانه ادامه تحصیل بده!

پ . ن : چند نفری در مورد مصطفی پرسیده بودند ، من دیگه در اون مورد ننوشتم چون این داستان به اندازه کافی طولانی هست و من سعی می کنم که از شاخ و برگ اضافی بزنم و به اصل موضوع بپردازم تا بیشتر از این طولانی نشه و حوصله تون سر نره. مصطفی وقتی که ترانه برگشت نامزد کرده بود و از اون گذشته خود ترانه هم بنا به دلایلی دیگه تمایلی نداشت که به سمت مصطفی برگرده.